بخش ۴۱ - بقيهٔ قصهٔ آهو و آخر خران

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۱ - بقيهٔ قصهٔ آهو و آخر خران

۳۳ بازديد


روزها آن آهوي خوش‌ناف نر
در شكنجه بود در اصطبل خر
مضطرب در نزع چون ماهي ز خشك
در يكي حقه معذب پشك و مشك
يك خرش گفتي كه ها اين بوالوحوش
طبع شاهان دارد و ميران خموش
وآن دگر تسخر زدي كز جر و مد
گوهر آوردست كي ارزان دهد
وآن خري گفتي كه با اين نازكي
بر سرير شاه شو گو متكي
آن خري شد تخمه وز خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر چنين كرد او كه نه رو اي فلان
اشتهاام نيست هستم ناتوان
گفت مي‌دانم كه نازي مي‌كني
يا ز ناموس احترازي مي‌كني
گفت او با خود كه آن طعمهٔ توست
كه از آن اجزاي تو زنده و نوست
من اليف مرغزاري بوده‌ام
در زلال و روضه‌ها آسوده‌ام
گر قضا انداخت ما را در عذاب
كي رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدارو كي شوم
ور لباسم كهنه گردد من نوم
سنبل و لاله و سپرغم نيز هم
با هزاران ناز و نفرت خورده‌ام
گفت آري لاف مي‌زن لاف‌لاف
در غريبي بس توان گفتن گزاف
گفت نافم خود گواهي مي‌دهد
منتي بر عود و عنبر مي‌نهد
ليك آن را كي شنود صاحب‌مشام
بر خر سرگين‌پرست آن شد حرام
خر كميز خر ببويد بر طريق
مشك چون عرضه كنم با اين فريق
بهر اين گفت آن نبي مستجيب
رمز الاسلام في‌الدنيا غريب
زانك خويشانش هم از وي مي‌رمند
گرچه با ذاتش ملايك هم‌دمند
صورتش را جنس مي‌بينند انام
ليك از وي مي‌نيابند آن مشام
هم‌چو شيري در ميان نقش گاو
دور مي‌بينش ولي او را مكاو
ور بكاوي ترك گاو تن بگو
كه بدرد گاو را آن شيرخو
طبع گاوي از سرت بيرون كند
خوي حيواني ز حيوان بر كند
گاو باشي شير گردي نزد او
گر تو با گاوي خوشي شيري مجو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد