بخش ۴۳ - بيان آنك كشتن خليل عليه‌السلام خروس را

۳۵ بازديد


شهوتي است او و بس شهوت‌پرست
زان شراب زهرناك ژاژ مست
گرنه بهر نسل بود اي وصي
آدم از ننگش بكردي خود خصي
گفت ابليس لعين دادار را
دام زفتي خواهم اين اشكار را
زر و سيم و گلهٔ اسپش نمود
كه بدين تاني خلايق را ربود
گفت شاباش و ترش آويخت لنج
شد ترنجيده ترش هم‌چون ترنج
پس زر و گوهر ز معدنهاي خوش
كرد آن پس‌مانده را حق پيش‌كش
گير اين دام دگر را اي لعين
گفت زين افزون ده اي نعم‌المعين
چرب و شيرين و شرابات ثمين
دادش و بس جامهٔ ابريشمين
گفت يا رب بيش ازين خواهم مدد
تا ببندمشان به حبل من مسد
تا كه مستانت كه نر و پر دلند
مردوار آن بندها را بسكلند
تا بدين دام و رسنهاي هوا
مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اي سلطان تخت
دام مردانداز و حيلت‌ساز سخت
خمر و چنگ آورد پيش او نهاد
نيم‌خنده زد بدان شد نيم‌شاد
سوي اضلال ازل پيغام كرد
كه بر آر از قعر بحر فتنه گرد
ني يكي از بندگانت موسي است
پرده‌ها در بحر او از گرد بست
آب از هر سو عنان را واكشيد
از تگ دريا غباري برجهيد
چونك خوبي زنان فا او نمود
كه ز عقل و صبر مردان مي‌فزود
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد
كه بده زوتر رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاي پرخمار
كه كند عقل و خرد را بي‌قرار
وآن صفاي عارض آن دلبران
كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق
گوييا حق تافت از پردهٔ رقيق
ديد او آن غنج و برجست سبك
چون تجلي حق از پردهٔ تنك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد