غزل شماره ۱۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۶

۳۲ بازديد


مي‌كنم دل خرج، تا سيمين بري پيدا كنم
مي‌دهم جان، تا ز جان شيرين‌تري پيدا كنم
هيچ كم از شيخ صنعان نيست درد دين من
به كه ننشينم ز پا تا كافري پيدا كنم
تا ز قتل من نپردازد به قتل ديگري
هر نفس چون شمع مي‌خواهم سري پيدا كنم
رشتهٔ عمرم ز پيچ و تاب مي‌گردد گره
تا ز كار درهم عالم، سري پيدا كنم
از بصيرت نيست آسودن درين ظلمت سرا
دست بر ديوار مالم تا دري پيدا كنم
اين قفس را آنقدر مشكن به هم اي سنگدل
تا من بي‌دست و پا بال و پري پيدا كنم
مي‌گرفتم تنگ اگر در غنچگي بر خويشتن
مي‌توانستم چو گل مشت زري پيدا كنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد