قصيده شماره ۲۵ - در ستايش شاه شيخ ابواسحاق

۳۳ بازديد


گذشت روزه و سرما رسيد عيد و بهار
كجاست ساقي ما گو بيا و باده بيار
صباح عيد بده ساغريكه در رمضان
بسوختيم ز تسبيح و زهد و استغفار
دميكه بي مي و معشوق و ناي ميگذرد
محاسب خردش در نياورد به شمار
غنيمت است غنيمت شمار و فرصت دان
«توانگري و جواني و عشق و بوي بهار»
بيا و بزم طرب ساز كن كه خوش باشد
«شراب و سبزه و آب روان و روي نگار»
بهر قدح كه دهي پر ز باده از سر صدق
دعاي دولت شاه جهان كني تكرار
جمال دنيي و دين شاه شيخ ابواسحاق
خدايگان جهان پادشاه گيتي دار
ستاره جيش قضا حمله و قدر قدرت
سپهر بخشش دريا نوال كوه وقار
مدبري كه جهان را به تيغ اوست نظام
شهنشهي كه فلك را ز عدل اوست مدار
صداي صيت شكوهش به كوه داد سكون
شهاب عزم سريعش به باد داده قرار
هم از مثر رمحش ستاره در لرزه
هم از منافع كلكش جهان پر از ايثار
چو راي ثابت او سايه بر فلك انداخت
درست مغربي مهر شد تمام عيار
كرم پناه جواديكه هست در جنبش
جهان و هرچه در او هست خوار و بي‌مقدار
خدايگانا آني كه با معالي تو
خطاب چرخ بود: «ليس غيره ديار»
كمينه پيك جناب تو ماه حلقه به گوش
كهينه بندهٔ امرت سماك نيزه گذار
هميشه تا كه بود ماه و مهر و كيوان را
در اين حديقهٔ زنگارگون مسير و مدار
به كامراني و اقبال باش تا بايد
ز عمر و جاه و جواني و بخت برخوردار
عدو به دام و ولي شادكام و بخت جوان
فلك مطيع و جهانت غلام و دولت يار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد