از برج يخ

مشاور شركت بيمه پارسيان

از برج يخ

۳۷ بازديد

 

به شب قطب
بي نفت
چراغ برف مي سوزد
چه تواني ديد اما
كه هيولا به رنگ چراغ است
و روح
جز مامني از فريب
يا نوميدي
نتواند ديد رو به رو
بي نفت
چراغ برف مي سوزد
چه چراغي
كه زمهرير را سوزان تر مي كند
و آفاق را
به انحنا ها
بي كرانه تر
اين كه مي ايد و بر مي گردد
سايه تست و سايه تو نيست
و صدا
شكل برفي است
كه بادش ببرد
بي طنيني و پژواكي
و روان
از آوازي بيروح به دلداري خويش نيز بي نصيب است
چه تواني كرد اما
چه هيولا
نه قلب دارد و نه آوا
و نه هيچ اندامي
و هندسه اي در فضا
جگر از خويش
مي درم و عربده سر مي دهم
خون زهرآگينم را بر برف مي افشانم
تا كه شكل بي شكل زخم بردارد
و سپيداي تاريك بي مرز
به سمت چشمه جوشان سرخ بر مي گردد
و جانور به جادوي خون
پديدار كند خود را
به شب بي شكل قطبي چراغ برف
به روغن خون شعله بركشد بي كرانه
به سايه و عربده
كرانمند شود
و جانور از پوست بيرنگ خويش
بيرون ايد
سياه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد