بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمي از ابتدا

۳۶ بازديد


آمده اول به اقليم جماد
وز جمادي در نباتي اوفتاد
سالها اندر نباتي عمر كرد
وز جمادي ياد ناورد از نبرد
وز نباتي چون به حيواني فتاد
نامدش حال نباتي هيچ ياد
جز همين ميلي كه دارد سوي آن
خاصه در وقت بهار و ضيمران
هم‌چو ميل كودكان با مادران
سر ميل خود نداند در لبان
هم‌چو ميل مفرط هر نو مريد
سوي آن پير جوانبخت مجيد
جزو عقل اين از آن عقل كلست
جنبش اين سايه زان شاخ گلست
سايه‌اش فاني شود آخر درو
پس بداند سر ميل و جست و جو
سايهٔ شاخ دگر اي نيكبخت
كي بجنبد گر نجنبد اين درخت
باز از حيوان سوي انسانيش
مي‌كشيد آن خالقي كه دانيش
هم‌چنين اقليم تا اقليم رفت
تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقلهاي اولينش ياد نيست
هم ازين عقلش تحول كردنيست
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گر چو خفته گشت و شد ناسي ز پيش
كي گذارندش در آن نسيان خويش
باز از آن خوابش به بيداري كشند
كه كند بر حالت خود ريش‌خند
كه چه غم بود آنك مي‌خوردم به خواب
چون فراموشم شد احوال صواب
چون ندانستم كه آن غم و اعتلال
فعل خوابست و فريبست و خيال
هم‌چنان دنيا كه حلم نايمست
خفته پندارد كه اين خود دايمست
تا بر آيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظن و دغل
خنده‌اش گيرد از آن غمهاي خويش
چون ببيند مستقر و جاي خويش
هر چه تو در خواب بيني نيك و بد
روز محشر يك به يك پيدا شود
آنچ كردي اندرين خواب جهان
گرددت هنگام بيداري عيان
تا نپنداري كه اين بد كردنيست
اندرين خواب و ترا تعبير نيست
بلك اين خنده بود گريه و زفير
روز تعبير اي ستمگر بر اسير
گريه و درد و غم و زاري خود
شادماني دان به بيداري خود
اي دريده پوستين يوسفان
گرگ بر خيزي ازين خواب گران
گشته گرگان يك به يك خوهاي تو
مي‌درانند از غضب اعضاي تو
خون نخسپد بعد مرگت در قصاص
تو مگو كه مردم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت‌سازيست
پيش زخم آن قصاص اين بازيست
زين لعب خواندست دنيا را خدا
كين جزا لعبست پيش آن جزا
اين جزا تسكين جنگ و فتنه‌ايست
آن چو اخصا است و اين چون ختنه‌ايست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد