دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۴ بازديد
زيرا در آسمان
شيرازه ي سفرنامه ام را
از آفتاب دوختم
در كوچه هاي بي بازو
درگاه هاي بي زن
با آفتاب سوختم
تصوير اين شكستگي اما سنگين است
تصوير اين شكستگي ، اي مهربان
اي مهربان ترين
تعادل رواني آيينه را به هم خواهد ريخت
مرا به باغ كودكي ام مهمان كن
زيرا من از بلندي هاي مناجات
افتاده ام
وقتي كه صبح ، فاصله ي دست و پلك بود
صحرا پر از سپيده دم مي شد
با حرف هاي مشروط
با مكث هاي لحظه به لحظه
با دست هاي من
كه شكل هاي مشكوك را
پرچين و توطئه را
از روي صبح بر ميچيد
اينك تمام آبي هاي آسمان
در دستمال مرطوبم جاري ست
وز جاده هاي بدبخت
گنجشك ها غروب را به خانه ام آورده اند
گنجشك هاي بيكار
گنجشك هاي روز تعطيلي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد