اين جا كه باشي
سويه هاي اضطراب در مه مي روند
و نوميدي به حاشيه ي غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت
مرزنگوشي برنيامده
من اما پاييز را نمي شناسم
چرا كه هنوز از قشلاق بهار نكوچيده ام
چادر در آسمانخراش ها زده ام
خودم
بر چينه ي شمعداني ها سفر رنگ مي كنم طولاني
و كودكانم با بره هاي سفيدم آن پايين
توپ مي بازند
چراغ ها عقيق هاي زرد از مه بر مي ايند
و ايواني دودآگين در هشر
فاخته سرگشته اي را پناه مي دهد
جالا تو
از اين سفر آمده نيامده برگو چه ديده اي
ايا معابد فلورانسي
از برج هاي دندان پريده ي ارگ بم
زيباترند ؟
صيادي كه در كوچه هاي آب لوتكا مي راند
تاريك تر مي ايد يا
ماهي گير خسته ي خزري مانلي
از آبهاي گمركي ممنوع ؟
حالا كه از ديار عاشقان آزاد مي ايي واگو
ايا
پرواز يك كبوتر چاهي
از برج هاي كليساهاي ناپل زيباتر است
يا ساقهاي ترساني كه
چون كفتر سفيد نيم بسمل از ميان ماشين ها فرار مي كند
از قبح خنده هاي مسلسل ؟
بگو بگو
از طره هاي تابدار ونوس بيشتر خوشت آمد
يا گيسوي هراساني د پسكوچه ها
كه مثل آتشي از گوشه اي
گل مي كند و در نفسي دود مي شود به هوا
تا در گوشه ي دگري برافروزد سر به هوا ؟
بگذار باري
تو خواهي آمد حالا كه آمده اي
و نوميدي كنار سرايت
سنگي براي نشستن پيدا خواهي كرد
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۵ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد