شبيخون

مشاور شركت بيمه پارسيان

شبيخون

۳۶ بازديد
 

برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي
 اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا نقش دل ماست در ايينه ي جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي
 ديدي آن يار كه بستيم صد اميد در او
 چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو
 گرچه در چشم خود انداخته دود اي ساقي
تشنه ي خون زمين است فلك ، وين مه نو
 كهنه داسي ست كه بس كشته درود اي ساقي
منتي نيست اگر روز و شبي بيشم داد
 چه ازو كاست و بر من چه فزود اي ساقي
 بس كه شستيم به خوناب جگر جامه ي جان
 نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي
 حق به دست دل من بود كه در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
اين لب و جام پي گردش مي ساخته اند
 ورنه بي مي و لب جام چه سود اي ساقي
 در فروبند كه چون سايه در اين خلوت غم
 با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد