آواره يمگان

مشاور شركت بيمه پارسيان

آواره يمگان

۳۶ بازديد

بيداري ملولش را

در قهوه خانه هاي

پر دود بندري دور

از سرزمين قومي

بيگانه با خدا

تقسيم مي كند

و خوابهاي دايره وارش را

در كوچه هاي كودكي صبح

هر روز صبح و عصر

بر بوي بازگشت

چشمش به روي صفحه پراكنده مي شود

در روزنامه هم خبري نيست

گويا زمان ز جنبش باز ايستاده است

آنجا شكنج زندان

شايد اعدام

وينجا بلاي كژدم غربت

پيري و انتظار

آن سبزه زار مخمل روحش را

فرسوده نخ نما كرده ست

در كوچه هاي كودكي صبح

آن شهسوار رندان

مي آيد

از نورتاب رشته ي ابريشم شفق

بر قامت بلندش

افكنده سرخ گونه ردايي

مي آيد از جنوب

مي پويد از شمال

او معني تمام جهت هاست

او نبض هر سكون و صدايي

اما

بيداري ملولش خالي ست

چشمش

به روي صفحه

پراكنده ميشود

در روزنامه هم خبري نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد