قصيده شماره ۶۱ - در دعاي سلطان و تقاضاي ملازمت سفر

۳۳ بازديد


اي برگذشته از ملكان پايگاه تو
قدر تو بر سپهر برآورده گاه تو
ماه منير صورت ماه درفش تو
روز سپيد سايهٔ چتر سياه تو
جان ملوك را فزع آيد ز تيغ تو
جاه ملوك را حسد آيد ز جاه تو
مريخ روز معركه شاها غلام تست
چونانكه زهره روز ميزدست داه تو
جز جود بر تو هيچ كسي پادشاه نيست
گنج ترا تهي كند اين پادشاه تو
برتر گناه نزد تو بخلست و هيچ كس
زين روي بر تو چيره نبيند گناه تو
تو كارها تبه نكني ور تبه كني
از راست كرده‌هاي جهان به تباه تو
هر دشمني كه بند تو و چاه تو بديد
او را اجل برون برد از بند و چاه تو
بر گرد رزمگاه تو گر باد بگذرد
ناخسته گشته نگذرد از رزمگاه تو
آن كيست كو به جان نبود مهرجوي تو
و آن كيست كو به دل نبود نيكخواه تو
باز عدوي تو بهراسد ز كبك تو
كوه مخالف تو، نسنجد به كاه تو
فربه شده‌ست و روز فزون گنج و ملك تو
زان نيز كاسته تن بدخواه جاه تو
اي پيشگاه بارخدايان روزگار
اي بر بهشت جسته شرف پيشگاه تو
با عزم رفتني و مرا راي رفتنست
از بهر خدمت تو ملك، با سپاه تو
يابندگان مرا به ره اندر عديل كن
تا در دو ديده سرمه كنم خاك راه تو
اندر پناه خويش مرا جايگاه ده
كايزد نگاهدار تو باد و پناه تو
هر شاعري به گاه اميري بزرگ شد
نشگفت اگر بزرگ شدم من به گاه تو
فضل تو بر همه شعرا گستريده شد
گسترده باد بر تو رضاي اله تو
باشد هميشه عز و سعادت ترا قرين
كردار تو بود به سعادت گواه تو
ماه منير و مهر فروزنده پرتوي
هست از مه درفش و ز چتر سياه تو
تا سال و ماه و روز و شبست اندرين جهان
فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو
اندر نبرد پشت و پناه تو كردگار
وندر ميزد مونس جان تو ماه تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد