قصيده شماره ۳۱ - در مدح عميدالملك وزير

۳۳ بازديد


علي‌الصباح كه سلطان چرخ آينه فام
زدود آينهٔ آسمان ز زنگ ظلام
صفاي صبح دل صادقان به جوش آمد
فروغ عكس شفق برد بر فلك اعلام
به دست خسرو خاور فتاد ملك حبش
ز شاه روم هزيمت گرفت لشگر شام
هر آن متاع كه شب را ز مشگ و عنبر بود
به زر پخته به دل كرد صبح نقره ستام
به گوش هوش من آمد خروش نوبت شاه
ز توبه خانهٔ تنهائي آمده بر بام
به سوي گلشن كروبيان نظر كردم
ضمير روشن و دل صافي و طبيعت رام
چنان نمود مرا وضع چرخ و شكل نجوم
كه خيمه‌ايست پر از لعبتان سيم‌اندام
گذشتم از بر شش دير و قلعه‌اي ديدم
يكي برهمن دانا در او گرفته مقام
به زير دست وي اندر خجسته ديداري
كه مينمود به هر كس ره حلال و حرام
گشاده زهرهٔ زهرا به ناز چهرهٔ سعد
به دوستي نظر افكنده سوي او بهرام
چو من به فكر فرو رفته و روان كرده
دبير چرخ به مدح خدايگان اقلام
عنان به خطهٔ مغرب كشيده ماه تمام
نموده عارض نوراني از نقاب غمام
دميده شعلهٔ مهر آنچنان كه پنداري
زمانه تيغ زراندود ميكشد ز نيام
ز بس تجلي نور آنزمان ندانستم
كه آفتاب كدامست و روي خواجه كدام
جهان فضل و كرم ركن دين عميدالملك
وزير شاه نشان خواجهٔ سپهر غلام
قضا شكوه قدر حملهٔ ستاره حشر
زحل محل فلك قدر آفتاب انعام
فلك ز تمشيت اوست در مسير و مدار
زمين ز معدلت اوست با قرار و قوام
جناب عالي او ملجا وضيع و شريف
حريم درگه او كعبهٔ خواص و عام
ز تاب حملهٔ او گاه كينه سست شود
دم نهنگ و دل پير و پنجهٔ ضرغام
زهي وجود شريف تو مظهر الطاف
زهي ضمير منير تو مهبط الهام
بيمن عدل و شكوه تو گشت روزافزون
شكوه و رونق ايمان و قوت اسلام
سياست تو عدو را به يك كرشمهٔ مهر
ببسته راه خرد بر مسائل اوهام
جهان پناها احوال خويش خواهم گفت
يكي به سمع رضا بشنو اي ملاذ انام
كنون دوازده سالست تا ز ملك انام
كشيد اختر سعدم به درگه تو زمام
نبود منزل من غير آستانهٔ تو
كه باد تا به ابد قبلهٔ كبار و كرام
ز نعمت تو مرا بود كامها حاصل
ز دولت تو مرا بود كارها به نظام
خجل نيم ز جنابت كه مرغ همت من
به بوي دانه نيفتاد هيچ گه در دام
طمع نكرد مرا پيش هركسي رسوا
نبرد حرص مرا پيش هر خسي به سلام
بدان رسيده‌ام اكنون كه بر درت شب و روز
نمي‌توانم بستن به بندگي احرام
ملالت آرد اگر شرح آن دهم كه به من
چه ميرسد ز جفاي سپهر بد فرجام
گهي به دست عنا ميكشد مرا دامن
گهي زبان بلا ميدهد مرا پيغام
گهي به جاي طرب غم فرستدم بر دل
گهي به جاي عرق خون چكاندم زمسام
ز رنج و درد چنان گشته‌ام كه يك نفسم
نه ممكنست قعود و نه ممكنست قيام
به حسن تربيت خواجه هست روزي چند
مرا اميد اجازت ز پادشاه انام
هميشه تا نبود سير ماه را پايان
مدام تا نبود دور مهر را انجام
به كام و راي تو و دوستان تو بادا
هميشه جنبش افلاك و گردش ايام
هزار قرن بزي دوستكام و دولتمند
هزار سال بمان كامران و نيكونام
معين و ناصر من لطف بي‌نهايت تو
معين و ناصر تو ذوالجلال والاكرام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد