بخش ۶۸ - فرستادن عزرائيل ملك العزم و الحزم را عليه‌السلام ببر گرفتن

۳۳ بازديد


گفت يزدان زو عزرائيل را
كه ببين آن خاك پر تخييل را
آن ضعيف زال ظالم را بياب
مشت خاكي هين بياور با شتاب
رفت عزرائيل سرهنگ قضا
سوي كرهٔ خاك بهر اقتضا
خاك بر قانون نفير آغاز كرد
داد سوگندش بسي سوگند خورد
كاي غلام خاص و اي حمال عرش
اي مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو به حق رحمت رحمن فرد
رو به حق آنك با تو لطف كرد
حق شاهي كه جز او معبود نيست
پيش او زاري كس مردود نيست
گفت نتوانم بدين افسون كه من
رو بتابم ز آمر سر و علن
گفت آخر امر فرمود او به حلم
هر دو امرند آن بگير از راه علم
گفت آن تاويل باشد يا قياس
در صريح امر كم جو التباس
فكر خود را گر كني تاويل به
كه كني تاويل اين نامشتبه
دل همي‌سوزد مرا بر لابه‌ات
سينه‌ام پر خون شد از شورابه‌ات
نيستم بي‌رحم بل زان هر سه پاك
رحم بيشستم ز درد دردناك
گر طبانجه مي‌زنم من بر يتيم
ور دهد حلوا به دستش آن حليم
اين طبانجه خوشتر از حلواي او
ور شود غره به حلوا واي او
بر نفير تو جگر مي‌سوزدم
ليك حق لطفي همي‌آموزدم
لطف مخفي در ميان قهرها
در حدث پنهان عقيق بي‌بها
قهر حق بهتر ز صد حلم منست
منع كردن جان ز حق جان كندنست
بترين قهرش به از حلم دو كون
نعم رب‌العالمين و نعم عون
لطفهاي مضمر اندر قهر او
جان سپردن جان فزايد بهر او
هين رها كن بدگماني و ضلال
سر قدم كن چونك فرمودت تعال
آن تعال او تعاليها دهد
مستي و جفت و نهاليها دهد
باري آن امر سني را هيچ هيچ
من نيارم كرد وهن و پيچ پيچ
اين همه بشنيد آن خاك نژند
زان گمان بد بدش در گوش بند
باز از نوعي دگر آن خاك پست
لابه و سجده همي‌كرد او چو مست
گفت نه برخيز نبود زين زيان
من سر و جان مي‌نهم رهن و ضمان
لابه منديش و مكن لابه دگر
جز بدان شاه رحيم دادگر
بنده فرمانم نيارم ترك كرد
امر او كز بحر انگيزيد گرد
جز از آن خلاق گوش و چشم و سر
نشنوم از جان خود هم خير و شر
گوش من از گفت غير او كرست
او مرا از جان شيرين جان‌ترست
جان ازو آمد نيامد او ز جان
صدهزاران جان دهم او رايگان
جان كي باشد كش گزينم بر كريم
كيك چه بود كه بسوزم زو گليم
من ندانم خير الا خير او
صم و بكم و عمي من از غير او
گوش من كرست از زاري‌كنان
كه منم در كف او هم‌چون سنان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد