بخش ۵ - سبب رجوع كردن آن مهمان به خانهٔ مصطفي عليه‌السلام

۳۳ بازديد


كافرك را هيكلي بد يادگار
ياوه ديد آن را و گشت او بي‌قرار
گفت آن حجره كه شب جا داشتم
هيكل آنجا بي‌خبر بگذاشتم
گر چه شرمين بود شرمش حرص برد
حرص اژدرهاست نه چيزيست خرد
از پي هيكل شتاب اندر دويد
در وثاق مصطفي و آن را بديد
كان يدالله آن حدث را هم به خود
خوش همي‌شويد كه دورش چشم بد
هيكلش از ياد رفت و شد پديد
اندرو شوري گريبان را دريد
مي‌زد او دو دست را بر رو و سر
كله را مي‌كوفت بر ديوار و در
آنچنان كه خون ز بيني و سرش
شد روان و رحم كرد آن مهترش
نعره‌ها زد خلق جمع آمد برو
گبر گويان ايهاالناس احذروا
مي‌زد او بر سر كاي بي‌عقل سر
مي‌زد او بر سينه كاي بي‌نور بر
سجده مي‌كرد او كاي كل زمين
شرمسارست از تو اين جزو مهين
تو كه كلي خاضع امر ويي
من كه جزوم ظالم و زشت و غوي
تو كه كلي خوار و لرزاني ز حق
من كه جزوم در خلاف و در سبق
هر زمان مي‌كرد رو بر آسمان
كه ندارم روي اي قبلهٔ جهان
چون ز حد بيرون بلرزيد و طپيد
مصطفي‌اش در كنار خود كشيد
ساكنش كرد و بسي بنواختش
ديده‌اش بگشاد و داد اشناختش
تا نگريد ابر كي خندد چمن
تا نگريد طفل كي جوشد لبن
طفل يك روزه همي‌داند طريق
كه بگريم تا رسد دايهٔ شفيق
تو نمي‌داني كه دايهٔ دايگان
كم دهد بي‌گريه شير او رايگان
گفت فليبكوا كثيرا گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار
گريهٔ ابرست و سوز آفتاب
استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودي سوز مهر و اشك ابر
كي شدي جسم و عرض زفت و سطبر
كي بدي معمور اين هر چار فصل
گر نبودي اين تف و اين گريه اصل
سوز مهر و گريهٔ ابر جهان
چون همي دارد جهان را خوش‌دهان
آفتاب عقل را در سوز دار
چشم را چون ابر اشك‌افروز دار
چشم گريان بايدت چون طفل خرد
كم خور آن نان را كه نان آب تو برد
تن چو با برگست روز و شب از آن
شاخ جان در برگ‌ريزست و خزان
برگ تن بي‌برگي جانست زود
اين ببايد كاستن آن را فزود
اقرضوا الله قرض ده زين برگ تن
تا برويد در عوض در دل چمن
قرض ده كم كن ازين لقمهٔ تنت
تا نمايد وجه لا عين رات
تن ز سرگين خويش چون خالي كند
پر ز مشك و در اجلالي كند
زين پليدي بدهد و پاكي برد
از يطهركم تن او بر خورد
ديو مي‌ترساندت كه هين و هين
زين پشيمان گردي و گردي حزين
گر گدازي زين هوسها تو بدن
بس پشيمان و غمين خواهي شدن
اين بخور گرمست و داروي مزاج
وآن بياشام از پي نفع و علاج
هم بدين نيت كه اين تن مركبست
آنچ خو كردست آنش اصوبست
هين مگردان خو كه پيش آيد خلل
در دماغ و دل بزايد صد علل
اين چنين تهديدها آن ديو دون
آرد و بر خلق خواند صد فسون
خويش جالينوس سازد در دوا
تا فريبد نفس بيمار ترا
كين ترا سودست از درد و غمي
گفت آدم را همين در گندمي
پيش آرد هيهي و هيهات را
وز لويشه پيچد او لبهات را
هم‌چو لبهاي فرس و در وقت نعل
تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل
گوشهاات گيرد او چون گوش اسب
مي‌كشاند سوي حرص و سوي كسب
بر زند بر پات نعلي ز اشتباه
كه بماني تو ز درد آن ز راه
نعل او هست آن تردد در دو كار
اين كنم يا آن كنم هين هوش دار
آن بكن كه هست مختار نبي
آن مكن كه كرد مجنون و صبي
حفت الجنه بچه محفوف گشت
بالمكاره كه ازو افزود كشت
صد فسون دارد ز حيلت وز دغا
كه كند در سله گر هست اژدها
گر بود آب روان بر بنددش
ور بود حبر زمان برخنددش
عقل را با عقل ياري يار كن
امرهم شوري بخوان و كار كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد