بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۳ بازديد


چو بشنيد سعد آن گرانمايه مرد
پذيره شدش با سپاهي چو گرد
فرود آوريدندش اندر زمان
بپرسيد سعد از تن پهلوان
هم از شاه و دستور و ز لشكرش
ز سالار بيدار و ز كشورش
ردا زير پيروز بفگند و گفت
كه ما نيزه و تيغ داريم جفت
ز ديبا نگويند مردان مرد
ز رز و ز سيم و ز خواب و ز خورد
گرانمايه پيروزنامه به داد
سخنهاي رستم همي‌كرد ياد
سخنهاش بشنيد و نامه بخواند
دران گفتن نامه خيره بماند
بتازي يكي نامه پاسخ نوشت
پديدار كرد اندرو خوب و زشت
ز جني سخن گفت وز آدمي
ز گفتار پيغمبر هاشمي
ز توحيد و قرآن و وعد و وعيد
ز تأييد و ز رسمهاي جديد
ز قطران و ز آتش و ز مهرير
ز فردوس وز حور وز جوي شير
ز كافور منشور و ماء معين
درخت بهشت و مي و انگبين
اگر شاه بپذيرد اين دين راست
دو عالم به شاهي و شادي وراست
همان تاج دارد همان گوشوار
همه ساله با بوي و رنگ و نگار
شفيع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود
بكاري كه پاداش يابي بهشت
نبايد به باغ بلا كينه كشت
تن يزدگرد و جهان فراخ
چنين باغ و ميدان و ايوان وكاخ
همه تخت گاه و همه جشن و سور
نخرم به ديدار يك موي حور
دو چشم تو اندر سراي سپنج
چنين خيره شد از پي تاج و گنج
بس ايمن شدستي برين تخت عاج
بدين يوز و باز و بدين مهر و تاج
جهاني كجا شربتي آب سرد
نيرزد دلت را چه داري به درد
هرآنكس كه پيش من آيد به جنگ
نبيند به جز دوزخ و گور تنگ
بهشتست اگر بگروي جاي تو
نگر تا چه باشد كنون راي تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همي‌كرد ياد
چو شعبه مغيره بگفت آن زمان
كه آيد بر رستم پهلوان
ز ايران يكي نامداري ز راه
بيامد بر پهلوان سپاه
كه آمد فرستادهٔي پيروسست
نه اسپ و سليح و نه چشمي درست
يكي تيغ باريك بر گردنش
پديد آمده چاك پيراهنش
چورستم به گفتار او بنگريد
ز ديبا سراپردهٔ بركشيد
ز زربفت چيني كشيدند نخ
سپاه اندر آمد چو مور و ملخ
نهادند زرين يكي زيرگاه
نشست از برش پهلوان سپاه
بر او از ايرانيان شست مرد
سواران و مردان روز نبرد
به زر بافته جامه‌هاي بنفش
بپا اندرون كرده زرينه كفش
همه طوق داران با گوشوار
سرا پرده آراسته شاهوار
چو شعبه به بالاي پرده سراي
بيامد بران جامه ننهاد پاي
همي‌رفت برخاك برخوار خوار
ز شمشير كرده يكي دستوار
نشست از بر خاك و كس را نديد
سوي پهلوان سپه ننگريد
بدو گفت رستم كه جان شاددار
بدانش روان و تن آباد دار
بدو گفت شعبه كه اي نيك نام
اگر دين پذيري شوم شادكام
بپيچيد رستم ز گفتار اوي
بروهاش پرچين شد و زرد روي
ازو نامه بستد بخواننده داد
سخنها برو كرد خواننده ياد
چنين داد پاسخ كه او رابگوي
كه نه شهرياري نه ديهيم جوي
نديده سرنيزه‌ات بخت را
دلت آرزو كرد مر تخت را
سخن نزد دانندگان خوارنيست
تو را اندرين كار ديدار نيست
اگر سعد با تاج ساسان بدي
مرا رزم او كردن آسان بدي
وليكن بدان كاخترت بي‌وفاست
چه گوييم كامروز روز بلاست
تو را گر محمد بود پيش رو
بدين كهن گويم از دين نو
همان كژ پرگار اين گوژپشت
بخواهد همي‌بود با ما درشت
تو اكنون بدين خرمي بازگرد
كه جاي سخن نيست روز نبرد
بگويش كه در جنگ مردن بنام
به اززنده دشمن بدو شادكام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد