پادشاهي فرايين

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي فرايين

۳۴ بازديد
 

فرايين چو تاج كيان برنهاد
همي‌گفت چيزي كه آمدش ياد
همي‌گفت شاهي كنم يك زمان
نشينم برين تخت بر شادمان
به از بندگي توختن شست سال
برآورده رنج و فرو برده يال
پس از من پسر بر نشيند بگاه
نهد بر سر آن خسرواني كلاه
نهاني بدو گفت مهتر پسر
كه اكنون به گيتي توي تا جور
مباش ايمن و گنج را چاره كن
جهان بان شدي كار يكباره كن
چو از تخمهٔ شهرياران كسي
بيايد نماني تو ايدر بسي
وزان پس چنين گفت كهتر پسر
كه اكنون به گيتي توي تاجور
سزاوار شاهي سپاهست و گنج
چو با گنج باشي نماني به رنج
فريدون كه بد آبتينش پدر
مر او را كه بد پيش او تاجور
جهان را بسه پور فرخنده داد
كه اندر جهان او بد از داد شاد
به مرد و به گنج اين جهان را بدار
نزايد ز مادر كسي شهريار
ورا خوش نيامد بدين سان سخن
به مهتر پسر گفت خامي مكن
عرض را به ديوان شاهي نشاند
سپه را سراسر به درگاه خواند
شب تيره تا روز دينار داد
بسي خلعت ناسزاوار داد
به دو هفته از گنج شاه اردشير
نماند از بهايي يكي پر تير
هر آنگه كه رفتي به مي سوي باغ
نبردي جز از شمع عنبر چراغ
همان تشت زرين و سيمين بدي
چو زرين بدي گوهر آگين بدي
چو هشتاد در پيش و هشتاد پس
پس شمع ياران فريادرس
همه شب بدي خوردن آيين اوي
دل مهتران پرشد ازكين اوي
شب تيره همواره گردان بدي
به پاليزها گر به ميدان بدي
نماندش به ايران يكي دوستدار
شكست اندر آمد به آموزگار
فرايين همان ناجوانمرد گشت
ابي داد و بي‌بخشش و خورد گشت
همي زر بر چشم بر دوختي
جهان را به دينار بفروختي
همي‌ريخت خون سر بي‌گناه
از آن پس برآشفت به روي سپاه
به دشنام لبها بياراستند
جهاني همه مرگ او خواستند
شب تيره هر مزد شهران گراز
سخنها همي‌گفت چندان به راز
گزيده سواري ز شهر صطخر
كه آن مهتران را بدو بود فخر
به ايرانيان گفت كاي مهتران
شد اين روزگار فرايين گران
همي‌دارد او مهتران را سبك
چرا شد چنين مغز و دلتان تنگ
همه ديده‌ها زو شده پر سرشك
جگر پر ز خون شد ببايد پزشك
چنين داد پاسخ مرا او را سپاه
كه چون كس نماند از در پيشگاه
نه كس را همي‌آيد از رشك ياد
كه پردازدي دل به دين بد نژاد
بديشان چنين گفت شهران گراز
كه اين كار ايرانيان شد دراز
گر ايدون كه بر من نسازيد بد
كنيد آنك از داد و گردي سزد
هم اكنون به نيروي يزدان پاك
مر او را ز باره در آرم به خاك
چنين يافت پاسخ ز ايرانيان
كه بر تو مبادا كه آيد زيان
همه لشكر امروز يار توايم
گرت زين بد آيد حصار توايم
چو بشنيد ز ايشان ز تركش نخست
يكي تير پولاد پيكان بجست
برانگيخت از جاي اسپ سياه
همي‌داشت لشكر مر او را نگاه
كمان رابه بازو همي‌دركشيد
گهي در بروگاه بر سركشيد
به شورش‌گري تير بازه ببست
چو شد غرفه پيكانش بگشاد شست
بزد تير ناگاه بر پشت اوي
بيفتاد تازانه از مشت اوي
همه تيرتا پر در خون گذشت
سرآهن ازناف بيرون گذشت
ز باره در افتاد سرسرنگون
روان گشت زان زخم او جوي خون
بپيچيد و برزد يكي باد سرد
به زاري بران خاك دل پر ز درد
سپه تيغها بر كشيدند پاك
برآمد شب تيره از دشت خاك
همه شب همي خنجر انداختند
يكي از دگر باز نشناختند
همي اين از آن بستد و آن ازين
يكي يافت نفرين دگر آفرين
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
چوميشان بد دل كه بينند گرگ
فراوان بماندند بي شهريار
نيامد كسي تاج را خواستار
بجستند فرزند شاهان بسي
نديدند زان نامداران كسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد