دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۸ ۳۴ بازديد
شيخ ميشد با مريدي بيدرنگ
سوي شهري نان بدانجا بود تنگ
ترس جوع و قحط در فكر مريد
هر دمي ميگشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير
گفت او را چند باشي در زحير
از براي غصهٔ نان سوختي
ديدهٔ صبر و توكل دوختي
تو نهاي زان نازنينان عزيز
كه ترا دارند بيجوز و مويز
جوع رزق جان خاصان خداست
كي زبون همچو تو گيج گداست
باش فارغ تو از آنها نيستي
كه درين مطبخ تو بينان بيستي
كاسه بر كاسهست و نان بر نان مدام
از براي اين شكمخواران عام
چون بميرد ميرود نان پيش پيش
كاي ز بيم بينوايي كشته خويش
تو برفتي ماند نان برخيز گير
اي بكشته خويش را اندر زحير
هين توكل كن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشقترست
عاشقست و ميزند او مولمول
كه ز بيصبريت داند اي فضول
گر ترا صبري بدي رزق آمدي
خويشتن چون عاشقان بر تو زدي
اين تب لرزه ز خوف جوع چيست
در توكل سير ميتانند زيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد