بخش ۶۷ - فرستادن اسرافيل را عليه‌السلام به خاك

۳۵ بازديد


گفت اسرافيل را يزدان ما
كه برو زان خاك پر كن كف بيا
آمد اسرافيل هم سوي زمين
باز آغازيد خاكستان حنين
كاي فرشتهٔ صور و اي بحر حيات
كه ز دمهاي تو جان يابد موات
در دمي از صور يك بانگ عظيم
پر شود محشر خلايق از رميم
در دمي در صور گويي الصلا
برجهيد اي كشتگان كربلا
اي هلاكت ديدگان از تيغ مرگ
برزنيد از خاك سر چون شاخ و برگ
رحمت تو وآن دم گيراي تو
پر شود اين عالم از احياي تو
تو فرشتهٔ رحمتي رحمت نما
حامل عرشي و قبلهٔ دادها
عرش معدن گاه داد و معدلت
چار جو در زير او پر مغفرت
جوي شير و جوي شهد جاودان
جوي خمر و دجلهٔ آب روان
پس ز عرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چيزكي ظاهر شود
گرچه آلوده‌ست اينجا آن چهار
از چه از زهر فنا و ناگوار
جرعه‌اي بر خاك تيره ريختند
زان چهار و فتنه‌اي انگيختند
تا بجويند اصل آن را اين خسان
خود برين قانع شدند اين ناكسان
شير داد و پرورش اطفال را
چشمه كرده سينهٔ هر زال را
خمر دفع غصه و انديشه را
چشمه كرده از عنب در اجترا
انگبين داروي تن رنجور را
چشمه كرده باطن زنبور را
آب دادي عام اصل و فرع را
از براي طهر و بهر كرع را
تا ازينها پي بري سوي اصول
تو برين قانع شدي اي بوالفضول
بشنو اكنون ماجراي خاك را
كه چه مي‌گويد فسون محراك را
پيش اسرافيل‌گشته او عبوس
مي‌كند صد گونه شكل و چاپلوس
كه بحق ذات پاك ذوالجلال
كه مدار اين قهر را بر من حلال
من ازين تقليب بويي مي‌برم
بدگماني مي‌دود اندر سرم
تو فرشتهٔ رحمتي رحمت نما
زانك مرغي را نيازارد هما
اي شفا و رحمت اصحاب درد
تو همان كن كان دو نيكوكار كرد
زود اسرافيل باز آمد به شاه
گفت عذر و ماجرا نزد اله
كز برون فرمان بدادي كه بگير
عكس آن الهام دادي در ضمير
امر كردي در گرفتن سوي گوش
نهي كردي از قساوت سوي هوش
سبق رحمت گشت غالب بر غضب
اي بديع افعال و نيكوكار رب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد