غزل شماره ۱۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۷

۳۳ بازديد


چه بود هستي فاني كه نثار تو كنم؟
اين زر قلب چه باشد كه به كار تو كنم؟
جان باقي به من از بوسه كرامت فرماي
تا به شكرانه همان لحظه نثار تو كنم
همه شب هلاه صفت گرد دلم مي‌گردد
كه ز آغوش خود اي ماه، حصار تو كنم
جون سر زلف، اميد من ناكام اين است
كه شبي روز در آغوش و كنار تو كنم
دام من نيست به آهوي تو لايق، بگذار
تا به دام سر زلف تو شكار تو كنم
آنقدر باش كه خالي كنم از گريه دلي
نيست چون گوهر ديگر كه نثار تو كنم
كم نشد درد تو صائب به مداواي مسيح
من چه تدبير دل خسته زار تو كنم؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد