بخش ۱۱۹ - دانستن شيخ ضمير سايل را بي گفتن و دانستن

۳۳ بازديد


حاجت خود گر نگفتي آن فقير
او بدادي و بدانستي ضمير
آنچ در دل داشتي آن پشت‌خم
قدر آن دادي بدو نه بيش و كم
پس بگفتندي چه دانستي كه او
اين قدر انديشه دارد اي عمو
او بگفتي خانهٔ دل خلوتست
خالي از كديه مثال جنتست
اندرو جز عشق يزدان كار نيست
جز خيال وصل او ديار نيست
خانه را من روفتم از نيك و بد
خانه‌ام پرست از عشق احد
هرچه بينم اندرو غير خدا
آن من نبود بود عكس گدا
گر در آبي نخل يا عرجون نمود
جز ز عكس نخلهٔ بيرون نبود
در تگ آب ار ببيني صورتي
عكس بيرون باشد آن نقش اي فتي
ليك تا آب از قذي خالي شدن
تنقيه شرطست در جوي بدن
تا نماند تيرگي و خس درو
تا امين گردد نمايد عكس رو
جز گلابه در تنت كو اي مقل
آب صافي كن ز گل اي خصم دل
تو بر آني هر دمي كز خواب و خور
خاك ريزي اندرين جو بيشتر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد