دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۰ بازديد
تا خيال دلكشت گل ريخت در آغوش چشم
صد بهارم نقش زد بر پرده ي گل پوش چشم
مردم بيگانه را ياراي ديدار تو نيست
خفته اي چون روشنايي گرچه در آغوش چشم
وقت آن آمد كه ساغر پر كنيم از خون دل
كز مي لعلت تهي شد جام حسرت نوش چشم
چشم و دل ، ناديده ، بر آن حسم پنهان عاشق اند
آفرين بر بينش دل ، آفرين بر هوش چشم
آتش رخساره روشن كن شبي ، اي برق عشق
تا چراغي بر كنم در خانه ي خاموش چشم
مژده ي ديدار مي آرند ؟ يا پيغام دوست ؟
اشك شوق امشب چه مي گويد نهان در گوش چشم ؟
مي رسد هر صبح بانگ دلنوازت ، ناز گوش
مي كشم هر شب شراب چشم مستت ، نوش چشم
در غبار راه او ، اي سايه ! بينا شو ، كه من
منت صد توتيا دارم ازو بر دوش چشم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد