دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۹ ۳۵ بازديد
چو بشنيد اين سخن را سرو آزاد
جوابش داد كاي فرزانه استاد
من آن شمعم كه صد پروانه دارم
كجا پرواي اين ديوانه دارم
ندارد سودي اين افسانه گفتن
حديث آنچنان ديوانه گفتن
به دست خود كسي چون مار گيرد ؟
غريبي را كسي چون يار گيرد ؟
چنان شوريدهاي با كس نسازد
بود چون او كه با وي عشق بازد
من ار با او بياري سر در آرم
دگر پيش كسان چون سر بر آرم
چو نادان و خيال انديش مرديست
مرا خواهد محال انديش مرديست
كسي كو با چنان آشفته رائي
نشيند يك زمان روزي به جائي
همانا زود دشمن كام گردد
ميان مردمان بدنام گردد
بگو لطفي يكي زين كوي برگرد
چنين تا چند كوبي آهن سرد
دلت در عشقبازي ناتمام است
بهل تا ميزند جوشي كه خام است
ز دلداري كه باشد دلپذيرت
اگر البته باشد ناگزيرت
طلب كن همچو خود بيآب و رنگي
از اين ديوانهاي بينام و ننگي
كزين در برنيايد هيچ كامت
بسوزد جان در اين سوداي خامت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد