دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۵ بازديد
چه غم دارد ز خاموشي درون شعله پروردم
كه صد خورشيد آتش برده از خكستر سردم
به بادم دادي و شادي ، بيا اي شب تماشا كن
كه دشت آسمان درياي آتش گشته از گردم
شرار انگيز و توفاني ، هوايي در من افتاده ست
كه همچون حلقه ي آتش درين گرداب مي گردم
به شوق لعل جان بخشي كه درمان جهان با اوست
چه توفان مي كند اين موج خون در جان پر دردم
وفاداري طريق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زين راه خون آلود برگردم
در آن شب هاي توفاني كه عالم زير و رو مي شد
نهاني شبچراغ عشق را در سينه پروردم
بر آري اي بذر پنهاني سر از خواب زمستاني
كه از هر ذره دل آفتابي بر تو گستردم
ز خوبي آب پكي ريختم بر دست بد خواهان
دلي در آتش افكندم ، سياووشي بر آوردم
چراغ ديده روشن كن كه من چون سايه شب تا روز
ز خاكستر نشين سينه آتش وام مي كردم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد