دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۴ بازديد
در حاشيه ي مرگ
چشمان ستاره هاي نوسال
مي رفتند
در گوشت ماه
خون مثل برج هايي از چرم
پرچم شده بود
مثل شكل چهار
يارن جلوتر همه ترسيده بودند ، ولي با ما
از ترس سخن نمي كردند
در هرم روان ريگ
با عشق به ريگ
با حالت دسته هاي گندم مي رفتيم
و ساعت همواره
فردا و سه دقيقه بود
در حاشيه ي مرگ
شلاق گونه هاي خورشيد
و ماه
تنها شده بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد