بخش ۶۹ - بيان آنك مخلوقي كر ترا ازو ظلمي رسد

۳۵ بازديد


احمقانه از سنان رحمت مجو
زان شهي جو كان بود در دست او
باسنان و تيغ لابه چون كني
كو اسير آمد به دست آن سني
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتي كو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر كند ساغر شوم
ور مرا خنجر كند خنجر شوم
گر مرا چشمه كند آبي هم
ور مرا آتش كند تابي دهم
گر مرا باران كند خرمن دهم
ور مرا ناوك كند در تن جهم
گر مرا ماري كند زهر افكنم
ور مرا ياري كند خدمت كنم
من چو كلكم در ميان اصبعين
نيستم در صف طاعت بين بين
خاك را مشغول كرد او در سخن
يك كفي بربود از آن خاك كهن
ساحرانه در ربود از خاكدان
خاك مشغول سخن چون بي‌خودان
برد تا حق تربت بي‌راي را
تا به مكتب آن گريزان پاي را
گفت يزدان كه به علم روشنم
كه ترا جلاد اين خلقان كنم
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق
چون فشارم خلق را در مرگ حلق
تو روا داري خداوند سني
كه مرا مبغوض و دشمن‌رو كني
گفت اسبابي پديد آرم عيان
از تب و قولنج و سرسام و سنان
كه بگردانم نظرشان را ز تو
در مرضها و سببهاي سه تو
گفت يا رب بندگان هستند نيز
كه سببها را بدرند اي عزيز
چشمشان باشد گذاره از سبب
در گذشته از حجب از فضل رب
سرمهٔ توحيد از كحال حال
يافته رسته ز علت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سل
راه ندهند اين سببها را به دل
زانك هر يك زين مرضها را دواست
چون دوا نپذيرد آن فعل قضاست
هر مرض دارد دوا مي‌دان يقين
چون دواي رنج سرما پوستين
چون خدا خواهد كه مردي بفسرد
سردي از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزه‌اي بنهد كه آن
نه به جامه به شود نه از آشيان
چون قضا آيد طبيب ابله شود
وان دوا در نفع هم گمره شود
كي شود محجوب ادراك بصير
زين سببهاي حجاب گول‌گير
اصل بيند ديده چون اكمل بود
فرع بيند چونك مرد احول بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد