گفتاراندر زادن ويس از مادر

مشاور شركت بيمه پارسيان

گفتاراندر زادن ويس از مادر

۳۷ بازديد


جهان را رنگ و شكل بيشمارست
خرد را بافرينش كارزارست
زمانه بندها داند نهادن
كه نتواند خرد آن را گشادن
نگر كاين دام طرفه چون نهادست
كه چونان خسروى دروى فتادست
هوا را در دلش چونان بياراست
كه نازاده عروسى را همى خواست
خرد اين راز را بر وى بگشاد
كه از مادر بلاى وى همى راز
چو اين دو نامور پيمان بكردند
درستى را به هم سوگند خوردند
نگر چنين شگفت آمد ازيشان
كجا بستند بر ناموده پيمان
زمانه دستبرد خويش بننود
شگفتى بر شگفتى بر بيفرود
برين پيمان فراوان سال بگذشت
ز دلها ياد اين احوال بغذشت
درخت خشك بوده تر شد از سر
گل صد برگ و نسرين آمدش بر
به پيرى بارور شد شهربانو
تو گفتى در صدف افتاد لولو
يكى لولو كه چون نُه مه بر آمد
ازو تابنده ماهى ديگر آمد
نه مادر بود گفتى مشروقى بود
كزو خورشيد تابان روى بننود
يكى دختر كه چون آمد ز مادر
شب ديجور را بزدود چون خور
كه ومه را سخنها بود يكسان
كه يارب صورتى باشد بدين سان
همه در روى خيره بماندند
به نام او را خجسته ويس خواندند
همان ساعت كه از مادر فرو زاد
مرُو را مادرش با دايگان داد
به خوازان برد او را دايگانش
كه آنجا بود جاى و خان و مانش
ز ديبا كرد و از گوهر همه ساز
بپرورد آن نيازى را به صد ناز
به مشك و عنبر و كافور و سنبل
به آب بيد و مُرد و نرگس و گل
به خزّ و قاقم و سنور و سنجاب
به زيورهاى نغز و درّ خوشاب
به بسترهاى ديبا و حواصل
بفروردش به ناز و كامهء دل
خورشها پاك و جان افزاى و نوشين
چو پوششهاى نغز و خوب و رنگين
چو قامت بر كشيد آن سرو آزاد
كه بودش تن زسيم و دل ز پولاد
خرد از روى او خيره بماندى
ندانستى كه آن بت را چه خواندى
گهى گفتى كه اين باغ بهارست
كه در وى لالهاى آبدارست
بنفشه زلف و نرگس چشمكانست
چو نسرين عارض و لاله رخانست
گهى گفتى كه اين باغ خزانست
كه درسى ميوهاى مهرگانست
سيه زلفينش انگور به بارست
ز نخ سيب و دو پستانش دونارست
گهى گفتى كه اين گنج شهانست
كه در وى آرزوهاى جهانست
رخشى ديبا و اندمش حريرست
دو زلفش غاليه گيسو عبيرست
تنش سيمست و لب ياقوت نابست
همان دندان او درّ خوشابست
گهى گفتى كه اين باغ بهشتست
كه يزدانش ز نور خود سرشتست
تنش آبست و شير و مى رخانش
هميدون انگبينست آن لبانش
روا بود ار خرد زو خيره گشتى
كجا چشم فلك زو تيره گشتى
دو رخسارش بهار دلبرى بود
دو ديدارش هلاك صابرى بود
به چهره آفتاب نيكوان بود
به غمزه اوستاد جادوان بود
چو شاه روم بود آن روى نيكوش
دو زلفش پيش او چون دوسيه پوش
چو شاه زنگ بودش جعد پيچان
دو رخ پيشش چو دو شمع فروزان
چو ابر تيره زلف تابدارش
به ابر اندر چو زهره گوشوارش
ده انگشتى چه ده ماسورهء عاج
به سر هر يكى را فندقى تاج
نشانده عقد او را در بر زر
به سان آب بفشرده بر آذر
چو ماه نو برو گسترده پروين
چو طوق افگنده اندر سر و سيمين
جمال حور بودش طبع جادو
سرين گور بودش چشم آهو
لب و زلفينش را دو گونه باران
شكر بار اين بدى و مشكبار آن
تو گفتى فتنه را كردند صورت
بدان تا دل كند از خلق غارت
و يا چرخ فلك هر زيب كش بود
بران بالا و آن رخسار بننود
چنين پرورد او را دايگانش
به پروردن همى بسپرد جانش
به دايه بود رامين هم به خوزان
هميدون دايگان بر جانش لرزان
به هم بودند آنجا ويس و رامين
چو در يك باغ آذر گون و نسرين
به هم رُستند آنجا دو نيازى
به هم بودند روز و شب به بازى
كه دانست و كرا آمد گمانى
كه حكم هر دو چونست آسمانى
چه خواهد كرد با ايشان زمانه
در آن كردار چون دارد بهانه
هنوز ايشان ز مادرشان نزاده
نه تخم هر دو در بوم او فتاده
قصا پإردإخته بود از كار ايشان
نبشته يك به يك كردار ايشان
قصاى آسمان ديگر نگشتى
به زور و چاره زيشان بر نگشتى
چو بر خواند كسى اين داستان را
بداند عيبهاى اين جهان را
نبايد سرزنش كردن بديشان
كه راه حكم يزدان بست نتوان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد