بخش ۱۶ - رفتن قاصد پيش معشوق

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶ - رفتن قاصد پيش معشوق

۳۱ بازديد


دگر بار آن فسونگر مرغ چالاك
چو پيششس مي‌نهادم روي بر خاك
قدم در ره نهاد از روي ياري
به جان آورد شرط جان سپاري
خرامان شد بر آن سرو آزاد
به شيريني زبان چرب بگشاد
كه اي نوباوهٔ باغ جواني
دلم را جان و جانرا زندگاني
جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
بلا لائيت عنبر خوي كرده
شميمت باغ عنبر بوي كرده
گل صد برگ در پاي تو مرده
صنوبر پيش بالاي تو مرده
خجل مشك تتار از تار مويت
فتاده ماه و خور بر خاك كويت
هميشه شاد و دولتيار باشي
ز حسن و عمر برخوردار باشي
مرا هم جان توئي هم زندگاني
مكن زين بيش با من سر گراني
نصيحت گوشدار از دايهٔ خويش
غنيمت دان غنيمت مايهٔ خويش
جواني از جواني بهره بردار
ز دور شادماني بهره بردار
جوانان را طريق عشق سازد
شنيدستي كه پيري عشق بازد؟
جواني كو نگشت از عاشقي شاد
يقين دان كو جواني داد بر باد
به دلداري دل مردم به دست آر
كسي را تا تواني دل ميازار
مرنجان آن غريب ناتوان را
كسي دشمن ندارد دوستان را
خردمندان كه در نظم سفتند
نگه كن اين سخن چون نغز گفتند
« چو نيل خويش را يابي خريدار
اگر در نيل باشي باز كن بار »


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد