دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۷ بازديد
ما قصه ي دل جز به بر يار نبرديم
و ز يار شكايت سوي اغيار نبرديم
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا اين سر سودازده بر دار نبرديم
ما را چه غم سود و زيان است كه هرگز
سوداي تو را برسر بازار نبرديم
با حسن فروشان بهل اين گرمي بازار
ما يوسف خود را به خريدارنبرديم
اي دوست كه آنصبح دل افروز خوشت باد
ياد آر كه ما جان ز شب تار نبرديم
سرسبزي آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبرديم
بي رنگي ام از چشم تو انداخت اگر نه
كي خون دلي بود كه در كار نبرديم
تا روشني چشم و دل سايه از آن روست
از اينه اي منت ديدار نبرديم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد