بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۱ بازديد


يكي نامه بنوشت ديگر بطوس
پر از خون دل و روي چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر
كزو ديد نيرو و بخت و هنر
خداوند پيروزي و فرهي
خداوند ديهيم شاهنشهي
پي پشه تا پر و چنگ عقاب
به خشكي چو پيل و نهنگ اندر آب
ز پيمان و فرمان او نگذرد
دم خويش بي راي او نشمرد
ز شاه جهان يزدگرد بزرگ
پدر نامور شهريار سترگ
سپهدار يزدان پيروزگر
نگهبان جنبده و بوم و بر
ز تخم بزرگان يزدان شناس
كه از تاج دارند از اختر سپاس
كزيشان شد آباد روي زمين
فروزندهٔ تاج و تخت و نگين
سوي مرزبانان با گنج و گاه
كه با فرو برزند و با داد و راه
شميران و رويين دژ و رابه كوه
كلات از دگر دست و ديگر گروه
نگهبان ما باد پروردگار
شما بي‌گزند از بد روزگار
مبادا گزند سپهر بلند
مه پيكار آهرمن پرگزند
همانا شنيدند گردنكشان
خنيده شد اندر جهان اين نشان
كه بر كارزاي و مرد نژاد
دل ما پر آزرم و مهرست و داد
به ويژه نژاد شما را كه رنج
فزونست نزديك شاهان ز گنج
چو بهرام چوبينه آمد پديد
ز فرمان ديهيم ما سركشيد
شما را دل از شهر اي فراخ
به پيچيد وز باغ و ميدان و كاخ
برين باستان راع و كوه بلند
كده ساختيد از نهيب گزند
گر اي دون كه نيرو دهد كردگار
به كام دل ما شود روزگار
ز پاداش نيكي فزايش كنيم
برين پيش دستي نيايش كنيم
همانا كه آمد شما را خبر
كه ما را چه آمد ز اختر به سر
ازين مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانايي و شرم بي بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همي‌داد خواهند گيتي بباد
بسي گنج و گوهر پراگنده شد
بسي سر به خاك اندر آگنده شد
چنين گشت پرگار چرخ بلند
كه آيد بدين پادشاهي گزند
ازين زاغ ساران بي‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
كه نوشين روان ديده بود اين به خواب
كزين تخت به پراگند رنگ و آب
چنان ديد كز تازيان صد هزار
هيونان مست و گسسته مهار
گذر يافتندي با روند رود
نماندي برين بوم بر تار و پود
به ايران و بابل نه كشت و درود
به چرخ زحل برشدي تيره دود
هم آتش به مردي به آتشكده
شدي تيره نوروز و جشن سده
از ايوان شاه جهان كنگره
فتادي به ميدان او يكسره
كنون خواب راپاسخ آمد پديد
ز ما بخت گردن بخواهد كشيد
شود خوار هركس كه هست ارجمند
فرومايه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدي در جهان
گزند آشكارا و خوبي نهان
بهر كشوري در ستمگارهٔي
پديد آيد و زشت پتيارهٔي
نشان شب تيره آمد پديد
همي روشنايي بخواهد پريد
كنون ما به دستوري رهنماي
همه پهلوانان پاكيزه راي
به سوي خراسان نهاديم روي
بر مرزبانان ديهيم جوي
ببينيم تا گردش روزگار
چه گويد بدين راي نا استوار
پس اكنون ز بهر كنارنگ طوس
بدين سو كشيديم پيلان وكوس
فرخ زاد با ما ز يك پوستست
به پيوستگي نيز هم دوستست
بالتونيه‌ست او كنون رزمجوي
سوي جنگ دشمن نهادست روي
كنون كشمگان پور آن رزمخواه
بر ما بيامد بدين بارگاه
بگفت آنچ آمد ز شايستگي
هم ازبندگي هم ز بايستگي
شينديم زين مرزها هرچ گفت
بلندي و پستي و غار و نهفت
دژ گنبدين كوه تا خرمنه
دگر لاژوردين ز بهر بنه
ز هر گونه بنمود آن دل گسل
ز خوبي نمود آنچ بودش به دل
وزين جايگه شد بهر جاي كس
پژوهنده شد كارها پيش وپس
چنين لشكري گشن ما را كه هست
برين تنگ دژها نشايد نشست
نشستيم و گفتنيم با راي زن
همه پهلوانان شدند انجمن
ز هر گونه گفتيم و انداختيم
سر انجام يكسر برين ساختيم
كه از تاج و ز تخت و مهر و نگين
همان جامهٔ روم و كشمير و چين
ز پر مايه چيزي كه آمد بدست
ز روم و ز طايف همه هرچ هست
همان هرچه از ماپراگند نيست
گر از پوشش است ار ز افگند نيست
ز زرينه و جامهٔ نابريد
ز چيزي كه آن رانشايد كشيد
هم از خوردنيها ز هر گونه ساز
كه ما را بيايد برو بر نياز
ز گاوان گردون كشان چل هزار
كه رنج آورد تا كه آيد به كار
به خروار زان پس ده و دو هزار
به خوشه درون گندم آرد ببار
همان ارزن و پسته و ناردان
بيارد يكي موبدي كاردان
شتروار زين هريكي ده هزار
هيونان بختي بيارند بار
همان گاو گردون هزار از نمك
بيارند تا بر چه گردد فلك
ز خرما هزار و ز شكر هزار
بود سخته و راست كرده شمار
ده و دو هزار انگبين كندره
بدژها كشند آن همه يكسره
نمك خورده سرپوست چون چل هزار
بيارند آن راكه آيد به كار
شتروار سيصد ز زربفت شاه
بيارند بر بارها تا دو ماه
بيايد يكي موبدي با گروه
ز گاه شميران و از را به كوه
به ديدار پيران و فرهنگيان
بزرگان كه‌اند از كنارنگيان
به دو روز نامه به دژها نهند
يكي نامه گنجور ما را دهند
دگر خود بدارند با خويشتن
بزرگان كه باشند زان انجمن
همانا بران راغ و كوه بلند
ز ترك و ز تازي نيايد گزند
شما را بدين روزگار سترگ
يكي دست باشد بر ما بزرگ
هنرمند گوينده دستور ما
بفرمايد اكنون به گنج‌ور ما
كه هركس اين را ندارد به رنج
فرستد ورا پارسي جامه پنج
يكي خوب سربند پيكر به زر
بيابند فرجام زين كار بر
بدين روزگار تباه و دژم
بيابد ز گنجور ما چل درم
به سنگ كسي كو بود زيردست
يكي زين درمها گر ايد بدست
از آن شست بر سرش و چاردانگ
بيارد نبشته بخواند به بانگ
بيك روي برنام يزدان پاك
كزويست اميد و زو ترس وباك
دگر پيكرش افسر و چهر ما
زمين بارور گشته از مهر ما
به نوروز و مهر آن هم آراستست
دو جشن بزرگست و با خواستست
درود جهان بر كم آزار مرد
كسي كو ز ديهيم ما ياد كرد
بلند اختري نامجوي سواري
بيامد به كف نامهٔ شهريار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد