برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گويندهء كتاب

۳۸ بازديد


چو كوس از درگه سلطان بغرّيد
تو گفتى كوه و سنگ از هم بدرّيد
به خاور مهر تابان رخ بپوشيد
به گردون زهره را زهّره بجوشيد
سپاهى رفت بيرون از صفاهان
كه صد يك زان نديدند ايچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
ركابش داشت عژ جاودانى
چو چترش داشت فر آسمانى
به هامون بود لشكر گاه سلطان
زبس خرگاه و خيمه چون كهستان
پلنگ و شير در وى مردم جنگ
بتان نغز گور و آهو و رنگ
فرود آمد شهنشه در كهستان
كهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از كهستان روز ديگر
به كوهستان همدان رفت يكسر
مرا اند صفاهان بود كارى
در آن كارم همى شد روزگارى
بماندم زين سبب اندر صفاهان
نردفتم در ركاب شاهشاهان
شدم زى تاج دولت خواجه بوالفتح
كه بادش جاودان در كارها فتح
بپرسيد از خداوندى رهى را
در آن پرسش بديدم فرّهى را
پس آنگه گفت با من كاين زمستان
همى باش و مكن عزم كهستان
چو از نوروز گردد اين جهان نو
هوا خوشتر شود آنگه همى رو
كه من سازت دهم چندانكه بايد
ترا زين روى تقصيرى نيايد
بدو گفتم خداوندم هميشه
برين بودست واينش بود پيشه
كه مهمان دارى چاكر نوازى
به كام دوست دشمن را گدازى
ز دام رنج رهإيان را رهانى
ز ماهى بر كشى بر مه رسانى
كه باشم من كه مهمانت نباشم
نه مهمان بل كه دربانت نباشم
چو زين درگه نشينيد گرد بر من
زند بختم به گرد ماه خرمن
تو دارى به زمن بسيار كهتر
مرا چون تو نباشد هيچ مهتر
گر اين رغبت تو با پروين نمايى
بيايد تا به پا او را بسايى
چو من بر خاك ايوانت نهم پاى
مرا بر گنبد هفتم بود جاى
مرا نوروز ديدار تو باشد
هواى خوش ز گفتار تو باشد
مباد از بخت فرّخ آفرينم
اگر گيتى نه بر روى تو بينم
به مهر اندر چنينم كت ننودم
و گر در دل جزين دارم جهودم
چو كردم آفرينش چند گاهى
بدين گفتار ما بگذشت ماهى
مرا يك روز گفت آن قبلهء دين
چه گويى در حديث ويس رامين
كه مى گويند چيزى صخت نيكوست
درين كضور همه كس داردش دوست
بگفتم كام حديثى سخت زيباست
ز گرد آوردهء شش مرد داناست
نديدم زان نكوتر داستانى
نماند جز به خرّم بوستانى
وليكن پهلوى باشد زبانش
نداند هر كه برخواند بيانش
نه هر كس آن زبان نيكو بخواند
و گر خواند همى معنى نداند
فراوان وصف هر چيزى شمارد
چو بر خوانى بسى معنى ندارد
كه آنگه شاعرى پيشه نبودست
حكيمى چابك انديشه نبودست
كجااند آن حكيمان تا ببينند
كه اكنون چون سخن مى آفرينند
معانى را چگونه بر گشادند
برو وزن و قوافى چون نهادند
درين اقليم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوى از وى بدانند
كجا مردم درين اقليم هنوار
بوند آن لفظ شيرين را خريدار
سخن را چون بود وزن و قوافى
نكوتر زانكه پينودن گزافى
بژاصه چون درو يابى معانى
به كار آيدت روزى چون بخوانى
فسانه گر چه باشد نغز و شيرين
به وزن و قافيه گردد نو آيين
معانى تابد از الفاظ بسيار
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
نهاده جاى جاى اندر فسانه
فروزان چون ستاره زان ميانه
مهان و زيركان آن را بخوانند
بدان تا زان بسى معنى بدانند
هميدون مردم عالم و ميانه
فرو خوانند از مهر فسانه
سخن بايد كه چون از كام شاعِر
بيايد در جهان گردد مسافر
نه زان گونه كه در خانه بماند
بجز قايل مرو را كس نخواند
كنون اين داستان ويس و رامين
بگفتند آن سخنداناند پيشين
هنر در فارسى گفتن ننودند
كجا در فارسى استاد بودند
بپيوستند ازين سان داستانى
درو لفظ غريب از هر زبانى
به معنى و مثل رنجى نبودند
برو زين هردوان زيور نكردند
اگر داننده اى در وى برد رنج
شود زيبا چو پر گوهر يكى گنج
كجا اين داستانى نامدارست
در احوالش عجايب بيشمارست
چو بشنود اين سخنها خواجه از من
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
زمن در خواست او كاين داستان را
بيارا همچو نيسان بوستان را
بدان طاقت كه من دارم بگويم
وزان الفاظ بى معنى بضويم
كجا آن لفظها منسوخ گشست
ز دوران روزگارش در گذشتست
ميان بستم بدين خدمت كه فرمود
كه فرمانش ز بختم زنگ بزدود
نيابم دولتى هر چند پويم
ازان بهتر كه خشنوديش جويم
مگر چون سر ز فرمانش نتابم
ز چرخ همتش معراج يابم
مگر مهتر شوم چون كهترانش
و يا نامى شوم چون چاكرانش
نديدم چون رصايش كيميايى
نه چون خشمش دمنده اژدهايى
بجويم تا توانم كيميايش
بپرهيزم ز جان گز اژدهايش
چو باشد نام من در نام ايشان
بر آيد كام من چون كام ايشان
گيا هر چند خود رويد به بستان
دهندش آب در سايهء گلستان
بماناد اين خداوند جهاندار
به نام نيك هنواره چهان خوار
بقا بادش به كام خويش جاويد
بزرگان چون ستاره او چو خورشيد
قرين جان او پاكى و شادى
نديم طبع او نيكّى و رادى
هزاران بنده چون من باد گويا
به فكرت داد خشنوديش جويا
كنون آغاز خواهم كرد ناچار
كه جز پندش نخواند مرد بيدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد