بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئيل عليه‌السلام خود را به مصطفي صلي‌الله عليه و سلم به صورت خويش

۴۶ بازديد


مصطفي مي‌گفت پيش جبرئيل
كه چنانك صورت تست اي خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار
تا ببينم مر ترا نظاره‌وار
گفت نتواني و طاقت نبودت
حس ضعيفست و تنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد
تا چد حد حس نازكست و بي‌مدد
آدمي را هست حس تن سقيم
ليك در باطن يكي خلقي عظيم
بر مثال سنگ و آهن اين تنه
ليك هست او در صفت آتش‌زنه
سنگ وآهن مولد ايجاد نار
زاد آتش بر دو والد قهربار
باز آتش دستكار وصف تن
هست قاهر بر تن او و شعله‌زن
باز در تن شعله ابراهيم‌وار
كه ازو مقهور گردد برج نار
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
رمز نحن الاخرون السابقون
ظاهر اين دو بسنداني زبون
در صفت از كان آهنها فزون
پس به صورت آدمي فرع جهان
وز صفت اصل جهان اين را بدان
ظاهرش را پشه‌اي آرد به چرخ
باطنش باشد محيط هفت چرخ
چونك كرد الحاح بنمود اندكي
هيبتي كه كه شود زومند كي
شهپري بگرفته شرق و غرب را
از مهابت گشت بيهش مصطفي
چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد
جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
آن مهابت قسمت بيگانگان
وين تجمش دوستان را رايگان
هست شاهان را زمان بر نشست
هول سرهنگان و صارمها به دست
دور باش و نيزه و شمشيرها
كه بلرزند از مهابت شيرها
بانگ چاوشان و آن چوگانها
كه شود سست از نهيبش جانها
اين براي خاص وعام ره‌گذر
كه كندشان از شهنشاهي خبر
از براي عام باشد اين شكوه
تا كلاه كبر ننهند آن گروه
تا من و ماهاي ايشان بشكند
نفس خودبين فتنه و شر كم كند
شهر از آن آمن شود كان شهريار
دارد اندر قهر زخم و گير و دار
پس بميرد آن هوسها در نفوس
هيبت شه مانع آيد زان نحوس
باز چون آيد به سوي بزم خاص
كي بود آنجا مهابت يا قصاص
حلم در حلمست و رحمتها به جوش
نشنوي از غير چنگ و ناخروش
طبل و كوس هول باشد وقت جنگ
وقت عشرت با خواص آواز چنگ
هست ديوان محاسب عام را
وان پري رويان حريف جام را
آن زره وآن خود مر چاليش‌راست
وين حرير و رود مر تعريش‌راست
اين سخن پايان ندارد اي جواد
ختم كن والله اعلم بالرشاد
اندر احمد آن حسي كو غاربست
خفته اين دم زير خاك يثربست
وآن عظيم الخلق او كان صفدرست
بي‌تغير مقعد صدق اندرست
جاي تغييرات اوصاف تنست
روح باقي آفتابي روشنست
بي ز تغييري كه لا شرقية
بي ز تبديلي كه لا غربية
آفتاب از ذره كي مدهوش شد
شمع از پروانه كي بيهوش شد
جسم احمد را تعلق بد بدآن
اين تغير آن تن باشد بدان
هم‌چو رنجوري و هم‌چون خواب و درد
جان ازين اوصاف باشد پاك و فرد
روبهش گر يك دمي آشفته بود
شير جان مانا كه آن دم خفته بود
خفته بود آن شير كز خوابست پاك
اينت شير نرمسار سهمناك
خفته سازد شير خود را آنچنان
كه تمامش مرده دانند اين سگان
ورنه در عالم كرا زهره بدي
كه ربودي از ضعيفي تربدي
كف احمد زان نظر مخدوش گشت
بحر او از مهر كف پرجوش گشت
مه همه كفست معطي نورپاش
ماه را گر كف نباشد گو مباش
احمد ار بگشايد آن پر جليل
تا ابد بيهوش ماند جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش
وز مقام جبرئيل و از حدش
گفت او را هين بپر اندر پيم
گفت رو رو من حريف تو نيم
باز گفت او را بيا اي پرده‌سوز
من باوج خود نرفتستم هنوز
گفت بيرون زين حد اي خوش‌فر من
گر زنم پري بسوزد پر من
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص
بيهشي خاصگان اندر اخص
بيهشيها جمله اينجا بازيست
چند جان داري كه جان پردازيست
جبرئيلا گر شريفي و عزيز
تو نه‌اي پروانه و نه شمع نيز
شمع چون دعوت كند وقت فروز
جان پروانه نپرهيزد ز سوز
اين حديث منقلب را گور كن
شير را برعكس صيد گور كن
بند كن مشك سخن‌شاشيت را
وا مكن انبان قلماشيت را
آنك بر نگذشت اجزاش از زمين
پيش او معكوس و قلماشيست اين
لا تخالفهم حبيبي دارهم
يا غريبا نازلا في دارهم
اعط ما شائوا وراموا وارضهم
يا ظعينا ساكنا في‌ارضهم
تا رسيدن در شه و در ناز خوش
رازيا با مرغزي مي‌ساز خويش
موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا لينا
آب اگر در روغن جوشان كني
ديگدان و ديگ را ويران كني
نرم گو ليكن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب
وقت عصر آمد سخن كوتاه كن
اي كه عصرت عصر را آگاه كن
گو تو مر گل‌خواره را كه قند به
نرمي فاسد مكن طينش مده
نطق جان را روضهٔ جانيستي
گر ز حرف و صوت مستغنيستي
اين سر خر در ميان قندزار
اي بسا كس را كه بنهادست خار
ظن ببرد از دور كان آنست و بس
چون قج مغلوب وا مي‌رفت پس
صورت حرف آن سر خر دان يقين
در رز معني و فردوس برين
اي ضياء الحق حسام الدين در آر
اين سر خر را در آن بطيخ‌زار
تا سر خر چون بمرد از مسلخه
نشو ديگر بخشدش آن مطبخه
هين ز ما صورت‌گري و جان ز تو
نه غلط هم اين خود و هم آن ز تو
بر فلك محمودي اي خورشيد فاش
بر زمين هم تا ابد محمود باش
تا زميني با سمايي بلند
يك‌دل و يك‌قبله و يك‌خو شوند
تفرقه برخيزد و شرك و دوي
وحدتست اندر وجود معنوي
چون شناسد جان من جان ترا
ياد آرند اتحاد ماجري
موسي و هارون شوند اندر زمين
مختلط خوش هم‌چو شير و انگبين
چون شناسد اندك و منكر شود
منكري‌اش پردهٔ ساتر شود
پس شناسايي بگردانيد رو
خشم كرد آن مه ز ناشكري او
زين سبب جان نبي را جان بد
ناشناسا گشت و پشت پاي زد
اين همه خواندي فرو خوان لم يكن
تا بداني لج اين گبر كهن
پيش از آنك نقش احمد فر نمود
نعت او هر گبر را تعويذ بود
كين چنين كس هست تا آيد پديد
از خيال روش دلشان مي‌طپيد
سجده مي‌كردند كاي رب بشر
در عيان آريش هر چه زودتر
تا به نام احمد از يستفتحون
ياغيانشان مي‌شدندي سرنگون
هر كجا حرب مهولي آمدي
غوثشان كراري احمد بدي
هر كجا بيماري مزمن بدي
ياد اوشان داروي شافي شدي
نقش او مي‌گشت اندر راهشان
در دل و در گوش و در افواهشان
نقش او را كي بيابد هر شعال
بلك فرع نقش او يعني خيال
نقش او بر روي ديوار ار فتد
از دل ديوار خون دل چكد
آنچنان فرخ بود نقشش برو
كه رهد در حال ديوار از دو رو
گشته با يك‌رويي اهل صفا
آن دورويي عيب مر ديوار را
اين همه تعظيم و تفخيم و وداد
چون بديدندش به صورت برد باد
قلب آتش ديد و در دم شد سياه
قلب را در قلب كي بودست راه
قلب مي‌زد لاف اشواق محك
تا مريدان را دراندازد به شك
افتد اندر دام مكرش ناكسي
اين گمان سر بر زند از هر خسي
كين اگر نه نقد پاكيزه بدي
كي به سنگ امتحان راغب شدي
او محك مي‌خواهد اما آنچنان
كه نگردد قلبي او زان عيان
آن محك كه او نهان دارد صفت
ني محك باشد نه نور معرفت
آينه كو عيب رو دارد نهان
از براي خاطر هر قلتبان
آينه نبود منافق باشد او
اين چنين آيينه تا تواني مجو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد