بخش ۱ - سر آغاز

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - سر آغاز

۳۳ بازديد


شه حسام‌الدين كه نور انجمست
طالب آغاز سفر پنجمست
اين ضياء الحق حسام الدين راد
اوستادان صفا را اوستاد
گر نبودي خلق محجوب و كثيف
ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معني دادمي
غير اين منطق لبي بگشادمي
ليك لقمهٔ باز آن صعوه نيست
چاره اكنون آب و روغن كردنيست
مدح تو حيفست با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
شرح تو غبنست با اهل جهان
هم‌چو راز عشق دارم در نهان
مدح تعريفست در تخريق حجاب
فارغست از شرح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مداح خودست
كه دو چشمم روشن و نامرمدست
ذم خورشيد جهان ذم خودست
كه دو چشمم كور و تاريك به دست
تو ببخشا بر كسي كاندر جهان
شد حسود آفتاب كامران
تو اندش پوشيد هيچ از ديده‌ها
وز طراوت دادن پوسيده‌ها
يا ز نور بي‌حدش توانند كاست
يا به دفع جاه او توانند خاست
هر كسي كو حاسد كيهان بود
آن حسد خود مرگ جاويدان بود
قدر تو بگذشت از درك عقول
عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
گر چه عاجز آمد اين عقل از بيان
عاجزانه جنبشي بايد در آن
ان شيئا كله لا يدرك
اعلموا ان كله لا يترك
گر نتاني خورد طوفان سحاب
كي توان كردن بترك خورد آب
راز را گر مي‌نياري در ميان
دركها را تازه كن از قشر آن
نطقها نسبت به تو قشرست ليك
پيش ديگر فهمها مغزست نيك
آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه بس عاليست سوي خاك‌تود
من بگويم وصف تو تا ره برند
پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند
نور حقي و به حق جذاب جان
خلق در ظلمات وهم‌اند و گمان
شرط تعظيمست تا اين نور خوش
گردد اين بي‌ديدگان را سرمه‌كش
نور يابد مستعد تيزگوش
كو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سست‌چشماني كه شب جولان كنند
كي طواف مشعلهٔ ايمان كنند
نكته‌هاي مشكل باريك شد
بند طبعي كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود
چشم در خورشيد نتواند گشود
هم‌چو نخلي برنيارد شاخها
كرده موشانه زمين سوراخها
چار وصفست اين بشر را دل‌فشار
چارميخ عقل گشته اين چهار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد