مرا به سفره ي بي نان خوي مهمان كن
مرا به مائده ي خام نام سفيدت
مرا به خانه ي بي خانه و در و ديوار
مرا به خلوت بي دشمنت بخوان اي يار
مرا به زمزمه ي بي صداي افسانه
كه نرم مي چكد از چنگ بيت هاي بلند
مرا بخوان كه به محراب معبد پاكت
نماز واجب شعري را
به سجده سر بگذارم به مهر باطل عشق
مرا ببر به هياهوي شهر مرموزي
كه ارث برده ام از بهت باير اجداد
كه ناشنفته و ناخوانده مانده و مانده هنوز
كه من به سايه روشن گرگ و ميش
ربودمش ز كلبه ي ملعون چه مبروصم
مرا به باير پر انتظار سيلابت
كوير تشنه ي سيلاب شعر سيلابي
مرا به راندن گاو آهن مدادي دعوت كن
كه شعر خرم گندم را
كه مثنوي هزاران مني گندم را
به پهنه ي كوير تو
بي باران بفشانم
تو عزلت تمام رسولان روزكور
تو غربت تمام شب آوازان
تو از رواق هاي دروغ آوران سودايي
تو از تمام ارسطو بزرگتري
مرا نجات بده
مرا ز كوچه ز ميدان
مرا ز ده ز بيابان
مرا ز راست ها كه دروغند
مرا ز عشق كه آغاز نفرت است
مرا ز نفرت
مرا ز عاطفه حتي نجات بده
مرا رباط سفر هاي خانگي
مرا رباطبيابان خانه باش
مرا
كرانه باش
بهانه باش
من از تمام خيابانها
از چار راهها
من از چراغ قرمز قانون
حتي
با اسب تاخت كردم
كه آشتي بدهم باد و دود را
كه آشنا بكنم سينه را به دود و به باد
اما دريغ
بهار
اي بهار من
اي كاغذ اي سفيد
كه من تمام گناهان شهر را
كه من تمام بذر گناهان شهر را
به دشت پاك تو
با دست پاك پاشيدم
تو بار مهرباني داري
مرا رها كن از اين بختك سياه
از اين شب سربي
كه رو به سقف سكوتم به وحشت افكنده ست
مرا رها كن از اين خشكسال خواب و خيال
مرا به سفره ي بي نان خويش
مرا به نان سفيدت به شير تازه ي ميش سفيد بي قوچت
مرا به آب
تشنه ام آخر
مرا به آب سرابت
مرابه شتنگي جاودانه مهمان كن
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد