دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۸ ۳۶ بازديد
بيداري ملولش را
در قهوه خانه هاي
پر دود بندري دور
از سرزمين قومي
بيگانه با خدا
تقسيم مي كند
و خوابهاي دايره وارش را
در كوچه هاي كودكي صبح
هر روز صبح و عصر
بر بوي بازگشت
چشمش به روي صفحه پراكنده مي شود
در روزنامه هم خبري نيست
گويا زمان ز جنبش باز ايستاده است
آنجا شكنج زندان
شايد اعدام
وينجا بلاي كژدم غربت
پيري و انتظار
آن سبزه زار مخمل روحش را
فرسوده نخ نما كرده ست
در كوچه هاي كودكي صبح
آن شهسوار رندان
مي آيد
از نورتاب رشته ي ابريشم شفق
بر قامت بلندش
افكنده سرخ گونه ردايي
مي آيد از جنوب
مي پويد از شمال
او معني تمام جهت هاست
او نبض هر سكون و صدايي
اما
بيداري ملولش خالي ست
چشمش
به روي صفحه
پراكنده ميشود
در روزنامه هم خبري نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد