گفتار اندر ستايش محمد مصطفى عليه السلام

۳۲ بازديد


كنون گويم ثناهاى پيمبر
كه ما را سوى يزدانست رهبر
چو گمراهى ز گيتى سر بر آورد
شب بى دانشى سايه بگسترد
بيامد ديو و دام كفر بنهاد
همه گيتى بدان دام اندر افتاد
ز غمرى هر كسى چون گاو و خر بود
همه چشمى و گوشى كور و كر بود
يكى ناقوس در دست و چليپا
يكى آتش پرست و زند و استا
يكى بت را خداى خويش كرده
يكى خورشيد و مه را سجده برده
گرفته هر يكى راه نگونسار
كه آن ره را به دوزخ بوده هنجار
به فصل خويش يزدان رحمت آورد
ز رحمت نور در گيتى بگسترد
بر آمد آفتاب راست گويان
خجسته رهنماى راه جويان
چراغ دين ابوالقاسم محمد
رسول خاتم و ياسين و احمد
به پاكى سيد فرزند آدم
به نيكى رهنماى خلق عالم
خدا از آفرينش آفريدش
ز پاكان و گزينان بر گزيدش
نبوت را بدو داده دو برهان
يكى فرقان و ديگر تيغ بران
سخن گويان از ان خيره بماندند
هنر جويان بدين جان برفشاندند
كجا در عصر او مردم كه بودند
فصاحت با شجاعت مى ننودند
بجو در شعرها گفتار ايشان
ببين در نامها كردار ايشان
سخن شان در فصاحت آبدارست
هنرشان در شجاعت بيشمارست
چنان قومى بدان كردار و گفتار
زبان شان در نثار و تيغ خونبار
چو بشنيدند فرقان از پيمبر
بديدندش به جنگ بدر و خيبر
بدانستند كان هر دو خداييست
پذيرفتنش جان را روشناييست
سران ناكام سر بر خط نهادند
دوال از بند گيتى بر گشادند
ز چنگ ديو بد گوهر برستند
بتان مكه را در هم شكستند
به نور دين ز دوده گشت ظلمت
وز ابر حق فرو باريد رحمت
بشد كيش بت آمد دين يزدان
زمين كفر بستد تيغ ايمان
سپاس و شكر ايزد چون گزاريم
مگر جان را به شكر او سپاريم
بدين دين همايون كاو به ما داد
بدين رهبر كه بهر ما فرستاد
رسول آمد رسالتها رسانيد
جهانى را ز خشم او رهانيد
چه بخشاينده و مشفق خداييست
چه نيكو كار و چه رحمت نماييست
كه بر بيچارگى ما ببخضود
رسولى داد و راه نيك بننود
پذيرفتيم وى را به خدايى
رسولش را به صدق و رهنمايى
نه با وى ديگرى انبار گيريم
نه جز گفتار او چيزى پذيريم
به دنيى و به عقبى روى با اوست
بجز اومان ندارد هيچ كس دوست
اگر شمشير بارد بر سر ما
جزين دينى نبايد در خور ما
نگه داريم دين تا روح داريم
به يزدان روح و دين با هم سپاريم
خدايا آنچه بر ما بود كرديم
تن و جان را به فرمانت سپرديم
ز پيغمبر پذيرفتيم دينت
بيفزوديم شكر و آفرينت
و ليكن اين تن ما تو سرشتى
قصاى خويش بر ما تو نوشتى
گرايدون كز تن ما گاه گاهى
پديد آيد خطايى ياگناهى
مزن كردار ما را بر سر ما
مكن پاداش ما را در خور ما
كه ما بيچارگان تو خداييم
هميدون ز امتان مصطفاييم
ار چه با گناه بى شماريم
به فصل و رحمت اميدواريم
ترا حوانيم و شايد گر بخوانيم
كه ما ره جز به در گاهت ندانيم
كريمان مر صعيفان را نرانند
بحاصه چون به زاريشان بخوانند
كريمى تو بخوان ما را به در گاه
چو خوانيمت به زارى گاه و بيگاه
صعيفانيم شايد گر بخوانى
گنهكاريم شايد گر نرانى
ز تو نشگفت فصل و بردبارى
چنان كز ما جفا و زشتكارى
ترا احسان و رحمت بيكرانست
شفيع ما هميدون مهربانست
چو پيش رحمت آيد محمد
اميد ما ز فصلت كى شود رد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد