دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۹ ۳۷ بازديد
رفت ذوالقرنين سوي كوه قاف
ديد او را كز زمرد بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او محيط
ماند حيران اندر آن خلق بسيط
گفت تو كوهي دگرها چيستند
كه به پيش عظم تو بازيستند
گفت رگهاي مناند آن كوهها
مثل من نبوند در حسن و بها
من به هر شهري رگي دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزلهٔ شهري مرا
گويد او من بر جهانم عرق را
پس بجنبانم من آن رگ را بقهر
كه بدان رگ متصل گشتست شهر
چون بگويد بس شود ساكن رگم
ساكنم وز روي فعل اندر تگم
همچو مرهم ساكن و بس كاركن
چون خرد ساكن وزو جنبان سخن
نزد آنكس كه نداند عقلش اين
زلزله هست از بخارات زمين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد