قصيده شماره ۵۷ - در مدح عميدالملك خواجه ابوبكر علي بن حسن قهستاني عارض سپاه

۳۳ بازديد


دي به سلام آمد نزديك من
ماه من آن لعبت سيمين ذقن
با زنخي چون سمن و با تني
چون گل سوري به يكي پيرهن
تازان چون كبك دري بر كمر
يازان چون سرو سهي در چمن
در شكن زلف هزاران گره
در گره جعد هزاران شكن
گفتم: چوني و چگونه‌ست كار؟
گفت: به رنج اندرم از خويشتن
چون بود آن كس كه ندارد ميان
چون بود آن كس كه ندارد دهن
از تو دل تو بربودم به زرق
وز تو تن تو بربودم به فن
جاي سخن گفتن كردم ز دل
جاي كمر بستن كردم ز تن
بر تن تو تا كي بندم كمر
وز دل تو تا كي گويم سخن
بر تو ستم كردم و روز شمار
پرسش خواهد بدن آن را ز من
خواجه كنون گويد كاين عابدست
عابد دينداري خواهد شدن ...
خواجه ابوبكر عميد ملك
عارض لشكر علي بن الحسن
آن ز بلا راحت هر مبتلي
وان ز محن راحت هر ممتحن
خدمت او نعمت و دفع بلاست
طاعت او راحت و رفع محن
خانهٔ او اهل خرد را مقر
مجلس او اهل ادب را وطن
هر كه سوي خدمت او راست شد
راه نيابد سوي او اهرمن
خدمت او را چو درختي شناس
دولت و اقبال مر او را فنن
هر كه بر او سايه فكند آن درخت
رست ز تيمار و ز گرم و حزن
يا رب چونانكه به من بر فتاد
سايهٔ او بر همه گيتي فكن
اي به همه خوبي و نيكي سزا
اي به هواي تو جهان مرتهن
بخت پرستيدن خواهد ترا
همچو وثن را كه پرستد شمن
در خور آن فضل كه خواهي ترا
دولت و اقبال دهد ذوالمنن
من سخن خام نگويم همي
آنچه همي‌گويم بر دل بكن
دير نپايد كه به امر ملك
گردي بر ملك جهان مؤتمن
چاكر تو باشد سالار چين
خادم تو باشد مير ختن
بر در خانهٔ تو بود روز و شب
از ادبا و شعرا انجمن
صاحب در خواب همانا نديد
آنچه تو خواهي ديد از خويشتن
اي به هنر چون پدر فاطمه
اي به سخا چون پسر ذواليزن
جود، سپاهست و تو او را ملك
فضل عروسست و تو او را ختن
خواسته نزد تو ندارد خطر
ور چه بود خلق بر او مفتنن
آنچه ز ميراث پدر يافتي
خوار ببخشيدي بي كيل و من
و آنچه خود الفغدي بردي به كار
با نيت نيكو و پاكيزه ظن
از پي علم و ادب و درس دين
مدرسه‌ها كردي بر تا پرن
نام طلب كردي و كردي به كف
نام توان يافت به خلق حسن
اي گه انداختن تير آز
زر تو اندر كف زاير مجن
مدح تو اين بار نگفتم دراز
از خنكي خاطر و گرمي بدن
از تب، تاري و تبه كرده‌ام
خاطر روشن چو سهيل يمن
چون من ازين علت بهتر شوم
مدحي گويم ز عمان تا عدن
چونان كه گر خواهي در باديه
سازي ازو ژرف چهي را رسن
در دل كردم كه چو بهتر شوم
شعر به رش گويم و معني به من
تا نبود بار سپيدار سيب
تا نبود نار بر نارون
تا چو شقايق نبود شنبليد
تا چو بنفشه نبود نسترن
شاد زي اي مايهٔ جود و سخا
شاد زي اي مايهٔ دين و سنن
بخشش زوار تو از تو گهر
خلعت بدخواه تو از تو كفن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد