سخني فتوايي

مشاور شركت بيمه پارسيان

سخني فتوايي

۳۵ بازديد
 

خيابانهاي بزرگ شهر
در پياده رو
كه سخن بسيار است
كه سخن از بسياري گوش آزار است
گوش
هم بسيار است
در خيابان آري
سخني رانده شد
اما
هيچ گوشي نشنيد
هيچكس
حتي همپياله ي شب مي خوارگي هر شبه نيز
سخني مرموز
مرموز اما ساده
سخني ساده
مي خندي ؟
سخن ساده چه كاري؟
مي گويي ؟ اما
سخن ساده شك مكن
كاري مي كرد مي شنيدندش اگر
سيل مست ويرانگر ؟
گفتي ؟ نه
سنگواره حكمت ؟ جلگه ي هشياري ؟
دشت هموار ادراكي چوپاني ؟
نه ! نه ! نه
سخن اما آري
گرچه نشنيدندش سخني بود
واژه اي مثل دريا
كه هم آميزه ي آرامش و رامش
كه هم انگيزه ي توفان و تلاطم
كه هم افسانه ي بركات و بلا ها بود
سخني بود و آشوبگري
حتما
كه دلي را مي آشفت
مي شنيدند اگر
يا دهي را
يا دنيايي را
يا
سخن گنگ پياده رو شايد با اشباحي
خوابگرداني مهجوراني سالاراني شايد
كه پسينگاه
سينه ديوارها را از مهر و كين
وز غرور و غيرت
خالي كردند
و به جاده ي بدرود
سر نهادند به كوه ي زين
و سواران ديگر و پياده هاي ديگر
از پي شان
چون من
سخن گنگ خيابان شايد با شاعر نوميدي بود
شاعر بيماري لرزان از برف از سرما
از خفت از حرف
شاعري ديوانه
كه همه اوراق ديوانش را يك شب
هيمه ي خشك تنور ياران كرد
شعرهايش را سوخت
تا تنوري را گلدان كرد
سوخت
بعد شعري گفت
گل ميخاك زيبا
گل نرگس زيبا
سفره گر گلزاري باشد
گل نان زيباتر
گفت
و نگنجيدش در باور وقتي ديد
كه صميميت صحرايي او
شوخي افزار عميق انديشان شد روز دگر
در خيابان بوديم
در پياده رو
زير رگباري تشويش انگيز
كه به جاي گندم
چتر مي روياند
و به جاي گل گل
و از اين رويش بي حاصل
آسمان وسوسه مي شد كه ببارد
و آدمي وسوسه مي شد كه نكارد
زير رگبار
كه گل هاي پژمرده ي خشكي را
از درختان تن ما مي چيد
و پياده رو
نتهاي قدم هاي مشوش را
سيم حامل بود
و بهار
در پر خيس پرستو ها
در جلگه اي از اينجا دور
خوش خوشك مي شد از خواب گران بيدار
و به ژرفايي نزديك طراوت را
ريشه در كار نشخوار
وز تب تازه ي بالندگي اعصاب درختان متشنج
در دو گامي بهار
آري
زير رگبار
در پياده رو تشويش و تردد
در پياده رو غوغاي بي انگيزه
كه نمي ديدي خود را
چون هزاران را ميديدي
سخني رانده شد
اما نشنيدي
سخني شايد وعده ي ديداري
سخني شايد
جامي بدرود
درودي
سخني شايد خوابي بي رويا در بستر راه
سخني رانده شد آري
من شنيدم گويا
فتوايي بود
به حدوثي
به ظهوري گويا ايمايي بود
سخني
به رسايي سكوت
گر چه غوغايي بود قطره اي بود
شنيدم ديدم اما دريايي بود
من شنيدم
پاسخي بايد مي دادم يا نه
من ندانستم
من همين ديدم دستم را
كه به جيب بغلم
و شتاب آلود پرتاب غريب قلمم را
در جوي گل آلود
چه شتابي
كه تو گويي قلمم
آن دم
لانه ي مدهش جرثومه ي طاعون بود
يا تو پنداري
زخمي از خنجري از دستي نامريي بر سينه ي من شد باز
و جهش را قلمم خون بود
من شنيدم
آري سخني فتوايي ... ايمايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد