معراج نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

معراج نامه

۳۵ بازديد

 

۱

آنگاه از ستاره فراتر شدم

و از نسيم و نور رهاتر شدم

ويراف وار ديده گشودم

وان مرغ ارغواني آمد

چون دانه اي مرا خورد

و پر گشود و برد

در روشناي اوج رهايش

بر موج هاي نور و گشايش

مي رفت و باز مي شد هر دم

در چينه دان سبزش

صد رنگ كهكشان

آنگه مرا رها كرد

در ساحت غياب خود و خويش

آن سوي حرف و صوت

در آن سوي بي نشان

2

آنگاه واژه اي به من آموختند

سبز

فهرست مايشاء و ماشاء

تا

بالاتر از فروغ تجلي

پروازها كنم

با ميوه هاي حوري با جوي هاي شير

ديدم بهشتيان را محصور كار خويش

فريادهاي دوزخيان را

با چشم هاي خويش نيوشيدم

نور سياه ابليس

مي تافت آنچنان كه فروغ فرشتگان

بي رنگ مي شد آنجا در هفت آسمان

3

ناگه دلم هواي زمين كرد

وان ورد را مكرر كردم

نام بزرگ را

ديدم زمين آدميان را

نزديك شد به من

زير مجره ها و سحابي ها

نزديك تر شدم

آنگاه

ديدم

قلب شكنجه گاه هاي شياطين را

در صبح ارغواني مشرق

كه با طنين روشن آواز عاشقان

پيوسته مي تپيد

4

نزديك تر شدم

ديدم عصا و تخت سليمان را

كه موريانه ها

از پايه خورده بودند اما هنوز او

با هيبت و مهابت خود ايستاده بود

زيرا كه مردمان

باور نداشتند كه مرده ست

و پيكر و سريرش

در انتظار جنبش بادي ست

5

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم كنار صبح اساطير

روييده بوته هاي فصيحي

كه ميوه شان

سرهاي آدمي ست اگر چند

سرها بريده بود

و سخن مي گفت

6

آنگاه

نزديك تر شدم

تنديس گرگ پيري ديدم

فانوس دود خورده به كف داشت

كاينك دميده صبح قيامت

ديدم كه واژگانش

مثل گوزن و كرگدن و گاو

گويي كه شاخ دارند

پرسيدم از سروش دل خويش

آواز باز داد كه اين خود

آن

آخرين

شيطان مشرق است

با گونه گونه گونه دروغش

و آن

فانوس بي فروغش

7

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم فراخناي زمين را

در زير پاي روسپيان تنگ

ديدم كه مسخ مي شد انسان

و آنگه به جاي او

مي رست خوك و خرچنگ

8

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم

تن هاي بي سري كه گذر مي كرد

در كوچه هاي ساكن و برزن ها

و گاه گاه زمزمه اي داشت

من من تمام من ها

پرسيدم از سروش دل خويش

كاين بي سران چه قوم كيان اند؟

آواز باز داد كه اينان

انبوه شاعران و اديبان

فرزانگان مشرقيان اند

گفتم

فرزانگان مشرق اينان اند؟

گفت

آري

بر مرده ريگ مزدك و خيام

فرزانگان مشرق

اينان اند

اينان كه مي شناسي و ميبيني

اين

مسكينان اند

و آنگاه اين سرود فرو خواند

جز لحظه هاي مستي

مستي و راستي

كه شورش شهامت آن آب آتشين

مرداب وار خون شما را

با صد هزار وسوسه تهييج مي كند

و گرمي نوازش آن تلخ وار خوش

در جنگل ملايم و

مرجاني رگانتان

تا انتهاي هر چه گياهي ست

سرخينه مي دواند

و نعره مي زنيد

كه با شحنه ها طرف هستيد

و لحظه اي كه ستميد

هرگز

برگ سكوت كوچه ي بن بستي را

حتي

با شيوني شبانه به هشياري

شيرازه بسته ايد؟

حتي

يك بار هم براي تماشا

دل تان نخواسته

در ازدحام كوچه ي بن بستي

از دور يك ستاره ي كوچك را

با دستتان نشانه بگيريد

ويك صدا بگوييد

آنك طلوع ذوذنب از شرق

شايد سري ز پنجره اي بيرون آيد

و با شما بخواند

آواز دسته جمعي زندانياني را

كه نقل هاي مجلس شان دانه هاي زنجير است

شايد گروهي

از پس ديوارهاي كوچه ي ديگر

بيرون كنند سر و بگويند

آري طلوع ذوذنب از شرق

9

آنگاه

در لحظه اي كه ساعت ها

از كار اوفتادند

و سيره ها به روي سپيدارها

گفتند

تاريخ ميخ كوب شد اينجا

ديدم كه در صفير گلوله ها

مردي سپيده دم را

بر دوش مي كشيد

پيشاني اش شكسته و خونش

پاشيده در فلق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد