قصيده شماره ۳۰ - ايضا در مدح عميدالملك وزير

۳۳ بازديد


بيمن طالع فيروز و بخت فرخ فال
هماي دولت و اقبال ميگشايد بال
فراز بارگه خواجهٔ زمين و زمان
فلك مهابت مه روي آفتاب نوال
خدايگان جهان ركن دين عميدالملك
محيط مركز دولت سپهر جاه و جلال
به قهر حاسد سوز و به لطف مجلس ساز
به جود دشمن مال و به راي دشمن مال
سزد كه صدر نشينان كارخانهٔ قدس
كنند از سر تعظيم و ز سر اجلال
ثناي حضرت او بالعشي والابكار
دعاي دولت او بالغدو والاصال
اگر چه رشحهٔ فيض سخاي او باشد
خرد اميد نبندد دگر به نيل منال
جهان پناها عالي جناب حضرت تو
مقر جاه و جلالست و منبع افضال
زنور راي تو گر مقتبس شود مه و مهر
منزه آيد از وصمت محاق و زوال
بود چو بود تو سنجند خازنان درت
ترازويش فلك اطلس و زمين مثقال
ترا رسد به جهان سروري به استحقاق
ترا رسد به جهان خواجگي به استقلال
زمين به حكم شما گشت مستقيم اركان
زمان ز كلك شما گشت منتظم احوال
تصور است عدو را خيال منصب تو
«زهي تصور باطل زهي خيال محال»
در اين ميان غزلي درج ميكنم زيرا
ز جنس شعر، غزل به براي دفع ملال
رسيد موسم گل باز كز شميم شمال
دماغ دهر شود از بخور مالامال
زمين زلاله تذرويست نسترن منقار
هوا ز ابر عقابيست آتشين پر و بال
چو شانه كرد صبا جعد سنبل سيراب
بنفشه بر طرف عارض چمن زد خال
ميان صحن چمن عكس برگ گل بر جوي
چو آتشيست بر آميخته به آب زلال
غزال خرمن سنبل كشيد در آغوش
چكاو لالهٔ نعمان كشيد در چنگال
پيام گل به سوي باده ميبرد گوئي
چنين كه باد صبا مي‌دود به استقبال
چو شد حرارت بر شاخ ارغوان غالب
طبيب باد صبا خون گشاد از قيفال
ميان مصر چمن گل ز بامداد پگاه
چو يوسفيست كه برقع برافكند ز جمال
به باغ سوسن آزاد هر زمان گويد
غلام باد شمالم غلام باد شمال
به شادماني و دولت ببين هزاران عيد
به كامراني و عشرت بمان هزاران سال
علو قدر تو فارغ ز جور دور فلك
كمال جاه تو ايمن ز شرعين كمال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد