قصيده شماره ۵۸ - در مدح خواجه ابوبكر حصيري نديم

۳۲ بازديد


من پار دلي داشتم بسامان
امسال دگرگون شد و دگرسان
فرمان دگر كس همي‌برد دل
اين را چه حيل باشد و چه درمان
باري دلكي يابمي نهاني
نرخش چه گران باشد و چه ارزان
تا بس كنمي زين دل مخالف
وين غم كنمي بر دگر دل آسان
نوروز جهان چون بهشت كرده‌ست
پر لاله و پر گل كه و بيابان
چون چادر مصقول گشته صحرا
چون حلهٔ منقوش گشته بستان
در باغ به نوبت همي‌سرايد
تا روز همهٔ شب هزار دستان
مشغول شده هر كسي به شادي
من در غم دل دست شسته از جان
اي دل، بر من باش يك زمانك
تا مدحت خواجه برم به پايان
خورشيد همه خواجگان دولت
بوبكر حصيري نديم سلطان
آن بارخدايي كه در بزرگي
جاييست كه آنجا رسيد نتوان
همزانوي شاه جهان نشسته
در مجلس و بارگاه و بر خوان
در زير مرادش همه ولايت
در زير نگينش همه خراسان
سلطان كه به فرمان اوست گيتي
او را چو پسر مشفق و بفرمان
هر پند كزو بشنود به مجلس
بنيوشد و مويي بنگذرد زان
داند كه مصالح نگاه دارد
وان پند بود ملك را نگهبان
زو دوست‌تر اندر جهان ملك را
بنماي وگرنه سخن بدو مان
زين لشكر چندين به عهد خسرو
زو پيش كه آورده بود ايمان
او را سزد امروز فخر كردن
كو بود نگهدار عهد و پيمان
پاداش همي‌يابد از شهنشاه
بر دوستي و خدمت فراوان
هستند ز نيمروز تا شب
در خدمت او مهتران ايران
واو نيز به خدمت همي‌شتابد
مكروه جهان دور بادش از جان
اي بار خداي بلند همت
معروف به رادي و فضل و احسان
خواهنده هميشه ترا دعاگوي
گوينده همه ساله آفرينخوان
اين عز ترا خواسته ز ايزد
وان عمر ترا خواسته ز يزدان
جاويد زيادي به شادكامي
شاديت برافزون و غم به نقصان
نوروز تو فرخنده و خجسته
كار تو چو كردار تو به دو جهان
كردار تو نيكوتر از تعبد
زيرا كه نكو ديني و مسلمان
مخدوم زيادي و تو مبادي
از خدمت شاه جهان پشيمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد