خيال نيست

مشاور شركت بيمه پارسيان

خيال نيست

۳۴ بازديد

 

من
اما
اين سوي كوه
به توانايي يك كوزه سفال و يك دلو سبز كهنه
انديشه مي كنم
برابر خار و خارا
برابر رمه تشنه و عطش مار
خيال نيست
پسين ساكت كوهستان
وقتي هزار شاخ بلند و هزار چشم فروزان
از دره ها به دشت سرازير مي شوند
و آسمان خالي را تهديد مي كنند
خيال نيست
دستان خشك گرسنه روستا
در جوشن شفاعت بزغاله ها
كز خشم و مهرباني گله
يك كاسه شير مي دزدد
تا ماه را به سفره بي نان خويش
مهمان كند
آن سوي كوه
شايد هزار شهر جوان باشد
شايد هزار خانه هفت اشكوب
شايد هزار سرو و صنوبر باشد
پاي هزار جوي زلال
جاري به سايه سار
من اما
اين سوي كوه
تنها هزار شاخ تهديدگر
مي بينم
و فكر مي كنم به سفال و دلو
و اقتدار خارا و خار
و گوش مي كنم
به شور بانگ ني لبكي
كز دره هاي تاريك
مي ايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد