بخش ۱۱۶ - رفتن اين شيخ در خانهٔ اميري

۳۳ بازديد


شيخ روزي چار كرت چون فقير
بهر كديه رفت در قصر امير
در كفش زنبيل و شي لله زنان
خالق جان مي‌بجويد تاي نان
نعلهاي بازگونه‌ست اي پسر
عقل كلي را كند هم خيره‌سر
چون اميرش ديد گفتش اي وقيح
گويمت چيزي منه نامم شحيح
اين چه سغري و چه رويست و چه كار
كه به روزي اندر آيي چار بار
كيست اينجا شيخ اندر بند تو
من نديدم نر گدا مانند تو
حرمت و آب گدايان برده‌اي
اين چه عباسي زشت آورده‌اي
غاشيه بر دوش تو عباس دبس
هيچ ملحد را مباد اين نفس نحس
گفت اميرا بنده فرمانم خموش
ز آتشم آگه نه‌اي چندين مجوش
بهر نان در خويش حرصي ديدمي
اشكم نان‌خواه را بدريدمي
هفت سال از سوز عشق جسم‌پز
در بيابان خورده‌ام من برگ رز
تا ز برگ خشك و تازه خوردنم
سبز گشته بود اين رنگ تنم
تا تو باشي در حجاب بوالبشر
سرسري در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه مويها بشكافتند
علم هيات را به جان دريافتند
علم نارنجات و سحر و فلسفه
گرچه نشناسند حق المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان خود
بر گذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و زيشان در كشيد
شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
نور چشمي كو به روز استاره ديد
آفتابي چون ازو رو در كشيد
زين گذر كن پند من بپذير هين
عاشقان را تو به چشم عشق بين
وقت نازك باشد و جان در رصد
با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
فهم كن موقوف آن گفتن مباش
سينه‌هاي عاشقان را كم خراش
نه گماني برده‌اي تو زين نشاط
حزم را مگذار مي‌كن احتياط
واجبست و جايزست و مستحيل
اين وسط را گير در حزم اي دخيل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد