بخش ۴۰ - حكايت محمد خوارزمشاه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰ - حكايت محمد خوارزمشاه

۳۸ بازديد


شد محمد الپ الغ خوارزمشاه
در قتال سبزوار پر پناه
تنگشان آورد لشكرهاي او
اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پيشش كالامان
حلقه‌مان در گوش كن وا بخش جان
هر خراج و صلتي كه بايدت
آن ز ما هر موسمي افزايدت
جان ما آن توست اي شيرخو
پيش ما چندي امانت باش گو
گفت نرهانيد از من جان خويش
تا نياريدم ابوبكري به پيش
تا مرا بوبكر نام از شهرتان
هديه ناريد اي رميده امتان
بدرومتان هم‌چو كشت اي قوم دون
نه خراج استانم و نه هم فسون
بس جوال زر كشيدندش به راه
كز چنين شهري ابوبكري مخواه
كي بود بوبكر اندر سبزوار
يا كلوخ خشك اندر جويبار
رو بتابيد از زر و گفت اي مغان
تا نياريدم ابوبكر ارمغان
هيچ سودي نيست كودك نيستم
تا به زر و سيم حيران بيستم
تا نياري سجده نرهي اي زبون
گر بپيمايي تو مسجد را به كون
منهيان انگيختند از چپ و راست
كه اندرين ويرانه بوبكري كجاست
بعد سه روز و سه شب كه اشتافتند
يك ابوبكري نزاري يافتند
ره گذر بود و بمانده از مرض
در يكي گوشهٔ خرابه پر حرض
خفته بود او در يكي كنجي خراب
چون بديدندش بگفتندش شتاب
خيز كه سلطان ترا طالب شدست
كز تو خواهد شهر ما از قتل رست
گفت اگر پايم بدي يا مقدمي
خود به راه خود به مقصد رفتمي
اندرين دشمن‌كده كي ماندمي
سوي شهر دوستان مي‌راندمي
تختهٔ مرده‌كشان بفراشتند
وان ابوبكر مرا برداشتند
سوي خوارمشاه حمالان كشان
مي‌كشيدندش كه تا بيند نشان
سبزوارست اين جهان و مرد حق
اندرين جا ضايعست و ممتحق
هست خوارمشاه يزدان جليل
دل همي خواهد ازين قوم رذيل
گفت لا ينظر الي تصويركم
فابتغوا ذا القلب في‌تدبير كم
من ز صاحب‌دل كنم در تو نظر
نه به نقش سجده و ايثار زر
تو دل خود را چو دل پنداشتي
جست و جوي اهل دل بگذاشتي
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان
اندرو آيد شود ياوه و نهان
اين چنين دل ريزه‌ها را دل مگو
سبزوار اندر ابوبكري بجو
صاحب دل آينهٔ شش‌رو شود
حق ازو در شش جهت ناظر بود
هر كه اندر شش جهت دارد مقر
نكندش بي‌واسطهٔ او حق نظر
گر كند رد از براي او كند
ور قبول آرد همو باشد سند
بي‌ازو ندهد كسي را حق نوال
شمه‌اي گفتم من از صاحب‌وصال
موهبت را بر كف دستش نهد
وز كفش آن را به مرحومان دهد
با كفش درياي كل را اتصال
هست بي‌چون و چگونه و بر كمال
اتصالي كه نگنجد در كلام
گفتنش تكليف باشد والسلام
صد جوال زر بياري اي غني
حق بگويد دل بيار اي منحني
گر ز تو راضيست دل من راضيم
ور ز تو معرض بود اعراضيم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه او را آر اي جان بر درم
با تو او چونست هستم من چنان
زير پاي مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست
اي خنك آنكس كه داند دل ز پوست
تو بگويي نك دل آوردم به تو
گويدت پرست ازين دلها قتو
آن دلي آور كه قطب عالم اوست
جان جان جان جان آدم اوست
از براي آن دل پر نور و بر
هست آن سلطان دلها منتظر
تو بگردي روزها در سبزوار
آنچنان دل را نيابي ز اعتبار
پس دل پژمردهٔ پوسيده‌جان
بر سر تخته نهي آن سو كشان
كه دل آوردم ترا اي شهريار
به ازين دل نبود اندر سبزوار
گويدت اين گورخانه‌ست اي جري
كه دل مرده بدينجا آوري
رو بياور آن دلي كو شاه‌خوست
كه امان سبزوار كون ازوست
گويي آن دل زين جهان پنهان بود
زانك ظلمت با ضيا ضدان بود
دشمني آن دل از روز الست
سبزوار طبع را ميراثي است
زانك او بازست و دنيا شهر زاغ
ديدن ناجنس بر ناجنس داغ
ور كند نرمي نفاقي مي‌كند
ز استمالت ارتفاقي مي‌كند
مي‌كند آري نه از بهر نياز
تا كه ناصح كم كند نصح دراز
زانك اين زاغ خس مردارجو
صد هزاران مكر دارد تو به تو
گر پذيرند آن نفاقش را رهيد
شد نفاقش عين صدق مستفيد
زانك آن صاحب دل با كر و فر
هست در بازار ما معيوب‌خر
صاحب دل جو اگر بي‌جان نه‌اي
جنس دل شو گر ضد سلطان نه‌اي
آنك زرق او خوش آيد مر ترا
آن ولي تست نه خاص خدا
هر كه او بر خو و بر طبع تو زيست
پيش طبع تو ولي است و نبيست
رو هوا بگذار تا بويت شود
وان مشام خوش عبرجويت شود
از هواراني دماغت فاسدست
مشك و عنبر پيش مغزت كاسدست
حد ندارد اين سخن و آهوي ما
مي‌گريزد اندر آخر جابجا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد