من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲ - داستان مزدك با قباد

۳۳ بازديد


بيامد يكي مرد مزدك بنام
سخنگوي با دانش و راي و كام
گرانمايه مردي و دانش فروش
قباد دلاور بدو داد گوش
به نزد جهاندار دستور گشت
نگهبان آن گنج و گنجور گشت
ز خشكي خورش تنگ شد در جهان
ميان كهان و ميان مهان
ز روي هوا ابر شد ناپديد
به ايران كسي برف و باران نديد
مهان جهان بر در كيقباد
همي هر كسي آب و نان كرد ياد
بديشان چنين گفت مزدك كه شاه
نمايد شما را باميد راه
دوان اندر آمد بر شهريار
چنين گفت كاي نامور شهريار
به گيتي سخن پرسم از تو يكي
گر اي دون كه پاسخ دهي اندكي
قباد سراينده گفتش بگوي
به من تازه كن در سخن آبروي
بدو گفت آنكس كه مارش گزيد
همي از تنش جان بخواهد پريد
يكي ديگري را بود پاي زهر
گزيده نيابد ز ترياك بهر
سزاي چنين مردگويي كه چيست
كه ترياك دارد درم سنگ بيست
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه خونيست اين مرد ترياك‌دار
به خون گزيده ببايدش كشت
به درگاه چون دشمن آمد بمشت
چو بشنيد برخاست از پيش شاه
بيامد به نزديك فريادخواه
بديشان چنين گفت كز شهريار
سخن كردم از هر دري خواستار
بباشيد تا بامداد پگاه
نمايم شما را سوي داد راه
برفتند و شبگير باز آمدند
شخوده رخ و پرگداز آمدند
چو مزدك ز در آن گره را بديد
ز درگه سوي شاه ايران دويد
چنين گفت كاي شاه پيروزبخت
سخنگوي و بيدار و زيباي تخت
سخن گفتم و پاسخش دادييم
به پاسخ در بسته بگشادييم
گر اي دون كه دستور باشد كنون
بگويد سخن پيش تو رهنمون
بدو گفت برگوي و لب را مبند
كه گفتار باشد مرا سودمند
چنين گفت كاي نامور شهريار
كسي را كه بندي ببند استوار
خورش بازگيرند زو تا بمرد
به بيچارگي جان و تن را سپرد
مكافات آنكس كه نان داشت او
مرين بسته را خوار بگذاشت او
چه باشد بگويد مرا پادشا
كه اين مرد دانا بد و پارسا
چنين داد پاسخ كه ميكن بنش
كه خونيست ناكرده بر گردنش
چو بشنيد مزدك زمين بوس داد
خرامان بيامد ز پيش قباد
بدرگاه او شد به انبوه گفت
كه جايي كه گندم بود در نهفت
دهدي آن بتاراج در كوي و شهر
بدان تا يكايك بيابيد بهر
دويدند هركس كه بد گرسنه
به تاراج گندم شدند از بنه
چه انبار شهري چه آن قباد
ز يك دانه گندم نبودند شاد
چو ديدند رفتند كارآگهان
به نزديك بيدار شاه جهان
كه تاراج كردند انبار شاه
به مزدك همي‌بازگردد گناه
قباد آن سخن‌گوي را پيش خواند
ز تاراج انبار چندي براند
چنين داد پاسخ كانوشه بدي
خرد را به گفتار توشه بدي
سخن هرچ بشنيدم از شهريار
بگفتم به بازاريان خوارخوار
به شاه جهان گفتم از مار و زهر
ازان كس كه ترياك دارد به شهر
بدين بنده پاسخ چنين داد شاه
كه ترياك‌دارست مرد گناه
اگر خون اين مرد ترياك‌دار
بريزد كسي نيست با او شمار
چو شد گرسنه نان بود پاي زهر
به سيري نخواهد ز ترياك بهر
اگر دادگر باشي اي شهريار
به انبار گندم نيايد به كار
شكم گرسنه چند مردم بمرد
كه انبار را سود جانش نبرد
ز گفتار او تنگ دل شد قباد
بشد تيز مغزش ز گفتار داد
وزان پس بپرسيد و پاسخ شنيد
دل و جان او پر ز گفتار ديد
ز چيزي كه گفتند پيغمبران
همان دادگر موبدان و ردان
به گفتار مزدك همه كژ گشت
سخنهاش ز اندازه اندر گذشت
برو انجمن شد فروان سپاه
بسي كس ببي راهي آمد ز راه
همي‌گفت هر كو توانگر بود
تهيدست با او برابر بود
نبايد كه باشد كسي برفزود
توانگر بود تار و درويش پود
جهان راست بايد كه باشد به چيز
فزوني توانگر چرا جست نيز
زن و خانه و چيز بخشيدنيست
تهي دست كس با توانگر يكيست
من اين را كنم راست با دين پاك
شود ويژه پيدا بلند از مغاك
هران كس كه او جز برين دين بود
ز يزدان وز منش نفرين بود
ببد هرك درويش با او يكي
اگر مرد بودند اگر كودكي
ازين بستدي چيز و دادي بدان
فرو مانده بد زان سخن بخردان
چو بشنيد در دين او شد قباد
ز گيتي به گفتار او بود شاد
ورا شاه بنشاند بر دست راست
ندانست لشكر كه موبد كجاست
بر او شد آنكس كه درويش بود
وگر نانش از كوشش خويش بود
به گرد جهان تازه شد دين او
نيارست جستن كسي كين او
توانگر همي سر ز تنگي نگاشت
سپردي بدرويش چيزي كه داشت
چنان بد كه يك روز مزدك پگاه
ز خانه بيامد به نزديك شاه
چنين گفت كز دين پرستان ما
همان پاكدل زيردستان ما
فراوان ز گيتي سران بردرند
فرود آوري گر ز در بگذرند
ز مزدك شنيد اين سخنها قباد
بسالار فرمود تا بار داد
چنين گفت مزدك به پرمايه شاه
كه اين جاي تنگست و چندان سپاه
همان نگنجند در پيش شاه
به هامون خرامد كندشان نگاه
بفرمود تا تخت بيرون برند
ز ايوان شاهي به هامون برند
به دشت آمد از مزدكي صدهزار
برفتند شادان بر شهريار
چنين گفت مزدك به شاه زمين
كه اي برتر از دانش به آفرين
چنان دان كه كسري نه بر دين ماست
ز دين سر كشيدن وراكي سزاست
يكي خط دستش ببايد ستد
كه سر بازگرداند از راه بد
به پيچاند از راستي پنج چيز
كه دانا برين پنج نفزود نيز
كجا رشك و كينست و خشم و نياز
به پنجم كه گردد برو چيزه آز
تو چون چيره باشي برين پنج ديو
پديد آيدت راه كيهان خديو
ازين پنج ما را زن و خواستست
كه دين بهي در جهان كاستست
زن و خواسته باشد اندر ميان
چو دين بهي را نخواهي زيان
كزين دو بود رشك و آز و نياز
كه با خشم و كين اندر آيد براز
همي ديو پيچد سر بخردان
ببايد نهاد اين دو اندر ميان
چو اين گفته شد دست كسري گرفت
بدو مانده بد شاه ايران شگفت
ازو نامور دست بستد بخشم
به تندي ز مزدك بخوربيد چشم
به مزدك چنين گفت خندان قباد
كه از دين كسري چه داري به ياد
چنين گفت مزدك كه اين راه راست
نهاني نداند نه بر دين ماست
همانگه ز كسري بپرسيد شاه
كه از دين به بگذري نيست راه
بدو گفت كسري چو يابم زمان
بگويم كه كژست يكسر گمان
چو پيدا شود كژي و كاستي
درفشان شود پيش تو راستي
بدو گفت مزدك زمان چندروز
همي‌خواهي از شاه گيتي‌فروز
ورا گفت كسري زمان پنج ماه
ششم را همه بازگويم به شاه
برين برنهادند و گشتند باز
بايوان بشد شاه گردن‌فراز
فرستاد كسري به هر جاي كس
كه دانندهٔي ديد و فريادرس
كس آمد سوي خره اردشير
كه آنجا بد از داد هرمزد پير
ز اصطخر مهرآذر پارسي
بيامد بدرگاه با يار سي
نشستند دانش‌پژوهان به هم
سخن رفت هرگونه از بيش و كم
به كسري سپردند يكسر سخن
خردمند و دانندگان كهن
چو بشنيد كسري به نزد قباد
بيامد ز مزدك سخن كرد ياد
كه اكنون فراز آمد آن روزگار
كه دين بهي را كنم خواستار
گر اي دون كه او را بود راستي
شود دين زردشت بر كاستي
پذيرم من آن پاك دين ورا
به جان برگزينم گزين ورا
چو راه فريدون شود نادرست
عزيز مسيحي و هم زند و است
سخن گفتن مزدك آيد به جاي
نبايد به گيتي جزو رهنماي
ور اي دون كه او كژ گويد همي
ره پاك يزدان نجويد همي
بمن ده ورا و آنك در دين اوست
مبادا يكي را به تن مغز و پوست
گوا كرد زرمهر و خرداد را
فرايين و بندوي و بهزاد را
وزان جايگه شد بايوان خويش
نگه داشت آن راست پيمان خويش
به شبگير چون شيد بنمود تاج
زمين شد به كردار درياي عاج
همي‌راند فرزند شاه جهان
سخن‌گوي با موبدان و ردان
به آيين به ايوان شاه آمدند
سخن‌گوي و جوينده راه آمدند
دلاراي مزدك سوي كيقباد
بيامد سخن را در اندرگشاد
چنين گفت كسري به پيش گروه
به مزدك كه اي مرد دانش‌پژوه
يكي دين نو ساختي پرزيان
نهادي زن و خواسته درميان
چه داند پسر كش كه باشد پدر
پدر همچنين چون شناسد پسر
چو مردم سراسر بود در جهان
نباشند پيدا كهان و مهان
كه باشد كه جويد در كهتري
چگونه توان يافتن مهتري
كسي كو مرد جاي و چيزش كراست
كه شد كارجو بنده با شاه راست
جهان زين سخن پاك ويران شود
نبايد كه اين بد به ايران شود
همه كدخدايند و مزدور كيست
همه گنج دارند و گنجور كيست
ز دين‌آوران اين سخن كس نگفت
تو ديوانگي داشتي در نهفت
همه مردمان را به دوزخ بري
همي كار بد را ببد نشمري
چو بشنيد گفتار موبد قباد
برآشفت و اندر سخن داد داد
گرانمايه كسري ورا يار گشت
دل مرد بي‌دين پرآزار گشت
پرآواز گشت انجمن سر به سر
كه مزدك مبادا بر تاجور
همي‌دارد او دين يزدان تباه
مباد اندرين نامور بارگاه
ازان دين جهاندار بيزار شد
ز كرده سرش پر ز تيمار شد
به كسري سپردش همانگاه شاه
ابا هرك او داشت آيين و راه
بدو گفت هر كو برين دين اوست
مبادا يكي را بتن مغز و پوست
بدان راه بد نامور صدهزار
به فرزند گفت آن زمان شهريار
كه با اين سران هرچ خواهي بكن
ازين پس ز مزدك مگردان سخن
به درگاه كسري يكي باغ بود
كه ديوار او برتر از راغ بود
همي گرد بر گرد او كنده كرد
مرين مردمان را پراگنده كرد
بكشتندشان هم بسان درخت
زبر پي و زيرش سرآگنده سخت
به مزدك چنين گفت كسري كه رو
بدرگاه باغ گرانمايه شو
درختان ببين آنك هر كس نديد
نه از كاردانان پيشين شنيد
بشد مزدك از باغ و بگشاد در
كه بيند مگر بر چمن بارور
همانگه كه ديد از تنش رفت هوش
برآمد به ناكام زو يك خروش
يكي دار فرمود كسري بلند
فروهشت از دار پيچان كمند
نگون‌بخت را زنده بردار كرد
سرمرد بي‌دين نگون‌سار كرد
ازان پس بكشتش بباران تير
تو گر باهشي راه مزدك مگير
بزرگان شدند ايمن از خواسته
زن و زاده و باغ آراسته
همي‌بود با شرم چندي قباد
ز نفرين مزدك همي‌كرد ياد
به درويش بخشيد بسيار چيز
برآتشكده خلعت افگند نيز
ز كسري چنان شاد شد شهريار
كه شاخش همي گوهر آورد بار
ازان پس همه راي با او زدي
سخن هرچ گفتي ازو بشندي
ز شاهيش چون سال شد بر چهل
غم روز مرگ اندر آمد به دل
يكي نامه بنوشت پس بر حرير
بر آن خط شايسته خود بد دبير
نخست آفرين كرد بر دادگر
كه دارد ازو دين و هم زو هنر
بباشد همه بي‌گمان هرچ گفت
چه بر آشكار و چه اندر نهفت
سر پادشاهيش را كس نديد
نشد خوار هركس كه او را گزيد
هر آنكس كه بينيد خط قباد
به جز پند كسري مگيريد ياد
به كسري سپردم سزاوار تخت
پس از مرگ ما او بود نيك‌بخت
كه يزدان ازين پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد
ز گفتار او هيچ مپراگنيد
بدو شاد باشيد و گنج آگنيد
بران نامه بر مهر زرين نهاد
بر موبد رام بر زين نهاد
به هشتاد شد ساليان قباد
نبد روز پيري هم از مرگ شاد
بمرد و جهان مردري ماند از اوي
شد از چهر و بيناييش رنگ و بوي
تنش را بديبا بياراستند
گل و مشك و كافور و مي خواستند
يكي دخمه كردند شاهنشهي
يكي تاج شاهي و تخت مهي
نهادند بر تخت زر شاه را
ببستند تا جاودان راه را
چو موبد بپردخت از سوگ شاه
نهاد آن كيي نامه بر پيشگاه
بران انجمن نامه برخواندند
وليعهد را شاد بنشاندند
چو كسري نشست از بر گاه نو
همي‌خواندندي ورا شاه نو
به شاهي برو آفرين خواندند
به سر برش گوهر برافشاندند
ورا نام كردند نوشين روان
كه مهتر جوان بود و دولت جوان
به سر شد كنون داستان قباد
ز كسري كنم زين سپس نام ياد
همش داد بود و همش راي و نام
به داد و دهش يافته نام و كام
الا اي دلاراي سرو بلند
چه بودت كه گشتي چنين مستمند
بدان شادماني و آن فر و زيب
چرا شد دل روشنت پرنهيب
چنين گفت پرسنده را سروبن
كه شادان بدم تا نبودم كهن
چنين سست گشتم ز نيروي شست
به پرهيز و با او مساو ايچ دست
دم اژدها دارد و چنگ شير
بخايد كسي را كه آرد بزير
هم‌آواز رعدست و هم زور كرگ
به يك دست رنج و به يك دست مرگ
ز سرو دلاراي چنبر كند
سمن برگ را رنگ عنبر كند
گل ارغوان را كند زعفران
پس زعفران رنجهاي گران
شود بسته بي‌بند پاي نوند
وزو خوار گردد تن ارجمند
مرا در خوشاب سستي گرفت
همان سرو آزاد پستي گرفت
خروشان شد آن نرگسان دژم
همان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بي غم پر از درد گشت
چنين روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه كه مردم شود سير شير
شتاب آورد مرگ و خواندش پير
چل و هشت بد عهد نوشين روان
تو بر شست رفتي نماني جوان


بخش ۱ - آغاز داستان

۳۳ بازديد
 

چو كسري نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج
بزرگان گيتي شدند انجمن
چو بنشست سالار با راي‌زن
سر نامداران زبان برگشاد
ز دادار نيكي دهش كرد ياد
چنين گفت كز كردگار سپهر
دل ما پر از آفرين باد و مهر
كزويست نيك و بدويست كام
ازو مستمنديم وزو شادكام
ازويست فرمان و زويست مهر
به فرمان اويست بر چرخ مهر
ز راي وز تيمار او نگذريم
نفس جز به فرمان او نشمريم
به تخت مهي بر هر آنكس كه داد
كند در دل او باشد از داد شاد
هر آنكس كه انديشهٔ بد كند
به فرجام بد با تن خود كند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهيم
بخواهش گران روز فرخ نهيم
از انديشهٔ دل كس آگاه نيست
به تنگي دل اندر مرا راه نيست
اگر پادشا را بود پيشه داد
بود بي‌گمان هر كس از داد شاد
از امروز كاري به فردا ممان
كه داند كه فردا چه گردد زمان
گلستان كه امروز باشد به بار
تو فردا چني گل نيايد به كار
بدانگه كه يابي تن زورمند
ز بيماري انديش و درد و گزند
پس زندگي ياد كن روز مرگ
چنانيم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه كه در كار سستي كني
همه راي ناتندرستي كني
چو چيره شود بر دل مرد رشك
يكي دردمندي بود بي‌پزشك
دل مرد بيكار و بسيار گوي
ندارد به نزد كسان آبروي
وگر بر خرد چيره گردد هوا
نخواهد به ديوانگي بر گوا
بكژي تو را راه نزديكتر
سوي راستي راه باريكتر
به كاري كزو پيشدستي كني
به آيد كه كندي و سستي كني
اگر جفت گردد زبان بر دروغ
نگيرد ز بخت سپهري فروغ
سخن گفتن كژ ز بيچارگيست
به بيچارگان برببايد گريست
چو برخيزد از خواب شاه از نخست
ز دشمن بود ايمن و تندرست
خردمند وز خوردني بي‌نياز
فزوني برين رنج و دردست و آز
وگر شاه با داد و بخشايشست
جهان پر ز خوبي و آسايشست
وگر كژي آرد بداد اندرون
كبستش بود خوردن و آب خون
هر آنكس كه هست اندرين انجمن
شنيد اين برآورده آواز من
بدانيد و سرتاسر آگاه بيد
همه ساله با بخت همراه بيد
كه ما تاجداري به سر برده‌ايم
بداد و خرد راي پرورده‌ايم
وليكن ز دستور بايد شنيد
بد و نيك بي‌او نيايد پديد
هر آنكس كه آيد بدين بارگاه
ببايست كاري نيابند راه
نباشم ز دستور همداستان
كه بر من بپوشد چنين داستان
بدرگاه بر كارداران من
ز لشكر نبرده سواران من
چو روزي بديشان نداريم تنگ
نگه كرد بايد بنام و به ننگ
همه مردمي بايد و راستي
نبايد به كار اندرون كاستي
هر آنكس كه باشد از ايرانيان
ببندد بدين بارگه برميان
بيابد ز ما گنج و گفتار نرم
چو باشد پرستنده با راي و شرم
چو بيداد جويد يكي زيردست
نباشد خردمند و خسروپرست
مكافات بايد بدان بد كه كرد
نبايد غم ناجوانمرد خورد
شما دل به فرمان يزدان پاك
بداريد وز ما مداريد باك
كه اويست بر پادشا پادشا
جهاندار و پيروز و فرمانروا
فروزندهٔ تاج و خورشيد و ماه
نماينده ما را سوي داد راه
جهاندار بر داوران داورست
ز انديشهٔ هر كسي برترست
مكان و زمان آفريد و سپهر
بياراست جان و دل ما به مهر
شما را دل از مهر ما برفروخت
دل و چشم دشمن به ما بربدوخت
شما راي و فرمان يزدان كنيد
به چيزي كه پيمان دهد آن كنيد
نگهدار تا جست و تخت بلند
تو را بر پرستش بود يارمند
همه تندرستي به فرمان اوست
همه نيكويي زير پيمان اوست
ز خاشاك تا هفت چرخ بلند
همان آتش و آب و خاك نژند
به هستي يزدان گوايي دهند
روان تو را آشنايي دهند
ستايش همه زير فرمان اوست
پرستش همه زير پيمان اوست
چو نوشين‌روان اين سخن برگرفت
جهاني ازو مانده اندر شگفت
همه يك سر از جاي برخاستند
برو آفرين نو آراستند
شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهاي گيتي سراسر براند
جهان را ببخشيد بر چار بهر
وزو نامزد كرد آبادشهر
نخستين خراسان ازو ياد كرد
دل نامداران بدو شاد كرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جاي مهان
وزين بهره بود آذرابادگان
كه بخشش نهادند آزادگان
وز ارمينيه تا در اردبيل
بپيمود بينادل و بوم گيل
سيوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم
چنين پادشاهي و آباد بوم
وزين مرزها هرك درويش بود
نيازش به رنج تن خويش بود
ببخشيد آگنده گنجي برين
جهاني برو خواندند آفرين
ز شاهان هرآنكس كه بد پيش ازوي
اگر كم بدش گاه اگر بيش ازوي
بجستند بهره ز كشت و درود
نرستست كس پيش ازين نابسود
سه يك بود يا چار يك بهر شاه
قباد آمد و ده يك آورد راه
زده يك بر آن بد كه كمتر كند
بكوشد كه كهتر چو مهتر كند
زمانه ندادش بران بر درنگ
به دريا بس ايمن مشو بر نهنگ
به كسري رسيد آن سزاوار تاج
ببخشيد بر جاي ده يك خراج
شدند انجمن بخردان و ردان
بزرگان و بيداردل موبدان
همه پادشاهان شدند انجمن
زمين را ببخشيد و برزد رسن
گزيتي نهادند بر يك درم
گر اي دون كه دهقان نباشد دژم
كسي را كجا تخم گر چارپاي
به هنگام ورزش نبودي بجاي
ز گنج شهنشاه برداشتي
وگرنه زمين خوار بگذاشتي
بنا كشته اندر نبودي سخن
پراگنده شد رسمهاي كهن
گزيت رز بارور شش درم
به خرما ستان بر همين بد رقم
ز زيتون و جوز و ز هر ميوه‌دار
كه در مهرگان شاخ بودي ببار
ز ده بن درمي رسيدي به گنج
نبويد جزين تا سر سال رنج
وزين خوردنيهاي خردادماه
نكردي به كار اندرون كس نگاه
كسي كش درم بود و دهقان نبود
نديدي غم رنج و كشت و درود
بر اندازه از ده درم تا چهار
بسالي ازو بستدي كاردار
كسي بر كديور نكردي ستم
به سالي به سه بهره بود اين درم
گزارنده بودي به ديوان شاه
ازين باژ بهري به هر چار ماه
دبير و پرستندهٔ شهريار
نبودي به ديوان كسي زين شمار
گزيت و خراج آنچ بد نام برد
بسه روزنامه به موبد سپرد
يكي آنك بر دست گنجور بود
نگهبان آن نامه دستور بود
دگر تا فرستد به هر كشوري
به هر نامداري و هر مهتري
سه ديگر كه نزديك موبد برند
گزيت و سر باژها بشمرند
به فرمان او بود كاري كه بود
ز باژ و خراج و ز كشت و درود
پراگنده كاراگهان در جهان
كه تا نيك و بد زو نماند نهان
همه روي گيتي پر از داد كرد
بهرجاي ويراني آباد كرد
بخفتند بر دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همي ميش و گرگ
يكي نامه فرمود بر پهلوي
پسند آيدت چون ز من بشنوي
نخستين سر نامه كرد از مهست
شهنشاه كسري يزدان‌پرست
به بهرام روز و بخرداد شهر
كه يزدانش داد از جهان تاج بهر
برومند شاخ از درخت قباد
كه تاج بزرگي به سر برنهاد
سوي كارداران باژ و خراج
پرستنده شايستهٔ فر و تاج
بي‌اندازه از ما شما را درود
هنر با نژاد اين بود با فزود
نخستين سخن چون گشايش كنيم
جهان‌آفرين را ستايش كنيم
خردمند و بينادل آنرا شناس
كه دارد ز دادار كيهان سپاس
بداند كه هست او ز ما بي‌نياز
به نزديك او آشكارست راز
كسي را كجا سرفرازي دهد
نخستين ورا بي‌نيازي دهد
مرا داد فرمان و خود داورست
ز هر برتري جاودان برترست
به يزدان سزد ملك و مهتر يكيست
كسي را جز از بندگي كار نيست
ز مغز زمين تا به چرخ بلند
ز افلاك تا تيره خاك نژند
پي مور بر خويشتن برگواست
كه ما بندگانيم و او پادشاست
نفرمود ما را جز از راستي
كه ديو آورد كژي و كاستي
اگر بهر من زين سراي سپنج
نبودي جز از باغ و ايوان و گنج
نجستي دل من به جز داد و مهر
گشادن بهر كار بيدار چهر
كنون روي بوم زمين سر به سر
ز خاور برو تا در باختر
به شاهي مرا داد يزدان پاك
ز خورشيد تابنده تا تيره خاك
نبايد كه جز داد و مهر آوريم
وگر چين به كاري بچهر آوريم
شبان بدانديش و دشت بزرگ
همي گوسفندان بماند بگرگ
نبايد كه بر زيردستان ما
ز دهقان وز دين‌پرستان ما
به خشكي به خاك و بكشتي برآب
برخشنده روز و به هنگام خواب
ز بازارگانان تر و ز خشك
درم دارد و در خوشاب و مشك
كه تابنده خور جز بداد و به مهر
نتابد بريشان ز خم سپهر
برين‌گونه رفت از نژاد و گهر
پسر تاج يابد همي از پدر
به جز داد و خوبي نبد در جهان
يكي بود با آشكارا نهان
نهاديم بر روي گيتي خراج
درخت گزيت از پي تخت عاج
چو اين نامه آرند نزد شما
كه فرخنده باد اورمزد شما
كسي كو برين يك درم بگذرد
ببيداد بر يك نفس بشمرد
به يزدان كه او داد ديهيم و فر
كه من خود ميانش ببرم به ار
برين نيز بادافرهٔ كردگار
نبايد كه چشم بد آيد به كار
همين نامه و رسم بنهيد پيش
مگرديد ازين فرخ آيين خويش
به هر چار ماهي يكي بهر ازين
بخواهيد با داد و با آفرين
به جايي كه باشد زيان ملخ
وگر تف خورشيد تابد به شخ
دگر تف باد سپهر بلند
بدان كشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد به نوروز نم
ز خشكي شود دشت خرم دژم
مخواهيد با ژاندران بوم و رست
كه ابر بهاران به باران نشست
ز تخم پراگنده و مزد رنج
ببخشيد كارندگانرا ز گنج
زميني كه آن را خداوند نيست
به مرد و ورا خويش و پيوند نيست
نبايد كه آن بوم ويران بود
كه در سايهٔ شاه ايران بود
كه بدگو برين كار ننگ آورد
كه چونين بهانه بچنگ آورد
ز گنج آنچ بايد مداريد باز
كه كردست يزدان مرا بي‌نياز
چو ويران بود بوم در بر من
نتابد درو سايهٔ فر من
كسي را كه باشد برين مايه كار
اگر گيرد اين كار دشوار خوار
كنم زنده بر دار جايي كه هست
اگر سرفرازست و گر زيردست
بزرگان كه شاهان پيشين بدند
ازين كار بر ديگر آيين بدند
بد و نيك با كارداران بدي
جهان پيش اسب‌سواران بدي
خرد را همه خيره بفريفتند
بافزوني گنج نشكيفتند
مرا گنج دادست و دهقان سپاه
نخواهيم بدينار كردن نگاه
شما را جهان بازجستن بداد
نگه داشتن ارج مرد نژاد
گرامي‌تر از جان بدخواه من
كه جويد همي كشور و گاه من
سپهبد كه مردم فروشد به زر
نبايد بدين بارگه برگذر
كسي را كند ارج اين بارگاه
كه با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بيداردل كارداران من
به ديوان موبد شدند انجمن
پديد آيد از گفت يك تن دروغ
ازان پس نگيرد بر ما فروغ
به بيدادگر بر مرا مهر نيست
پلنگ و جفاپيشه مردم يكيست
هر آنكس كه او راه يزدان بجست
بب خرد جان تيره بشست
بدين بارگاهش بلندي بود
بر موبدان ارجمندي بود
به نزديك يزدان ز تخمي كه كشت
به بايد بپاداش خرم بهشت
كه ما بي‌نيازيم ازين خواسته
كه گردد به نفرين روان كاسته
گر از پوست درويش باشد خورش
ز چرمش بود بي‌گمان پرورش
پلنگي به از شهرياري چنين
كه نه شرم دارد نه آيين نه دين
گشادست بر ما در راستي
چه كوبيم خيره در كاستي
نهاني بدو داد دادن بروي
بدان تا رسد نزد ما گفت و گوي
به نزديك يزدان بود ناپسند
نباشد بدين بارگه ارجمند
ز يزدان وز ما بدان كس درود
كه از داد و مهرش بود تاروپود
اگر دادگر باشدي شهريار
بماند به گيتي بسي پايدار
كه جاويد هر كس كنند آفرين
بران شاه كباد دارد زمين
ز شاهان كه با تخت و افسر بدند
به گنج و به لشكر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشين‌روان
كه بادا هميشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگي
به تخت و بداد و به مردانگي
ورا موبدي بود بابك بنام
هشيوار و دانادل و شادكام
بدو داد ديوان عرض و سپاه
بفرمود تا پيش درگاه شاه
بياراست جايي فراخ و بلند
سرش برتر از تيغ كوه پرند
بگسترد فرشي برو شاهوار
نشستند هركس كه بود او به كار
ز ديوان بابك برآمد خروش
نهادند يك سر برآواز گوش
كه اي نامداران جنگ آزماي
سراسر به اسب اندر آريد پاي
خراميد يك‌يك به درگاه شاه
به سر برنهاده ز آهن كلاه
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
كسي كو درم خواهد از شهريار
بيامد به ايوان بابك سپاه
هوا شد ز گرد سواران سياه
چو بابك سپه را همه بنگريد
درفش و سر تاج كسري نديد
ز ايوان باسب اندر آورد پاي
بفرمودشان بازگشتن ز جاي
برين نيز بگذشت گردان سپهر
چو خورشيد تابنده بنمود چهر
خروشي برآمد ز درگاه شاه
كه اي گرزداران ايران سپاه
همه با سليح و كمان و كمند
بديوان بابك شويد ارجمند
برفتند با نيزه و خود و كبر
همي گرد لشكر برآمد به ابر
نگه كرد بابك به گرد سپاه
چو پيدا نبد فر و اورند شاه
چنين گفت كامروز با مهر و داد
همه بازگرديد پيروز و شاد
به روز سه ديگر برآمد خروش
كه اي نامداران با فر و هوش
مبادا كه از لشكري يك سوار
نه با ترگ و با جوشن كارزار
بيايد برين بارگه بگذرد
عرض گاه و ايوان او بنگرد
هر آنكس كه باشد به تاج ارجمند
به فر و بزرگي و تخت بلند
بداند كه بر عرض آزرم نيست
سخن با محابا و با شرم نيست
شهنشاه كسري چو بگشاد گوش
ز ديوان بابك برآمد خروش
بخنديد كسري و مغفر بخواست
درفش بزرگي برافراشت راست
به ديوان بابك خراميد شاه
نهاده ز آهن به سر بر كلاه
فروهشت از ترگ رومي زره
زده بر زره بر فراوان گره
يكي گرزهٔ گاوپيكر به چنگ
زده بر كمرگاه تير خدنگ
به بازو كمان و بزين بر كمند
ميان را بزرين كمر كرده بند
برانگيخت اسب و بيفشارد ران
به گردن برآورد گرز گران
عنان را چپ و راست لختي بسود
سليح سواري به بابك نمود
نگه كرد بابك پسند آمدش
شهنشاه را فرمند آمدش
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به فرهنگ توشه بدي
بياراستي روي كشور بداد
ازين گونه داد از تو داريم ياد
دليري بد از بنده اين گفت و گوي
سزد گر نپيچي تو از داد روي
عنان را يكي بازپيچي براست
چنان كز هنرمندي تو سزاست
دگرباره كسري برانگيخت اسب
چپ و راست برسان آذرگشسب
نگه كرد بابك ازو خيره ماند
جهان‌آفرين را فراوان بخواند
سواري هزار و گوي دوهزار
نبودي كسي را گذر بر چهار
درمي فزون كرد روزي شاه
به ديوان خروش آمد از بارگاه
كه اسب سر جنگجويان بيار
سوار جهان نامور شهريار
فراوان بخنديد نوشين روان
كه دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابك ز ديوان شاه
بيامد بر نامور پيشگاه
بدو گفت كاي شهريار بزرگ
گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستي بود و داد
درشتي نگيرد ز من شاه ياد
درشتي نمايم چو باشم درست
انوشه كسي كو درشتي نجست
بدو گفت شاه اي هشيوار مرد
تو هرگز ز راه درستي مگرد
تن خويش را چون محابا كني
دل راستي را همي‌بشكني
بدين ارز تو نزد من بيش گشت
دلم سوي انديشه خويش گشت
كه ما در صف كار ننگ و نبرد
چگونه برآريم ز آورد گرد
چنين داد پاسخ به پرمايه شاه
كه چون نو نبيند نگين و كلاه
چو دست و عنان تو اي شهريار
به ايوان نديدست پيكرنگار
به كام تو گردد سپهر بلند
دلت شاد بادا تنت بي‌گزند
به موبد چنين گفت نوشين‌روان
كه با داد ما پير گردد جوان
به گيتي نبايد كه از شهريار
بماند جز از راستي يادگار
چرا بايد اين گنج و اين روز رنج
روان بستن اندر سراي سپنج
چو ايدر نخواهي همي‌آرميد
ببايد چريد و ببايد چميد
پرانديشه بودم ز كار جهان
سخن را همي‌داشتم در نهان
كه تا تاج شاهي مرا دشمنست
همه گرد بر گرد آهرمنست
به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه
بخواهم ز هر كشوري رزمخواه
نگردد سپاه انجمن جز به گنج
به بي مردي آيد هم از گنج رنج
اگر بد به درويش خواهد رسيد
ازين آرزو دل ببايد بريد
همي‌راندم با دل خويش راز
چو انديشه پيش خرد شد فراز
سوي پهلوانان و سوي ردان
هم از پند بيداردل بخردان
نبشتم بخ هر كشوري نامه‌اي
به هر نامداري و خودكامه‌اي
كه هر كس كه داريد هوش و خرد
همي كهتري را پسر پرورد
به ميدان فرستيد با ساز جنگ
بجويند نزديك ما نام و ننگ
نبايد كه اندر فراز و نشيب
ندانند چنگ و عنان و ركيب
به گرز و به شمشير و تير و كمان
بدانند پيچيد با بدگمان
جوان بي‌هنر سخت ناخوش بود
اگر چند فرزند آرش بود
عرض شد ز در سوي هر كشوري
درم برد نزديك هر مهتري
چهل روز بودي درم را درنگ
برفتند از شهر با ساز جنگ
ز ديوان چو دينار برداشتند
بدان خرمي روز بگذاشتند
كنون لاجرم روي گيتي بمرد
بياراستم تا كي آيد نبرد
مرا ساز و لشكر ز شاهان پيش
فزونست و هم دولت و راي بيش
سخنها چو بشنيد موبد ز شاه
بسي آفرين خواند بر تاج و گاه
چو خورشيد بنمود تابنده چهر
در باغ بگشاد گردان سپهر
پديد آمد آن تودهٔ شنبليد
دو زلف شب تيره شد ناپديد
نشست از بر تخت نوشين روان
خجسته دلفروز شاه جوان
جهاني به درگاه بنهاد روي
هر آنكس كه بد بر زمين راه‌جوي
خروشي برآمد ز درگاه شاه
كه هر كس كه جويد سوي داد راه
بيايد بدرگاه نوشين روان
لب شاه خندان و دولت جوان
به آواز گفت آن زمان شهريار
كه جز پاك يزدان مجوييد يار
كه دارنده اويست و هم رهنماي
همو دست گيرد به هر دوسراي
مترسيد هرگز ز تخت و كلاه
گشادست بر هر كس اين بارگاه
هر آنكس كه آيد به روز و به شب
ز گفتار بسته مداريد لب
اگر مي گساريم با انجمن
گر آهسته باشيم با راي‌زن
به چوگان و بر دشت نخچيرگاه
بر ما شما را گشادست راه
به خواب و به بيداري و رنج و ناز
ازين بارگه كس مگرديد باز
مخسبيد يك تن ز من تافته
مگر آرزوها همه يافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم
كه رنج ستم ديده‌گان بگسلم
مبادا كه از كارداران من
گر از لشكر و پيشكاران من
نخسبد كسي با دلي دردمند
كه از درد او بر من آيد گزند
سخنها اگرچه بود در نهان
بپرسد ز من كردگار جهان
ز باژ و خراج آن كجا مانده است
كه موبد به ديوان ما رانده است
نخواهند نيز از شما زر و سيم
مخسبيد زين پس ز من دل ببيم
برآمد ز ايوان يكي آفرين
بجوشيد تابنده روي زمين
كه نوشين روان باد با فرهي
همه ساله با تخت شاهنشهي
مبادا ز تو تخت پردخت و گاه
مه اين نامور خسرواني كلاه
برفتند با شادي و خرمي
چو باغ ارم گشت روي زمي
ز گيتي نديدي كسي را دژم
ز ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به كردار خرم بهشت
ز باران هوا بر زمين لاله كشت
در و دشت و پاليز شد چون چراغ
چو خورشيد شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهي آمد به روم و به هند
كه شد روي ايران چو رومي پرند
زمين را به كردار تابنده ماه
به داد و به لشكر بياراست شاه
كسي آن سپه را نداند شمار
به گيتي مگر نامور شهريار
همه با دل شاد و با ساز جنگ
همه گيتي افروز با نام و ننگ
دل شاه هر كشوري خيره گشت
ز نوشين‌روان رايشان تيره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چين
همه شاه را خواندند آفرين
نديدند با خويشتن تاو او
سبك شد به دل باژ با ساو او
همه كهتري را بياراستند
بسي بدره و برده‌ها خواستند
به زرين عمود و به زرين كلاه
فرستادگان برگرفتند راه
به درگاه شاه جهان آمدند
چه با ساو و باژ مهان آمدند
بهشتي بد آراسته بارگاه
ز بس برده و بدره و بارخواه
برين نيز بگذشت چندي سپهر
همي‌رفت با شاه ايران به مهر
خردمند كسري چنان كرد راي
كزان مرز لختي بجنبد ز جاي
بگردد يكي گرد خرم جهان
گشاده كند رازهاي نهان
بزد كوس وز جاي لشكر براند
همي ماه و خورشيد زو خيره ماند
ز بس پيكر و لشكر و سيم و زر
كمرهاي زرين و زرين سپر
تو گفتي بكان اندرون زر نماند
همان در خوشاب و گوهر نماند
تن آسان بسوي خراسان كشيد
سپه را به آيين ساسان كشيد
به هر بوم آباد كو بربگذشت
سراپرده و خيمه‌ها زد به دشت
چو برخاستي نالهٔ كرناي
مناديگري پيش كردي به پاي
كه اي زيردستان شاه جهان
كه دارد گزندي ز ما در نهان
مخسبيد ناايمن از شهريار
مداريد ز انديشه دل نابكار
ازين گونه لشكر بگرگان كشيد
همي تاج و تخت بزرگان كشيد
چنان دان كه كمي نباشد ز داد
هنر بايد از شاه و راي و نژاد
ز گرگان بخ ساري و آمل شدند
به هنگام آواز بلبل شدند
در و دشت يه كسر همه بيشه بود
دل شاه ايران پرانديشه بود
ز هامون به كوهي برآمد بلند
يكي تازيي برنشسته سمند
سر كوه و آن بيشه‌ها بنگريد
گل و سنبل و آب و نخچير ديد
چنين گفت كاي روشن كردگار
جهاندار و پيروز و پروردگار
تويي آفرينندهٔ هور و ماه
گشاينده و هم نماينده راه
جهان آفريدي بدين خرمي
كه از آسمان نيست پيدا زمي
كسي كو جز از تو پرستد همي
روان را به دوزخ فرستد همي
ازيرا فريدون يزدان‌پرست
بدين بيشه برساخت جاي نشست
بدو گفت گوينده كاي دادگر
گر ايدر ز تركان نبودي گذر
ازين مايه‌ور جا بدين فرهي
دل ما ز رامش نبودي تهي
نياريم گردن برافراختن
ز بس كشتن و غارت و تاختن
نماند ز بسيار و اندك به جاي
ز پرنده و مردم و چارپاي
گزندي كه آيد به ايران سپاه
ز كشور به كشور جزين نيست راه
بسي پيش ازين كوشش و رزم بود
گذر ترك را راه خوارزم بود
كنون چون ز دهقان و آزادگان
برين بوم و بر پارسازادگان
نكاهد همي رنج كافزايشست
به ما بركنون جاي بخشايست
نباشد به گيتي چنين جاي شهر
گر از داد تو ما بيابيم بهر
همان آفريدون يزدان‌پرست
به بد بر سوي ما نيازيد دست
اگر شاه بيند به راي بلند
به ما بركند راه دشمن ببند
سرشك از دو ديده بباريد شاه
چو بشنيد گفتار فريادخواه
به دستور گفت آن زمان شهريار
كه پيش آمد اين كار دشوار خوار
نشايد كزين پس چميم و چريم
وگر تاج را خويشتن پروريم
جهاندار نپسندد از ما ستم
كه باشيم شادان و دهقان دژم
چنين كوه و اين دشتهاي فراخ
همه از در باغ و ميدان و كاخ
پر از گاو و نخچير و آب روان
ز ديدن همي خيره گردد روان
نمانيم كين بوم ويران كنند
همي غارت از شهر ايران كنند
ز شاهي وز روي فرزانگي
نشايد چنين هم ز مردانگي
نخوانند بر ما كسي آفرين
چو ويران بود بوم ايران زمين
به دستور فرمود كز هند و روم
كجا نام باشد به آباد بوم
ز هر كشوري مردم بيش بين
كه استاد بيني برين برگزين
يكي باره از آب بركش بلند
برش پهن و بالاي او ده كمند
به سنگ و به گچ بايد از قعر آب
برآورده تا چشمهٔ آفتاب
هر آنگه كه سازيم زين گونه بند
ز دشمن به ايران نيايد گزند
نبايد كه آيد يكي زين به رنج
بده هرچ خواهند و بگشاي گنج
كشاورز و دهقان و مرد نژاد
نبايد كه آزار يابد ز داد
يكي پير موبد بران كار كرد
بيابان همه پيش ديوار كرد
دري برنهادند ز آهن بزرگ
رمه يك سر ايمن شد از بيم گرگ
همه روي كشور نگهبان نشاند
چو ايمن شد از دشت لشكر براند
ز دريا به راه الانان كشيد
يكي مرز ويران و بيكار ديد
به آزادگان گفت ننگست اين
كه ويران بود بوم ايران زمين
نشايد كه باشيم همداستان
كه دشمن زند زين نشان داستان
ز لشكر فرستاده‌اي برگزيد
سخن‌گوي و دانا چنان چون سزيد
بدو گفت شبگير ز ايدر بپوي
بدين مرزبانان لشكر بگوي
شنيدم ز گفتار كارآگهان
سخن هرچ رفت آشكار و نهان
كه گفتيد ما را ز كسري چه باك
چه ايران بر ما چه يك مشت خاك
بيابان فراخست و كوهش بلند
سپاه از در تير و گرز و كمند
همه جنگجويان بيگانه‌ايم
سپاه و سپهبد نه زين خانه‌ايم
كنون ما به نزد شما آمديم
سراپرده و گاه و خيمه زديم
در و غار جاي كمين شماست
بر و بوم و كوه و زمين شماست
فرستاده آمد بگفت اين سخن
كه سالار ايران چه افگند بن
سپاه الاني شدند انجمن
بزرگان فرزانه و راي زن
سپاهي كه شان تاختن پيشه بود
وز آزادمردي كم‌انديشه بود
از ايشان بدي شهر ايران ببيم
نماندي بكس جامه و زر و سيم
زن و مرد با كودك و چارپاي
به هامون رسيدي نماندي بجاي
فرستاده پيغام شاه جهان
بديشان بگفت آشكار و نهان
رخ نامداران ازان تيره گشت
دل از نام نوشين‌روان خيره گشت
بزرگان آن مرز و كنداوران
برفتند با باژ و ساو گران
همه جامه و برده و سيم و زر
گرانمايه اسبان بسيار مر
از ايشان هر آنكس كه پيران بدند
سخن‌گوي و دانش‌پذيران بدند
همه پيش نوشين‌روان آمدند
ز كار گذشته نوان آمدند
چو پيش سراپردهٔ شهريار
رسيدند با هديه و با نثار
خروشان و غلتان به خاك اندرون
همه ديده پر خاك و دل پر ز خون
خرد چون بود با دلاور به راز
به شرم و به پوزش نيايد نياز
بر ايشان ببخشود بيدار شاه
ببخشيد يك سر گذشته گناه
بفرمود تا هرچ ويران شدست
كنام پلنگان و شيران شدست
يكي شارستاني برآرند زود
بدو اندرون جاي كشت و درود
يكي باره‌اي گردش اندر بلند
بدان تا ز دشمن نيابد گزند
بگفتند با نامور شهريار
كه ما بندگانيم با گوشوار
برآريم ازين سان كه فرمود شاه
يكي باره و نامور جايگاه
وزان جايگه شاه لشكر براند
به هندوستان رفت و چندي بماند
به فرمان همه پيش او آمدند
به جان هر كسي چاره‌جو آمدند
ز درياي هندوستان تا دو ميل
درم بود با هديه و اسب و پيل
بزرگان همه پيش شاه آمدند
ز دوده دل و نيك‌خواه آمدند
بپرسيد كسري و بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
به دل شاد برگشت ز آن جايگاه
جهاني پر از اسب و پيل و سپاه
به راه اندر آگاهي آمد به شاه
كه گشت از بلوجي جهاني سياه
ز بس كشتن و غارت و تاختن
زمين را بب اندر انداختن
ز گيلان تباهي فزونست ازين
ز نفرين پراگنده شد آفرين
دل شاه نوشين روان شد غمي
برآميخت اندوه با خرمي
به ايرانيان گفت الانان و هند
شد از بيم شمشير ما چون پرند
بسنده نباشيم با شهر خويش
همي شير جوييم پيچان ز ميش
بدو گفت گوينده كاي شهريار
به پاليز گل نيست بي‌زخم خار
همان مرز تا بود با رنج بود
ز بهر پراگندن گنج بود
ز كار بلوج ارجمند اردشير
بكوشيد با كاردانان پير
نبد سودمندي به افسون و رنگ
نه از بند وز رنج و پيكار و جنگ
اگرچند بد اين سخن ناگزير
بپوشيد بر خويشتن اردشير
ز گفتار دهقان برآشفت شاه
به سوي بلوج اندر آمد ز راه
چو آمد به نزديك آن مرز و كوه
بگرديد گرد اندرش با گروه
برآنگونه گرد اندر آمد سپاه
كه بستند ز انبوه بر باد راه
همه دامن كوه تا روي شخ
سپه بود برسان مور و ملخ
مناديگري گرد لشكر بگشت
خروش آمد از غار وز كوه و دشت
كه از كوچگه هرك يابيد خرد
وگر تيغ دارند مردان گرد
وگر انجمن باشد از اندكي
نبايد كه يابد رهايي يكي
چو آگاه شد لشكر از خشم شاه
سوار و پياده ببستند راه
از ايشان فراوان و اندك نماند
زن و مرد جنگي و كودك نماند
سراسر به شمشير بگذاشتند
ستم كردن و رنج برداشتند
ببود ايمن از رنج شاه جهان
بلوجي نماند آشكار و نهان
چنان بد كه بر كوه ايشان گله
بدي بي‌نگهبان و كرده يله
شبان هم نبودي پس گوسفند
به هامون و بر تيغ كوه بلند
همه رختها خوار بگذاشتند
در و كوه را خانه پنداشتند
وزان جايگه سوي گيلان كشيد
چو رنج آمد از گيل و ديلم پديد
ز دريا سپه بود تا تيغ كوه
هوا پر درفش و زمين پر گروه
پراگنده بر گرد گيلان سپاه
بشد روشنايي ز خورشيد و ماه
چنين گفت كايدر ز خرد و بزرگ
نيايد كه ماند يكي ميش و گرگ
چنان شد ز كشته همه كوه و دشت
كه خون در همه روي كشور بگشت
ز بس كشتن و غارت و سوختن
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
ز كشته به هر سو يكي توده بود
گياها به مغز سر آلوده بود
ز گيلان هر آنكس كه جنگي بدند
هشيوار و باراي و سنگي بدند
ببستند يك سر همه دست خويش
زنان از پس و كودك خرد پيش
خروشان بر شهريار آمدند
دريده‌بر و خاكسار آمدند
شدند اندران بارگاه انجمن
همه دستها بسته و خسته تن
كه ما بازگشتيم زين بدكنش
مگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گيلان بخست
ببريم سرها ز تنها بدست
دل شاه خشنود گردد مگر
چو بيند بريده يكي توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاه
وزان گونه آوار بشنيد شاه
برايشان ببخشود شاه جهان
گذشته شد اندر دل او نهان
نوا خواست از گيل و ديلم دوصد
كزان پس نگيرد يكي راه بد
يكي پهلوان نزد ايشان بماند
چو بايسته شد كار لشكر براند
ز گيلان به راه مداين كشيد
شمار و كران سپه را نديد
به ره بر يكي لشكر بي‌كران
پديد آمد از دور نيزه‌وران
سواري بيامد به كردار گرد
كه در لشكر گشن بد پاي مرد
پياده شد از اسب و بگشاد لب
چنين گفت كاين منذرست از عرب
بيامد كه بيند مگر شاه را
ببوسد همي خاك درگاه را
شهنشاه گفتا گر آيد رواست
چنان دان كه اين خانهٔ ما وراست
فرستاده آمد زمين بوس داد
برفت و شنيده همه كرد ياد
چو بشنيد منذر كه خسرو چه گفت
برخساره خاك زمين را برفت
همانگه بيامد به نزديك شاه
همه مهتران برگشادند راه
بپرسيد زو شاه و شادي نمود
ز ديدار او روشنايي فزود
جهانديده منذر زبان برگشاد
ز روم وز قيصر همي‌كرد ياد
بدو گفت اگر شاه ايران تويي
نگهدار پشت دليران تويي
چرا روميان شهرياري كنند
به دشت سواران سواري كنند
اگر شاه برتخت قيصر بود
سزد كو سرافراز و مهتر بود
چه دستور باشد گرانمايه شاه
نبيند ز ما نيز فريادخواه
سواران دشتي چو رومي سوار
بيابند جوشن نيايد به كار
ز گفتار منذر برآشفت شاه
كه قيصر همي‌برفرازد كلاه
ز لشكر زبان‌آوري برگزيد
كه گفتار ايشان بداند شنيد
بدو گفت ز ايدر برو تا بروم
مياساي هيچ اندر آباد بوم
به قيصر بگو گر نداري خرد
ز راي تو مغز تو كيفر برد
اگر شير جنگي بتازد بگور
كنامش كند گور و هم آب شور
ز منذر تو گر داديابي بسست
كه او را نشست از بر هر كسست
چپ خويش پيدا كن از دست راست
چو پيدا كني مرز جويي رواست
چو بخشندهٔ بوم و كشور منم
به گيتي سرافراز و مهتر منم
همه آن كنم كار كز من سزد
نمانم كه بادي بدو بروزد
تو با تازيان دست يازي بكين
يكي در نهان خويشتن را ببين
و ديگر كه آن پادشاهي مراست
در گاو تا پشت ماهي مراست
اگر من سپاهي فرستم بروم
تو را تيغ پولاد گردد چو موم
فرستاده از نزد نوشين‌روان
بيامد به كردار باد دمان
بر قيصر آمد پيامش بداد
بپيچيد بي‌مايه قيصر ز داد
نداد ايچ پاسخ ورا جز فريب
همي دور ديد از بلندي نشيب
چنين گفت كز منذر كم خرد
سخن باور آن كن كه اندر خورد
اگر خيره منذر بنالد همي
برين‌گونه رنجش ببالد همي
ور اي دون كه از دشت نيزه‌وران
نبالد كسي از كران تا كران
زمين آنك بالاست پهنا كنيم
وزان دشت بي‌آب دريا كنيم
فرستاده بشنيد و آمد چو گرد
شنيده سخنها همه ياد كرد
برآشفت كسري بدستور گفت
كه با مغز قيصر خرد نيست جفت
من او را نمايم كه فرمان كراست
جهان جستن و جنگ و پيمان كراست
ز بيشي وز گردن افراختن
وزين كشتن و غارت و تاختن
پشيماني آنگه خورد مرد مست
كه شب زير آتش كند هر دو دست
بفرمود تا بركشيدند ناي
سپاه اندر آمد ز هر سو ز جاي
ز درگاه برخاست آواي كوس
زمين قيرگون شد هوا آبنوس
گزين كرد زان لشكر نامدار
سواران شمشيرزن سي‌هزار
به منذر سپرد آن سپاه گران
بفرمود كز دشت نيزه‌وران
سپاهي بر از جنگجويان بروم
كه آتش برآرند زان مرز و بوم
كه گر چند من شهريار توام
برين كينه بر مايه‌دار توام
فرستادهٔي ما كنون چرب‌گوي
فرستيم با نامهٔي نزد اوي
مگر خود نيايد تو را زان گزند
به روم و به قيصر تو ما را پسند
نويسندهٔي خواست از بارگاه
به قيصر يكي نامه فرمود شاه
ز نوشين‌روان شاه فرخ‌نژاد
جهانگير وزنده كن كيقباد
به نزديك قيصر سرافراز روم
نگهبان آن مرز و آباد بوم
سر نامه كرد آفرين از نخست
گرانمايگي جز به يزدان نجست
خداوند گردنده خورشيد و ماه
كزويست پيروزي و دستگاه
كه بيرون شد از راه گردان سپهر
اگر جنگ جويد وگر داد و مهر
تو گر قيصري روم را مهتري
مكن بيش با تازيان داوري
وگر ميش جويي ز چنگال گرگ
گماني بود كژ و رنجي بزرگ
وگر سوي منذر فرستي سپاه
نمانم به تو لشكر و تاج و گاه
وگر زيردستي بود بر منش
به شمشير يابد ز من سرزنش
تو زان مرز يك رش مپيماي پاي
چو خواهي كه پيمان بماند بجاي
وگر بگذري زين سخن بگذرم
سر و گاه تو زير پي بسپرم
درود خداوند ديهيم و زور
بدان كو نجويد ببيداد شور
نهادند بر نامه بر مهر شاه
سواري گزيدند زان بارگاه
چنانچون ببايست چيره‌زبان
جهانديده و گرد و روشن‌روان
فرستاده با نامهٔ شهريار
بيامد بر قيصر نامدار
برو آفرين كرد و نامه بداد
همان راي كسري برو كرد ياد
سخنهاش بشنيد و نامه بخواند
بپيچيد و اندر شگفتي بماند
ز گفتار كسري سرافزار مرد
برو پر ز چين كرد و رخساره زرد
نويسنده را خواند و پاسخ نوشت
پديدار كرد اندرو خوب و زشت
سر خامه چون كرد رنگين بقار
نخست آفرين كرد بر كردگار
نگارندهٔ بركشيده سپهر
كزويست پرخاش و آرام و مهر
به گيتي يكي را كند تاجور
وزو به يكي پيش او با كمر
اگر خود سپهر روان زان تست
سر مشتري زير فرمان تست
به ديوان نگه كن كه رومي‌نژاد
به تخم كيان باژ هرگز نداد
تو گر شهرياري نه من كهترم
همان با سر و افسر و لشكرم
چه بايست پذرفت چندين فسوس
ز بيم پي پيل و آواي كوس
بخواهم كنون از شما باژ و ساو
كه دارد به پرخاش با روم تاو
به تاراج بردند يك چند چيز
گذشت آن ستم برنگيريم نيز
ز دشت سواران نيزه‌وران
برآريم گرد از كران تا كران
نه خورشيد نوشين‌روان آفريد
وگر بستد از چرخ گردان كليد
كه كس را نخواند همي از مهان
همه كام او يابد اندر جهان
فرستاده را هيچ پاسخ نداد
به تندي ز كسري نيامدش ياد
چو مهر از بر نامه بنهاد گفت
كه با تو صليب و مسيحست جفت
فرستاده با او نزد هيچ دم
دژم ديد پاسخ بيامد دژم
بيامد بر شهر ايران چو گرد
سخنهاي قيصر همه ياد كرد
چو برخواند آن نامه را شهريار
برآشفت با گردش روزگار
همه موبدان و ردان را بخواند
ازان نامه چندي سخنها براند
سه روز اندران بود با راي‌زن
چه با پهلوانان لشكر شكن
چهارم بران راست شد راي شاه
كه راند سوي جنگ قيصر سپاه
برآمد ز در نالهٔ گاودم
خروشيدن ناي و روينيه خم
به آرام اندر نبودش درنگ
همي از پي راستي جست جنگ
سپه برگرفت و بنه برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
يكي گرد برشد كه گفتي سپهر
به درياي قير اندر اندود چهر
بپوشيد روي زمين را به نعل
هوا يك سر از پرنيان گشت لعل
نبد بر زمين پشه را جايگاه
نه اندر هوا باد را ماند راه
ز جوشن سواران وز گرد پيل
زمين شد به كردار درياي نيل
جهاندار با كاوياني درفش
همي‌رفت با تاج و زرينه كفش
همي برشد آوازشان بر دو ميل
به پيش سپاه اندرون كوس و پيل
پس پشت و پيش اندر آزادگان
همي‌رفته تا آذرابادگان
چو چشمش برآمد بذرگشسب
پياده شد از دور و بگذاشت اسب
ز دستور پاكيزه برسم بجست
دو رخ را به آب دو ديده بشست
به باژ اندر آمد به آتشكده
نهاده به درگاه جشن سده
بفرمود تا نامهٔ زند و است
بواز برخواند موبد درست
رد و هيربد پيش غلتان به خاك
همه دامن قرطها كرده چاك
بزرگان برو گوهر افشاندند
به زمزم همي آفرين خواندند
چو نزديكتر شد نيايش گرفت
جهان‌آفرين را ستايش گرفت
ازو خواست پيروزي و دستگاه
نمودن دلش را سوي داد راه
پرستندگان را ببخشيد چيز
به جايي كه درويش ديدند نيز
يكي خيمه زد پيش آتشكده
كشيدند لشكر ز هر سو رده
دبير خردمند را پيش خواند
سخنهاي بايسته با او براند
يكي نامه فرمود با آفرين
سوي مرزبانان ايران زمين
كه ترسنده باشيد و بيدار بيد
سپه را ز دشمن نگهدار بيد
كنارنگ با پهلوان هرك هست
همه داد جوييد با زيردست
بداريد چندانك بايد سپاه
بدان تا نيابد بدانديش راه
درفش مرا تا نبيند كسي
نبايد كه ايمن بخسبد بسي
از آتشكده چون بشد سوي روم
پراگنده شد زو خبر گرد بوم
به پيش آمد آنكس كه فرمان گزيد
دگر زان بر و بوم شد ناپديد
جهانديده با هديه و با نثار
فراوان بيامد بر شهريار
به هر بوم و بر كو فرود آمدي
ز هر سو پيام و درود آمدي
ز گيتي به هر سو كه لشكر كشيد
جز از بزم و شادي نيامد پديد
چنان بد كه هر شب ز گردان هزار
به بزم آمدندي بر شهريار
چو نزديك شد رزم را ساز كرد
سپه را درم دادن آغاز كرد
سپهدار شيروي بهرام بود
كه در جنگ با راي و آرام بود
چپ لشكرش را به فرهاد داد
بسي پندها بر برو كرد ياد
چو استاد پيروز بر ميمنه
گشسب جهانجوي پيش بنه
به قلب اندر اورند مهران به پاي
كه در كينه گه داشتي دل به جاي
طلايه به هرمزد خراد داد
بسي گفت با او ز بيداد و داد
به هر سوي رفتند كارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان
ز لشكر جهانديدگان را بخواند
بسي پند و اندرز نيكو براند
چنين گفت كين لشكر بي‌كران
ز بي‌مايگان وز پرمايگان
اگر يك تن از راه من بگذرند
دم خويش بي‌راي من بشمرند
بدرويش مردم رسانند رنج
وگر بر بزرگان كه دارند گنج
وگر كشتمندي بكوبد به پاي
وگر پيش لشكر بجنبد ز جاي
ور آهنگ بر ميوه‌داري كند
وگر ناپسنديده كاري كند
به يزدان كه او داد ديهيم و زور
خداوند كيوان و بهرام و هور
كه در پي ميانش ببرم به تيغ
وگر داستان را برآيد به ميغ
به پيش سپه در طلايه منم
جهانجوي و در قلب مايه منم
نگهبان پيل و سپاه و بنه
گهي بر ميان گاه برميمنه
به خشكي روم گر بدرياي آب
نجويم برزم اندر آرام و خواب
مناديگري نام او رشنواد
گرفت آن سخنهاي كسري به ياد
بيامد دوان گرد لشكر بگشت
به هر خيمه و خرگهي برگذشت
خروشيد كاي بي‌كرانه سپاه
چنينست فرمان بيدار شاه
كه گر جز به داد و به مهر و خرد
كسي سوي خاك سيه بنگرد
بران تيره خاكش بريزند خون
چو آيد ز فرمان يزدان برون
به بانگ منادي نشد شاه رام
به روز سپيد و شب تيره‌فام
همي گرد لشكر بگشتي به راه
همي‌داشتي نيك و بد را نگاه
ز كار جهان آگهي داشتي
بد و نيك را خوار نگذاشتي
ز لشكر كسي كو به مردي به راه
ورا دخمه كردي بران جايگاه
اگر بازماندي ازو سيم و زر
كلاه و كمان و كمند و كمر
بد و نيك با مرده بودي به خاك
نبودي به از مردم اندر مغاك
جهاني بدو مانده اندر شگفت
كه نوشين روان آن بزرگي گرفت
به هر جايگاهي كه جنگ آمدي
وراراي و هوش و درنگ آمدي
فرستاده‌اي خواستي راستگوي
كه رفتي بر دشمن چاره‌جوي
اگر يافتندي سوي داد راه
نكردي ستم خود خردمند شاه
اگر جنگ جستي به جنگ آمدي
به خشم دلاور نهنگ آمدي
به تاراج دادي همه بوم و رست
جهان را به داد و به شمشير جست
به كردار خورشيد بد راي شاه
كه بر تر و خشكي بتابد به راه
ندارد ز كس روشنايي دريغ
چو بگذارد از چرخ گردنده ميغ
همش خاك و هم ريگ و هم رنگ و بوي
همش در خوشاب و هم آب جوي
فروغ و بلندي نبودش ز كس
دلفروز و بخشنده او بود و بس
شهنشاه را مايه اين بود و فر
جهان را همي‌داشت در زير پر
ورا جنگ و بخشش چو بازي بدي
ازيران چنان بي‌نيازي بدي
اگر شير و پيل آمدنديش پيش
نه برداشتي جنگ يك روز بيش
سپاهي كه با خود و خفتان جنگ
به پيش سپاه آمدي به يدرنگ
اگر كشته بودي و گر بسته زار
بزاندان پيروزگر شهريار
چنين تا بيامد بران شارستان
كه شوراب بد نام آن كارستان
برآورده‌اي ديد سر بر هوا
پر از مردم و ساز جنگ و نوا
ز خارا پي افگنده در قعر آب
كشيده سر باره اندر سحاب
بگرد حصار اندر آمد سپاه
نديدند جايي به درگاه راه
برو ساخت از چار سو منجنيق
به پاي آمد آن بارهٔ جاثليق
برآمد ز هر سوي دز رستخيز
نديدند جايي گذار و گريز
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
شد آن بارهٔ دز به كردار دشت
خروش سواران و گرد سپاه
ابا دود و آتش برآمد به ماه
همه حصن بي‌تن سر و پاي بود
تن بي‌سرانشان دگر جاي بود
غو زينهاري و جوش زنان
برآمد چو زخم تبيره‌زنان
از ايشان هر آنكس كه پرمايه بود
به گنج و به مردي گرانپايه بود
ببستند بر پيل و كردند بار
خروش آمد و نالهٔ زينهار
نبخشود بر كس به هنگام رزم
نه بر گنج دينار برگاه بزم
وزان جايگاه لشكر اندر كشيد
بره بر دزي ديگر آمد پديد
كه در بند او گنج قيصر بدي
نگهدار آن دز توانگر بدي
كه آرايش روم بد نام اوي
ز كسري برآمد به فرجام اوي
بدان دز نگه كرد بيدار شاه
هنوز اندرو نارسيده سپاه
بفرمود تا تيرباران كنند
هوا چون تگرگ بهاران كنند
يكي تاجور خود به لشكر نماند
بران بوم و بر خار و خاور بماند
همه گنج قيصر به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد
برآورد زان شارستان رستخيز
همه برگرفتند راه گريز
خروش آمد از كودك و مرد و زن
همه پير و برنا شدند انجمن
به پيش گرانمايه شاه آمدند
غريوان و فريادخواه آمدند
كه دستور و فرمان و گنج آن تست
بروم اندرون رزم و رنج آن تست
به جان ويژه زنهار خواه توايم
پرستار فر كلاه توايم
بفرمود پس تا نكشتند نيز
برايشان ببخشود بسيار چيز
وزان جايگه لشكر اندر كشيد
از آرايش روم برتر كشيد
نوندي ز گفتار كارآگهان
بيامد به نزديك شاه جهان
كه قيصر سپاهي فرستاد پيش
ازان نامداران و گردان خويش
به پيش اندرون پهلواني سترگ
به جنگ اندرون هر يكي همچو گرگ
به روميش خوانند فرفوريوس
سواري سرافراز با بوق و كوس
چو اين گفته شد پيش بيدار شاه
پديد آمد از دور گرد سپاه
بخنديد زان شهريار جهان
بدو گفت كين نيست از ما نهان
كجا جنگ را پيش ازين ساختيم
ز انديشه هرگونه پرداختيم
كي تاجور بر لب آورد كف
بفرمود تا بركشيدند صف
سپاهي بيامد به پيش سپاه
بشد بسته بر گرد و بر باد راه
شده، نامور لشكري انجمن
يلان سرافراز شمشيرزن
همه جنگ را تنگ بسته ميان
بزرگان و فرزانگان و كيان
به خون آب داده همه تيغ را
بدان تيغ برنده مر ميغ را
سپه را نبد بيشتر زان درنگ
كه نخچير گيرد ز بالا پلنگ
به هر سو ز رومي تلي كشته بود
دگر خسته از جنگ برگشته بود
بشد خسته از جنگ فرفوريوس
دريده درفش و نگونسار كوس
سواران ايران بسان پلنگ
به هامون كجا غرمش آيد بچنگ
پس روميان در همي‌تاختند
در و دشت ازيشان بپرداختند
چنان هم همي‌رفت با ساز جنگ
همه نيزه و گرز و خنجر به چنگ
سپه را بهاموني اندر كشيد
برآوردهٔ ديگر آمد پديد
دزي بود با لشكر و بوق و كوس
كجا خواندنديش قالينيوس
سر باره برتر ز پر عقاب
يكي كنده‌اي گردش اندر پر آب
يكي شارستان گردش اندر فراخ
پر ايوان و پاليز و ميدان و كاخ
ز رومي سپاهي بزرگ اندروي
همه نامداران پرخاشجوي
دو فرسنگ پيش اندرون بود شاه
سيه گشت گيتي ز گرد سپاه
خروشي برآمد ز قالينيوس
كزان نعره اندك شد آواز كوس
بدان شارستان در نگه كرد شاه
همي هر زماني فزون شد سپاه
ز دروازها جنگ برساختند
همه تير و قاروره انداختند
چو خورشيد تابنده برگشت زرد
ز گردنده يك بهره شد لاژورد
ازان بارهٔ دز نماند اندكي
همه شارستان با زمي شد يكي
خروشي برآمد ز درگاه شاه
كه اي نامداران ايران سپاه
همه پاك زين شهر بيرون شويد
به تاريكي اندر به هامون شويد
اگر هيچ بانگ زن و مرد پير
وگر غارت و شورش و داروگير
به گوش من آيد بتاريك شب
كه بگشايد از رنج يك مردلب
هم اندر زمان آنك فرياد ازوست
پر از كاه بينند آگنده پوست
چو برزد ز خرچنگ تيغ آفتاب
بفرسود رنج و بپالود خواب
تبيره برآمد ز درگاه شاه
گرانمايگان برگرفتند راه
ازان دز و آن شارستان مرد و زن
به درگاه كسري شدند انجمن
كه ايدر ز جنگي سواري نماند
بدين شارستان نامداري نماند
همه كشته و خسته شد بي‌گناه
گه آمد كه بخشايش آيد ز شاه
زن و كودك خرد و برنا و پير
نه خوب آيد از داد يزدان اسير
چنان شد دز و باره و شارستان
كزان پس نديدند جز خارستان
چو قيصر گنهكار شد ما كه‌ايم
بقالينيوس اندرون بر چه‌ايم
بران روميان بر ببخشود شاه
گنهكار شد رسته و بيگناه
بسي خواسته پيش ايشان بماند
وزان جايگه نيز لشكر براند
هران كس كه بود از در كارزار
ببستند بر پيل و كردند بار
به انطاكيه در خبر شد ز شاه
كه با پيل و لشكر بيامد به راه
سپاهي بران شهر شد بي‌كران
دليران رومي و كنداوران
سه روز اندران شاه را شد درنگ
بدان تا نباشد به بيداد جنگ
چهارم سپاه اندر آمد چو كوه
دليران ايران گروها گروه
برفتند يك سر سواران روم
ز بهر زن و كودك و گنج و بوم
به شهر اندر آمد سراسر سپاه
پيي را نبد بر زمين نيز راه
سه جنگ گران كرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي‌فروز
گشاده شد آن مرز آباد بوم
سواري نديدند جنگي بروم
بزرگان كه با تخت و افسر بدند
هم آنكس كه گنجور قيصر بدند
به شاه جهاندار دادند گنج
به چنگ آمدش گنج چون ديد رنج
اسيران و آن گنج قيصر به راه
به سوي مداين فرستاد شاه
وزيشان هران كس كه جنگي بدند
نهادند بر پشت پيلان ببند
زمين ديد رخشان‌تر از چرخ ماه
بگرديد بر گرد آن شهر شاه
ز بس باغ و ميدان و آب روان
همي تازه شد پير گشته جهان
چنين گفت با موبدان شهريار
كه انطاكيه است اين اگر نوبهار
كسي كو نديدست خرم بهشت
ز مشك اندرو خاك وز زر خشت
درختش ز ياقوت و آبش گلاب
زمينش سپهر آسمان آفتاب
نگه كرد بايد بدين تازه بوم
كه آباد بادا همه مرز روم
يكي شهر فرمود نوشين روان
بدو اندرون آبهاي روان
به كردار انطاكيه چون چراغ
پر از گلشن و كاخ و ميدان و باغ
بزرگان روشن‌دل و ش?

بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

۳۰ بازديد


نگر خواب را بيهده نشمري
يكي بهره داني ز پيغمبري
به ويژه كه شاه جهان بيندش
روان درخشنده بگزيندش
ستاره زند راي با چرخ و ماه
سخنها پراگنده كرده به راه
روانهاي روشن ببيند به خواب
همه بودنيها چوآتش برآب
شبي خفته بد شاه نوشين روان
خردمند و بيدار و دولت جوان
چنان ديد درخواب كز پيش تخت
برستي يكي خسرواني درخت
شهنشاه را دل بياراستي
مي‌و رود و رامشگران خواستي
بر او بران گاه آرام و ناز
نشستي يكي تيزدندان گراز
چو بنشست مي خوردن آراستي
وزان جام نوشين‌روان خواستي
چوخورشيد برزد سر از برج گاو
ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت كسري دژم
ازان ديده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندند
ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن كجا ديد در خواب شاه
بدان موبدان نماينده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ نداد
كزان دانش او را نبد هيچ ياد
به ناداني آنكس كه خستو شود
ز فام نكوهنده يك سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نيافت
پرانديشه دل را سوي چاره تافت
فرستاد بر هر سويي مهتري
كه تا باز جويد ز هر كشوري
يكي بدره با هر يكي يار كرد
به برگشتن اميد بسيار كرد
به هر بدره‌اي بد درم ده هزار
بدان تاكند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا كسي
به هر دانشي راه جسته بسي
كه بگزارد اين خواب شاه جهان
نهفته بر آرد ز بند نهان
يكي بدره آگنده او را دهند
سپاسي به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدي كاردان
سواري هشيوار بسيار دان
يكي از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه كسري بيامد به مرو
بيامد همه گرد مرو او بجست
يكي موبدي ديد بازند و است
همي كودكان را بياموخت زند
به تندي و خشم و ببانگ بلند
يكي كودكي مهتر ايدر برش
پژوهنده زند وا ستا سرش
همي‌خواندنديش بوزرجمهر
نهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپيچيد موبد ز راه
بيامد بپرسيد زو خواب شاه
نويسنده گفت اين نه كارمنست
زهر دانشي زند يارمنست
ز موبد چو بشنيد بوزرجمهر
بدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت اين شكارمنست
گزاريدن خواب كارمنست
يكي بانگ برزد برو مرد است
كه تو دفتر خويش كردي درست
فرستاده گفت اي خردمند مرد
مگر داند او گرد دانا مگرد
غمي شد ز بوزرجمهر اوستاد
بگوي آنچ داري بدو گفت ياد
نگويم من اين گفت جز پيش شاه
بدانگه كه بنشاندم پيش گاه
بدادش فرستاده اسب و درم
دگر هرچ بايستش از بيش و كم
برفتند هر دو برابر ز مرو
خرامان چو زير گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گويان ز شاه
ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسيدند جايي كجا آب بود
چو هنگامه خوردن و خواب بود
به زير درختي فرود آمدند
چوچيزي بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سايه بوزرجمهر
يكي چادر اندركشيده به چهر
هنوز اين گرانمايه بيدار بود
كه با او به راه اندرون يار بود
نگه كرد و پيسه يكي مار ديد
كه آن چادر از خفته اندر كشيد
ز سر تا به پايش ببوييد سخت
شد ازپيش اونرم سوي درخت
چو مار سيه بر سر دار شد
سر كودك از خواب بيدار شد
چو آن اژدها شورش او شنيد
بران شاخ باريك شد ناپديد
فرستاده اندر شگفتي بماند
فراوان برو نام يزدان بخواند
به دل گفت كين كودك هوشمند
بجايي رسد در بزرگي بلند
وزان بيشه پويان به راه آمدند
خرامان به نزديك شاه آمدند
فرستاده از پيش كودك برفت
برتخت كسري خراميد تفت
بدو گفت كاي شاه نوشين‌روان
تويي خفته بيدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو
بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگيان كودكي يافتم
بياوردم و تيز بشتافتم
بگفت آن سخن كزلب او شنيد
ز مار سياه آن شگفتي كه ديد
جهاندار كسري ورا پيش خواند
وزان خواب چندي سخنها براند
چوبشنيد دانا ز نوشين روان
سرش پرسخن گشت و گويا زبان
چنين داد پاسخ كه در خان تو
ميان بتان شبستان تو
يكي مرد برناست كز خويشتن
به آرايش جامه كردست زن
ز بيگانه پردخته كن جايگاه
برين راي ما تا نيابند راه
بفرماي تا پيش تو بگذرند
پي خويشتن بر زمين بسپرند
بپرسيم زان ناسزاي دلير
كه چون اندر آمد به بالين شير
ز بيگانه ايوانش پردخت كرد
دركاخ شاهنشهي سخت كرد
بتان شبستان آن شهريار
برفتند پر بوي و رنگ و نگار
سمن بوي خوبان با ناز و شرم
همه پيش كسري برفتند نرم
نديدند ازين سان كسي در ميان
برآشفت كسري چو شير ژيان
گزارنده گفت اين نه اندر خورست
غلامي ميان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون كنيد
رخ از چادر شرم بيرون كنيد
دگر باره بر پيش بگذاشتند
همه خواب را خيره پنداشتند
غلامي پديد آمد اندر ميان
به بالاي سرو و بچهر كيان
تنش لرز لرزان به كردار بيد
دل از جان شيرين شده نا اميد
كنيزك بدان حجره هفتاد بود
كه هر يك به تن سرو آزاد بود
يكي دختري مهتر چاج بود
به بالاي سرو و ببر عاج بود
غلامي سمن پيكر و مشك‌بوي
به خان پدر مهربان بد بدوي
بسان يكي بنده در پيش اوي
به هر جا كه رفتي بدي خويش اوي
بپرسيد ز و گفت كين مرد كيست
كسي كو چنين بنده پرورد كيست
چنين برگزيدي دلير و جوان
ميان شبستان نوشين‌روان
چنين گفت زن كين ز من كهترست
جوانست و با من ز يك مادرست
چنين جامه پوشيد كز شرم شاه
نيارست كردن به رويش نگاه
برادر گر از تو بپوشيد روي
ز شرم توبود آن بهانه مجوي
چو بشنيد اين گفته نوشين‌روان
شگفت آمدش كار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخيم گفت
كه اين هر دو در خاك بايد نهفت
كشنده ببرد آن دو تن را دوان
پس پردهٔ شاه نوشين‌روان
برآويختشان درشبستان شاه
نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد
ز اسب وز پوشيدني بهره داد
فرومانده از دانش او شگفت
ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت
نوشتند نامش به ديوان شاه
بر موبدان نماينده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر
بدو روي بنمود گردان سپهر
همي روز روزش فزون بود بخت
بدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه كسري پر از داد بود
به دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتي
ز هر دانشي بخردان داشتي
هميشه سخن گوي هفتاد مرد
به درگاه بودي بخواب و بخورد
هرانگه كه پردخته گشتي ز كار
ز داد و دهش وز مي و ميگسار
زهر موبدي نوسخن خواستي
دلش را بدانش بياراستي
بدانگاه نو بود بوزرجمهر
سراينده وزيرك وخوب چهر
چنان بدكزان موبدان و ردان
ستاره شناسان و هم بخردان
همي دانش آموخت و اندر گذشت
و زان فيلسوفان سرش برگذشت
چنان بد كه بنشست روزي بخوان
بفرمود كاين موبدان را بخوان
كه باشند دانا و دانش پذير
سراينده و باهش و ياد گير
برفتند بيداردل موبدان
زهر دانشي راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام مي‌خواستند
به مي جان روشن بياراستند
بدانندگان شاه بيدار گفت
كه دانش گشاده كنيد از نهفت
هران كس كه دارد به دل دانشي
بگويد مرا زو بود رامشي
ازيشان هران كس كه دانا بدند
بگفتن دلير و توانا بدند
زبان برگشادند برشهريار
كجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنيد
بدانش نگه كردن شاه ديد
يكي آفرين كرد و بر پاي خاست
چنين گفت كاي داور داد و راست
زمين بنده تاج وتخت تو باد
فلك روشن از روي و بخت تو باد
گر اي دون كه فرمان دهي بنده را
كه بگشايد از بند گوينده را
بگويم و گر چند بي‌مايه‌ام
بدانش در از كمترين پايه‌ام
نكوهش نباشد كه دانا زبان
گشاده كند نزد نوشين‌روان
نگه كرد كسري بداننده گفت
كه دانش چرا بايد اندر نهفت
چوان برزبان پادشاهي نمود
ز گفتار او روشنايي فزود
بدو گفت روشن روان آنكسي
كه كوتاه گويد به معني بسي
كسي را كه مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دير ياب
چو گفتار بيهوده بسيار گشت
سخن گوي در مردمي خوارگشت
هنرجوي و تيمار بيشي مخور
كه گيتي سپنجست و ما بر گذر
همه روشنيهاي تو راستيست
ز تاري وكژي ببايد گريست
دل هركسي بندهٔ آرزوست
وزو هر يكي را دگرگونه خوست
سر راستي دانش ايزدست
چو دانستيش زو نترسي بدست
خردمند ودانا و روشن روان
تنش زين جهانست وجان زان جهان
هران كس كه در كار پيشي كند
همه راي وآهنگ بيشي كند
بنايافت رنجه مكن خويشتن
كه تيمارجان باشد و رنج تن
ز نيرو بود مرد را راستي
ز سستي دروغ آيد وكاستي
ز دانش چوجان تو را مايه نيست
به از خامشي هيچ پيرايه نيست
چو بردانش خويش مهرآوري
خرد را ز تو بگسلد داوري
توانگر بود هر كرا آز نيست
خنك بنده كش آز انباز نيست
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردي كه نادان بود
توانگر شد آنكس كه خشنود گشت
بدو آز و تيمار او سود گشت
بموختن گر فروتر شوي
سخن را ز دانندگان بشنوي
به گفتار گرخيره شد راي مرد
نگردد كسي خيره همتاي مرد
هران كس كه دانش فرامش كند
زبان را به گفتار خامش كند
چوداري بدست اندرون خواسته
زر و سيم و اسبان آراسته
هزينه چنان كن كه بايدت كرد
نشايد گشاد و نبايد فشرد
خردمند كز دشمنان دور گشت
تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خويشتن داد مرد
چنان دان كه پيروز شد در نبرد
مگو آن سخن كاندرو سود نيست
كزان آتشت بهره جز دود نيست
مينديش ازان كان نشايد بدن
نداند كس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه كه دانا بود
به دانش بزرگ و توانا بود
هر آنكس كه او كردهٔ كردگار
بداند گذشت از بد روزگار
پرستيدن داور افزون كند
ز دل كاوش ديو بيرون كند
بپرهيزد از هرچ ناكردنيست
نيازارد آن را كه نازردنيست
به يزدان گراييم فرجام كار
كه روزي ده اويست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهر
حكيمان همه تازه كردند چهر
يكي انجمن ماند اندر شگفت
كه مرد جوان آن بزرگي گرفت
جهاندار كسري درو خيره ماند
سرافراز روزي دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر كنند
بدانگه كه آغاز دفتر كنند
ميان مهان بخت بوزرجمهر
چو خورشيد تابنده شد بر سپهر
ز پيش شهنشاه برخاستند
برو آفريني نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت
كه مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تيز بگشاد مرد جوان
كه پاكيزه دل بود و روشن‌روان
چنين گفت كز خسرو دادگر
نپيچيد بايد به انديشه سر
كجا چون شبانست ما گوسفند
و گر ما زمين او سپهر بلند
نشايد گذشتن ز پيمان اوي
نه پيچيدن از راي و فرمان اوي
بشاديش بايد كه باشيم شاد
چو داد زمانه بخواهيم داد
هنرهاش گسترده اندرجهان
همه راز او داشتن درنهان
مشو با گراميش كردن دلير
كزآتش بترسد دل نره شير
اگر كوه فرمانش دارد سبك
دلش خيره خوانيم و مغزش تنك
همه بد ز شاهست و نيكي زشاه
كزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر يزدان بود
خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن كزو شاد نيست
دل و مغزش از دانش آباد نيست
شنيدند گفتار مرد جوان
فروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن
پر از آفرين روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهريار
همي‌بود داننده را خواستار
دل از كار گيتي به يكسو كشيد
كجا خواست گفتار دانا شنيد
كسي كو سرافراز درگاه بود
به دانندگي درخور شاه بود
برفتند گويندگان سخن
جوان و جهانديده مرد كهن
سرافراز بوزرجمهرجوان
بشد باحكيمان روشن‌روان
حكيمان داننده و هوشمند
رسيدند نزديك تخت بلند
نهادند رخ سوي بوزرجمهر
كه كسري همي زو برافروخت چهر
ازيشان يكي بود فرزانه‌تر
بپرسيد ازو از قضا و قدر
كه انجام و فرجام چونين سخن
چه گونه‌است و اين برچه آيد ببن
چنين داد پاسخ كه جوينده مرد
دوان وشب و روز با كار كرد
بود راه روزي برو تارو تنگ
بجوي اندرون آب او با درنگ
يكي بي هنر خفته بر تخت بخت
همي گل فشاند برو بر درخت
چنينست رسم قضا و قدر
ز بخشش نيابي به كوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار
چنين آفريد اختر روزگار
دگرگفت كان چيز كافزون ترست
كدامست و بيشي كه را در خورست
چنين گفت كان كس كه داننده تر
به نيكي كرا دانش آيد ببر
دگرگفت كز ما چه نيكوترست
ز گيتي كرانيكويي درخورست
چنين داد پاسخ كه آهستگي
كريمي وخوبي وشايستگي
فزونتر بكردن سرخويش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست
بكوشد بجويد بگرد جهان
خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت كاندر خردمند مرد
هنرچيست هنگام ننگ و نبرد
چنين گفت كان كس كه آهوي خويش
ببيند بگرداند آيين وكيش
بپرسيد ديگر كه در زيستن
چه سازي كه كمتر بود رنج تن
چنين داد پاسخ كه گر با خرد
دلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در كند راستي
ببندد در كژي و كاستي
ببخشد گنه چون شود كامكار
نباشد سرش تيز و نا بردبار
بپرسيد ديگر كه از انجمن
نگهبان كدامست برخويشتن
چنين گفت كان كو پس آرزوي
نرفت از كريمي وز نيك خوي
دگر كو بسستي نشد پيش كار
چو ديد او فزوني بدروزگار
دگرگفت كزبخشش نيك‌خوي
كدامست نيكوتر از هر دو سوي
كجا در دو گيتيش بارآورد
بسالي دو بارش بهارآورد
چنين گفت كان كس كه با خواسته
ببخشش كند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاس
ز بخشنده بازارگاني شناس
دگر گفت كز مرد پيرايه چيست
وزان نيكوييها گرانمايه چيست
چنين داد پاسخ كه بخشنده مرد
كجا نيكويي با سزاوار كرد
ببالد به كردار سرو بلند
چو باليد هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسايي به مشك
نبويد نرويد گل از خار خشك
سخن پرسي از گنگ گر مرد كر
به بار آيد وراي نايد ببر
يكي گفت كاندر سراي سپنج
نباشد خردمند بي‌درد و رنج
چه سازيم تا نام نيك آوريم
درآغاز فرجام نيك آوريم
بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خويش خواه
هران چيزكانت نيايد پسند
تن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت كوشش ز اندازه بيش
چن گويي كزين دوكدامست پيش
چنين داد پاسخ كه اندر خرد
جز انديشه چيزي نه اندر خورد
بكوشي چو در پيش كار آيدت
چوخواهي كه رنجي به بار آيدت
سزاي ستايش دگر گفت كيست
اگر برنكوهيده بايد گريست
چنين گفت كان كو به يزدان پاك
فزون دارد اميد و هم بيم و باك
دگر گفت كاي مرد روشن‌خرد
ز گردون چه بر سر همي‌بگذرد
كدامست خوشتر مرا روزگار
ازين برشده چرخ ناپايدار
سخن گوي پاسخ چنين داد باز
كه هركس كه گشت ايمن و بي‌نياز
به خوبي زمانه ورا داد داد
سزد گر نگيري جز از داد ياد
بپرسيد ديگر كه دانش كدام
به گيتي كه باشيم زو شادكام
چنين گفت كان كو بود بردبار
به نزديك اومرد بي‌شرم خوار
دگر گفت كان كو نجويد گزند
ز خوها كدامش بود سودمند
بگفت آنك مغزش نجوشد زخشم
بخوابد بخشم از گنهكار چشم
دگر گفت كان چيست اي هوشمند
كه آيد خردمند را آن پسند
چنين گفت كان كو بود پر خرد
ندارد غم آن كزو بگذرد
وگر ارجمندي سپارد به خاك
نبندد دل اندر غم و درد پاك
دگر كو ز ناديدنيها اميد
چنان بگسلد دل چو از باد بيد
دگر گفت بد چيست بر پادشاي
كزو تيره گردد دل پارساي
چنين داد پاسخ كه بر شهريار
خردمند گويد كه آهو چهار
يكي آنك ترسد ز دشمن به جنگ
و ديگر كه دارد دل از بخش تنگ
دگر آنك راي خردمند مرد
به يك سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم كه باشد سرش پرشتاب
نجويد به كار اندر آرام و خواب
بپرسيد ديگر كه بي عيب كيست
نكوهيدن آزادگان را بچيست
چنين گفت كين رابه بخشيم راست
كه جان وخرد درسخن پادشاست
گرانمايگان را فسون ودروغ
به كژي و بيداد جستن فروغ
ميانه بو د مرد كنداوري
نكوهشگر و سر پر از داوري
منش پستي وكام برپادشا
به بيهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و ديده بي‌آب شرم
گزيدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم كه دارد روا
خرد دور كردن ز بهر هوا
بپرسيد ديگر يكي هوشمند
كه اندرجهان چيست آن بي‌گزند
چنين داد پاسخ او كز نخست
درپاك يزدان بدانست وجست
كزويت سپاس و بدويت پناه
خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خويش راآشكار و نهان
سپردن به فرمان شاه جهان
تن خويشتن پروريدن به ناز
برو سخت بستن در رنج وآز
نگه داشتن مردم خويش را
گسستن تن از رنج درويش را
سپردن به فرهنگ فرزند خرد
كه گيتي بنادان نشايد سپرد
چوفرمان پذيرنده باشد پسر
نوازنده بايد كه باشد پدر
بپرسيد ديگر كه فرزند راست
به نزد پدر جايگاهش كجاست
چنين داد پاسخ كه نزد پدر
گرامي چوجانست فرخ پسر
پس ازمرگ نامش بماند به جاي
ازيرا پسرخواندش رهنماي
بپرسيد ديگر كه ازخواسته
كه داني كه دارد دل آراسته
چنين داد پاسخ كه مردم به چيز
گراميست وز چيز خوارست نيز
نخست آنكه يابي بدو آرزوي
ز هستيش پيدا كني نيك‌خوي
وگر چون ببايد نياري به كار
همان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند
كرا خواني از خسروان سودمند
چنين داد پاسخ كزان شهريار
كه ايمن بود مرد پرهيزكار
وز آواز او بدهراسان بود
زمين زير تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچيست
به گيتي پر از رنج و درويش كيست
چنين گفت آنكس كه هستش بسند
ببخش خداوند چرخ بلند
كسي را كجا بخت انباز نيست
بدي در جهان بتر از آز نيست
ازو نامداران فروماندند
همه همزبان آفرين خواندند
چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه
نشست از بر تخت پيروز شاه
بخواند آنكسي راكه دانا بدند
به گفتار ودانش توانا بدند
بگفتند هرگونه‌اي هركسي
همانا پسندش نيامد بسي
چنين گفت كسري به بوزرجمهر
كه از چادر شرم بگشاي چهر
سخن گوي دانا زبان برگشاد
ز هرگونه دانش همي‌كرد ياد
نخست آفرين كرد بر شهريار
كه پيروز بادا سر تاجدار
دگر گفت مردم نگردد بلند
مگر سر بپيچد ز راه گزند
چو بايد كه دانش بيفزايدت
سخن يافتن را خرد بايدت
در نام جستن دليري بود
زمانه ز بد دل به سيري بود
وگر تخت جويي هنر بايدت
چوسبزي بود شاخ و بر بايدت
چوپرسند پرسندگان از هنر
نشايد كه پاسخ دهيم ازگهر
گهر بي‌هنر ناپسندست وخوار
برين داستان زد يكي هوشيار
كه گر گل نبويد به رنگش مجوي
كز آتش برويد مگر آب جوي
توانگر به بخشش بود شهريار
به گنج نهفته نه‌اي پايدار
به گفتار خوب ار هنر خواستي
به كردار پيدا كند راستي
فروتر بود هرك دارد خرد
سپهرش همي درخرد پرورد
چنين هم بود مردم شاد دل
ز كژيش خون گردد آزاد دل
خرد درجهان چون درخت وفاست
وزو بار جستن دل پادشاست
چوخرسند باشي تن آسان شوي
چو آز آوري زو هراسان شوي
مكن نيك مردي به جان كسي
كه پاداش نيكي نيابي بسي
گشاده دلانرا بود بخت يار
انوشه كسي كو بود بردبار
هران كس كه جويد همي برتري
هنرها ببايد بدين داوري
يكي راي وفرهنگ بايد نخست
دوم آزمايش ببايد درست
سيوم يار بايد بهنگام كار
ز نيك وز بد برگرفتن شمار
چهارم كه ماني بجا كام را
ببيني ز آغاز فرجام را
به پنجم اگر زورمندي بود
به تن كوشش آري بلندي بود
وزين هر دري جفت گردد سخن
هنرخيره بي‌آزمايش مكن
ازان پس چو يارت بود نيكساز
بروبر به هنگامت آيد نياز
چو كوشش نباشد تن زورمند
نيارد سر آرزوها ببند
چو كوشش ز اندازه اندر گذشت
چنان دان كه كوشنده نوميد گشت
خوي مرد دانا بگوييم پنج
كزان عادت او خود نباشد به رنج
چونادان عادت كند هفت چيز
ز وان هفت چيز به رنج‌ست نيز
نخست آنك هركس كه دارد خرد
ندارد غم آن كزو بگذرد
نه شادان كند دل بنايافته
نه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج وز بد تن آسان شود
ز نابودنيها هراسان شود
چو سختيش پيش آيد از هر شمار
شود پيش و سستي نيارد به كار
ز نادان كه گفتيم هفتست راه
يكي آنك خشم آورد بي‌گناه
گشاده كند گنج بر ناسزاي
نه زو مزد يابد بهر دو سراي
سه ديگر به يزدان بود ناسپاس
تن خويش را در نهان ناشناس
چهارم كه با هر كسي راز خويش
بگويد برافرازد آواز خويش
به پنجم به گفتار ناسودمند
تن خويش دارد بدرد و گزند
ششم گردد ايمن ز نا استوار
همي پرنيان جويد از خار بار
به هفتم كه بستيهد اندر دروغ
به بي‌شرمي اندر بجويد فروغ
چنان دان تواي شهريار بلند
كه از وي نبيند كسي جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بود
ازان خامشي دل به رامش بود
سپردن به داناي داننده گوش
به تن توشه يابد به دل راي وهوش
شنيده سخنها فرامش مكن
كه تاجست برتخت شاهي سخن
چوخواهي كه دانسته آيد به بر
به گفتار بگشاي بند از هنر
چوگسترد خواهي به هر جاي نام
زبان بركشي همچو تيغ از نيام
چو بامرد دانات باشد نشست
زبردست گردد سر زير دست
ز دانش بود جان و دل را فروغ
نگر تا نگردي به گرد دروغ
سخنگوي چون بر گشايد سخن
بمان تا بگويد تو تندي مكن
زبان را چو با دل بود راستي
ببندد ز هر سو دركاستي
ز بيكار گويان تو دانا شوي
نگويي ازان سان كزو بشنوي
ز دانش دربي‌نيازي مجوي
و گر چند ازو سخني آيد بروي
هميشه دل شاه نوشين‌روان
مبادا ز آموختن ناتوان
بپرسيد پس موبد تيز مغز
كه اندر جهان چيست كردار نغز
كجا مرد را روشنايي دهد
ز رنج زمانه رهايي دهد
چنين داد پاسخ كه هر كو خرد
بيابد ز هر دو جهان بر خورد
بدو گفت گرنيستش بخردي
خرد خلعتي روشنست ايزدي
چنين داد پاسخ كه دانش بهست
چو دانا بود برمهان برمهست
بدو گفت گر راه دانش نجست
بدين آب هرگز روان را نشست
چنين داد پاسخ كه از مرد گرد
سرخويش را خوار بايد شمرد
اگر تاو دارد به روز نبرد
سر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامي بود بر دل پادشا
بود جاودان شاد و فرمانروا
بدو گفت گرنيستش بهره زين
ندارد پژوهيدن آيين و دين
چنين داد پاسخ كه آن به كه مرگ
نهد بر سر او يكي تيره ترگ
دگر گفت كزبار آن ميوه دار
كه دانا بكارد به باغ بهار
چه سازيم تاهركسي برخوريم
وگر سايهٔ او به پي بسپريم
چنين داد پاسخ كه هر كو زبان
ز بد بسته دارد نرنجد روان
كسي را ندرد به گفتار پوست
بود بر دل انجمن نيز دوست
همه كار دشوارش آسان شود
ورا دشمن ودوست يكسان شود
دگر گفت كان كو ز راه گزند
بگردد بزرگست و هم ارجمند
چنين داد پاسخ كه كردار بد
بسان درختيست با بار بد
اگر نرم گويد زبان كسي
درشتي به گوشش نيايد بسي
بدان كز زبانست گوشش به رنج
چو رنجش نجويي سخن را بسنج
همان كم سخن مرد خسروپرست
جز از پيش گاهش نشايد نشست
دگر از بديهاي نا آمده
گريزد چو از دام مرغ و دده
سه ديگر كه بر بد توانا بود
بپرهيزد ار ويژه دانا بود
نيازد به كاري كه ناكردنيست
نيازارد آن را كه نازردنيست
نماند كه نيكي برو بگذرد
پي روز نا آمده نشمرد
بدشمن ز نخچير آژيرتر
برو دوست همواره چون تير و پر
ز شادي كه فرجام او غم بود
خردمند را ارز وي كم بود
تن آساني و كاهلي دور كن
بكوش وز رنج تنت سور كن
كه ايدر تو را سود بي‌رنج نيست
چنان هم كه بي‌پاسبان گنج نيست
ازين باره گفتار بسيار گشت
دل مردم خفته بيدار گشت
جهان زنده باد به نوشين‌روان
هميشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرين موبدان
كنارنگ و بيداردل بخردان
ستودند شاه جهان را بسي
برفتند با خرمي هركسي
دوهفته برين نيز بگذشت شاه
بپردخت روزي ز كاري سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان
به ايوان خرامند با بخردان
بپرسيد شاه ازبن و از نژاد
ز تيزي و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهي وز داد كنداوران
ز آغاز وفرجام نيك اختران
سخن كرد زين موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آيد به كار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
كه رخشنده گوهر برآر از نهفت
يكي آفرين كرد بوزرجمهر
كه‌اي شاه روشن‌دل و خوب‌چهر
چنان دان كه اندر جهان نيز شاه
يكي چون تو ننهاد برسركلاه
به داد و به دانش به تاج و به تخت
به فر و به چهر و براي و به بخت
چوپرهيزكاري كند شهريار
چه نيكوست پرهيز با تاجدار
ز يزدان بترسد گه داوري
نگردد به ميل و بكنداوري
خرد راكند پادشا بر هوا
بدانگه كه خشم آورد پادشا
نبايد كه انديشهٔ شهريار
بود جز پسنديدهٔ كردگار
ز يزدان شناسد همه خوب و زشت
به پاداش نيكي بجويد بهشت
زبان راست گوي و دل آزرم‌جوي
هميشه جهان را بدو آبروي
هران كس كه باشد ورا راي‌زن
سبك باشد اندر دل انجمن
سخن گوي وروشن دل و دادده
كهان را بكه دارد و مه به مه
كسي كو بود شاه را زير دست
نبايد كه يابد به جائي شكست
بدانگه شد تاج خسرو بلند
كه دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن كار درگاه را
به زهر آژدن كام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشي آگهي
بماند جهاندار با فرهي
نبايد كه خسبد كسي دردمند
كه آيد مگر شاه را زو گزند
كسي كو به بادافره اندرخورست
كجا بدنژادست و بد گوهرست
كند شاه دور از ميان گروه
بي‌آزار تا زو نگردد ستوه
هران كس كه باشد به زندان شاه
گنهكار گر مردم بيگناه
به فرمان يزدان ببايد گشاد
بزند و باست آنچ كردست ياد
سپهبد به فرهنگ دارد سپاه
براسايد از درد فريادخواه
چو آژير باشي ز دشمن براي
بدانديش را دل برآيد ز جاي
همه رخنهٔ پادشاهي بمرد
بداري به هنگام پيش از نبرد
به چيزي كه گردد نكوهيده شاه
نكوهش بود نيز با فر و گاه
ازو دور گشتن به رغم هوا
خرد را بران راي كردن گوا
فزودن به فرزند برمهر خويش
چو در آب ديدن بود چهر خويش
ز فرهنگ وز دانش آموختن
سزد گر دلت يابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خويش
نبايد كه يادآورد رنج خويش
هرانگه كه يازد ببد كار دست
دل شاه بچه نبايد شكست
چو بر بد كنش دست گردد دراز
به خون جز به فرمان يزدان مياز
و گر دشمني يابي اندر دلش
چو خوباشد از بوستان بگسلش
كه گر دير ماند بنيرو شود
وزو باغ شاهي پرآهو شود
چوباشد جهانجوي با فر و هوش
نبايد كه دارد به بدگوي گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد
تباهي به ديهيم شاهي رسد
نبايد شنيدن ز نادان سخن
چو بد گويد از داد فرمان مكن
همه راستي بايد آراستن
نبايد كه ديو آورد كاستن
چواين گفتها بشنود پارسا
خرد راكند بر دلش پادشا
كند آفرين تاج برشهريار
شود تخت شاهي برو پايدار
بنازد بدو تاج شاهي و تخت
بدانديش نوميد گردد زبخت
چو برگردد اين چرخ ناپايدار
ازو نام نيكو بود يادگار
بماناد تا روز باشد جوان
هنر يافته جان نوشين‌روان
ز گفتار او انجمن خيره شد
همه راي دانندگان تيره شد
چو نوشين‌روان آن سخنها شنود
به روزيش چندانك بد برفزود
وزان پندها ديده پر آب كرد
دهانش پر از در خوشاب كرد
يكي انجمن لب پر از آفرين
برفتند ز ايوان شاه زمين
برين نيز بگذشت يك هفته روز
بهشتم چو بفروخت گيتي‌فروز
بيانداخت آن چادر لاژورد
بياراست گيتي به ديباي زرد
شهنشاه بنشست با موبدان
جهانديده و كار كرده ردان
سرموبد موبدان اردشير
چو شاپور وچون يزدگرد دبير
ستاره شناسان و جويندگان
خردمند و بيدار گويندگان
سراينده بوزرجمهر جوان
بيامد برشاه نوشين‌روان
بدانندگان گفت شاه جهان
كه باكيست اين دانش اندر نهان
كزو دين يزدان به نيرو شود
همان تخت شاهي بي‌آهو شود
چوبشنيد زو موبد موبدان
زبان برگشاد از ميان ردان
چنين داد پاسخ كه از داد شاه
درفشان شود فر ديهيم و گاه
چو با داد بگشايد از گنج بند
بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر كو بشويد زبان از دروغ
نجويد به كژي ز گيتي فروغ
سپهبد چو با داد و بخشايشست
ز تاجش زمانه پرآسايشست
و ديگر كه از كهتر پرگناه
چو پوزش كند باز بخشدش شاه
به پنجم جهاندار نيكوسخن
كه نامش نگردد به گيتي كهن
همه راست گويد سخن كم وبيش
نگردد بهر كار ز آيين خويش
ششم بر پرستندهٔ تخت خويش
چنان مهر دارد كه بر بخت خويش
به هفتم سخن هرك دانا بود
زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سير ز آموختن
از انديشگان مغز را سوختن
به آزاديست ازخرد هركسي
چنانچون ببالد ز اختر بسي
دلت مگسل اي شاه راد از خرد
خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وكم دانش آنكس كه گفت
كنم كم ز گيتي كسي نيست جفت
چنين گفت پس يزدگرد دبير
كه اي شاه دانا و دانش‌پذير
ابرشاه زشتست خون ريختن
به اندك سخن دل برآهيختن
همان چون سبك سر بود شهريار
بدانديش دست اندآرد به كار
همان با خردمند گيرد ستيز
كند دل ز ناداني خويش تيز
دل شاه گيتي چو پر آز گشت
روان ورا ديو انباز گشت
و رايدون كه حاكم بود تيزمغز
نيايد ز گفتار او كار نغز
دگر كارزاري كه هنگام جنگ
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر كه باشد دلش تنگ و زفت
شكم زمين بهتر او را نهفت
چو بر مرد درويش كنداوري
نه كهتر نه زيبندهٔ مهتري
چوكژي كند پير ناخوش بود
پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو كاهل بود مرد برنا به كار
ازو سير گردد دل روزگار
نماند ز نا تندرستي جوان
مبادش توان و مبادش روان
چو بوزرجمهر اين سخنهاي نغز
شنيد و بدانش بياراست مغز
چنين گفت باشاه خورشيد چهر
كه بادا به كام تو روشن سپهر
چنان دان كه هركس كه دارد خرد
بدانش روان را همي‌پرورد
نكوهيده ده كار بر ده گروه
نكوهيده‌تر نزد دانش پژوه
يكي آنك حاكم بود با دروغ
نگيرد بر مرد دانا فروغ
سپهبد كه باشد نگهبان گنج
سپاهي كه او سر بپيچد ز رنج
دگر دانشومند كو از بزه
نترسد چو چيزي بود بامزه
پزشكي كه باشد به تن دردمند
ز بيمار چون باز دارد گزند
چو درويش مردم كه نازد به چيز
كه آن چيز گفتن نيرزد به نيز
همان سفله كز هر كس آرام و خواب
ز دريا دريغ آيدش روشن آب
وگرباد نوشين بتو برجهد
سپاسي ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند كايد به خشم
به چيز كسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماينده راه
سپردن به كاهل كسي كارگاه
همان بيخرد كو نيابد خرد
پشيمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بيخرد به آرزوي
برين گونه آويزد اي نيك‌خوي
چوآتش كه گوگرد يابد خورش
گرش درنيستان بود پرورش
دل شاه نوشين‌روان زنده باد
سران جهان پيش او بنده باد
برين نيزبگذشت يك هفته ماه
نشست از بر تخت پيروز شاه
به يك دست موبد كه بودش وزير
بدست دگر يزدگرد دبير
همان گرد بر گرد او موبدان
سخن گو چو بوزرجمهر جوان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
كه‌اي مرد پر دانش و نيك‌خواه
سخنها كه جان را بود سودمند
همي مرد بي‌ارز گردد بلند
ازو گنج گويا نگيرد كمي
شنودن بود مرد را خرمي
چنين گفت موبد به بوزرجمهر
كه‌اي نامورتر ز گردان سپهر
چه داني كه بيشيش بگزايدت
چوكمي بود روز بفزايدت
چنين داد پاسخ كه كمتر خوري
تن آسان شوي هم روان پروري
ز كردار نيكي چو بيشي كني
همي برهماورد پيشي كني
چنين گفت پس يزدگرد دبير
كه‌اي مرد گوينده و ياد گير
سه آهو كدامند با دل به راز
كه دارند وهستند زان بي‌نياز
چنين داد پاسخ كه باري نخست
دل از عيب جستن ببايدت شست
بي‌آهو كسي نيست اندر جهان
چه در آشكار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشك آوري
چوكهتر بود زو سرشك آوري
سه ديگر سخن چين و دوروي مرد
بران تا برانگيزد از آب گرد
چو گويندهٔي كو نه برجايگاه
سخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان كو سخن سر به سر نشنود
نداند به گفتار و هم نگرود
به چيزي ندارد خردمند چشم
كزو بازماند بپيچد ز خشم
بپرسيد پس موبد موبدان
كه اين برتر از دانش بخردان
كسي نيست بي‌آرزو درجهان
اگر آشكارست و گر در نهان
همان آرزو را پديدست راه
كه پيدا كند مرد را دستگاه
كدامين ره آيد تو را سودمند
كدامست با درد و رنج و گزند
چنين داد پاسخ كه راه از دو سوست
گذشتن تو را تا كدام آرزوست
ز گيتي يكي بازگشتن به خاك
كه راهي درازست با بيم و باك
خرد باشدت زين سخن رهنمون
بدين پرسش اندر چرايي و چون
خرد مرد راخلعت ايزديست
سزاوار خلعت نگه كن كه كيست
تنومند را كو خرد يار نيست
به گيتي كس او را خريدار نيست
نباشد خرد جان نباشد رواست
خرد جان پاكست و ايزد گو است
چوبنياد مردي بياموخت مرد
سرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستين به يزدان گراي
كه او هست و باشد هميشه به جاي
بدو بگروي كام دل يافتي
رسيدي به جايي كه بشتافتي
دگر دانش آنست كز خوردني
فراز آوري روي آوردني
بخورد و بپوشش به يزدان گراي
بدين دار فرمان يزدان به جاي
گر آيدت روزي به چيزي نياز
به دشت و به گنج و به پيلان مناز
هم از پيشه‌ها آن گزين كاندروي
ز نامش نگردد نهان آبروي
همان دوستي باكسي كن بلند
كه باشد بسختي تو را سودمند
تو در انجمن خامشي برگزين
چوخواهي كه يك سر كنند آفرين
چو گويي همان گوي كموختي
به آموختن درجگر سوختي
سخن سنج و دينار گنجي مسنج
كه در دانشي مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژيركن
كمان كن خرد را سخن تيركن
چو رزم آيدت پيش هشيار باش
تنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بدخواه پيش توصف بركشيد
تو را راي وآرام بايد گزيد
برابر چو بيني كسي هم نبرد
نبايد كه گردد تو را روي زرد
تو پيروزي ار پيشدستي كني
سرت پست گردد چوسستي كني
بدانگه كه اسب افگني هوش دار
سليح هم آورد را گوش دار
گرو تيز گردد تو زو برمگرد
هشيوار ياران گزين در نبرد
چوداني كه با او نتابي مكوش
ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنين هم نگه دار تن در خورش
نبايد كه بگزايدت پرورش
بخور آن چنان كان بنگزايدت
ببيشي خورش تن بنفزايدت
مكن درخورش خويش را چار سوي
چنان خور كه نيزت كند آرزوي
ز مي نيزهم شادماني گزين
كه مست ازكسي نشنود آفرين
چو يزدان پسندي پسنديده‌اي
جهان چون تنست و تو چون ديده‌اي
بسي از جهان آفرين ياد كن
پرستش برين ياد بنياد كن
بشر رفي نگه دار هنگام را
به روز و به شب گاه آرام را
چوداني كه هستي سرشته ز خاك
فرامش مكن راه يزدان پاك
پرستش ز خورد ايچ كمتر مكن
تو نو باش گرهست گيتي كهن
به نيكي گراي و غنيمت شناس
همه ز آفريننده دار اين سپاس
مگرد ايچ گونه به گرد بدي
به نيكي گر اي اگر بخردي
ستوده‌ترآنكس بود در جهان
كه نيكش بود آشكار و نهان
هوا را مبر پيش راي وخرد
كزان پس خرد سوي تو ننگرد
چوخواهي كه رنج تو آيد به بر
ز آموزگاران مپرتاب سر
دبيري بياموز فرزند را
چوهستي بود خويش و پيوند را
دبيري رساند جوان را به تخت
كند نا سزا را سزاوار بخت
دبيريست از پيشه‌ها ارجمند
كزو مرد افگنده گردد بلند
چو با آلت و راي باشد دبير
نشيند بر پادشا ناگزير
تن خويش آژير دارد ز رنج
بيابد بي‌اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط گرد آيدش
برانديشه معني بيفزايدش
ز لفظ آن گزيند كه كوتاه‌تر
بخط آن نمايد كه دلخواه‌تر
خردمند بايد كه باشد دبير
همان بردبار و سخن يادگير
هشيوار و سازيدهٔ پادشا
زبان خامش از بد به تن پارسا
شكيبا و با دانش و راست‌گوي
وفادار و پاكيزه و تازه‌روي
چو با اين هنرها شود نزد شاه
نشايد نشستن مگر پيش گاه
سخنها چوبشنيد از و شهريار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنين گفت كسري به موبد كه رو
ورا پايگاهي بياراي نو
درم خواه وخلعت سزاوار اوي
كه در دل نشستست گفتار اوي
دگر هفته چون هور بفراخت تاج
بيامد نشست از بر تخت عاج
ابا نامور موبدان و ردان
جهاندار و بيدار دل بخردان
همي‌خواست ز ايشان جهاندارشاه
همان نيز فرخ دبير سپاه
هم از فيلسوفان وز مهتران
ز هر كشوري كار ديده سران
همان ساوه و يزدگرد دبير
به پيش اندرون بهمن تيزوير
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
كه دل را بياراي و بنماي راه
زمن راستي هرچ داني بگوي
به كژي مجو ازجهان آبروي
پرستش چگونه است فرمان من
نگه داشتن راي و پيمان من
ز گيتي چو آگه شوند اين مهان
شنيده بگويند با همرهان
چنين گفت با شاه بيدار مرد
كه اي برتر از گنبد لاژورد
پرستيدن شهريار زمين
نجويد خردمند جز راه دين
نبايد به فرمان شاهان درنگ
نبايد كه باشد دل شاه تنگ
هرآنكس كه برپادشا دشمنست
روانش پرستار آهرمنست
دلي كو ندارد تن شاه دوست
نبايد كه باشد ورا مغز و پوست
چنان دان كه آرام گيتيست شاه
چونيكي كنيم او دهد دستگاه
به نيك و بد او را بود دست رس
نيازد بكين و بزرم كس
تو مپسند فرزند را جاي اوي
چوجان دار در دل همه راي اوي
به شهري كه هست اندرو مهرشاه
نيابد نياز اندران بوم راه
بدي را تو از فر او بگذرد
كه بختش همه نيكويي پرورد
جهان را دل ازشاه خندان بود
كه بر چهر او فر يزدان بود
چو از نعمتش بهرهٔابي بكوش
كه داري هميشه به فرمانش گوش
به انديشه گر سربپيچي ازوي
نبيند به نيكي تو را بخت روي
چو نزديك دارد مشو برمنش
وگر دور گردي مشو بدكنش
پرستنده گر يابد از شاه رنج
نگه كن كه با رنج نامست و گنج
نبايد كه سير آيد از كاركرد
همان تيز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاه
به فر و به نام جهاندار نه شاه
گر از ده يكي باژ خواهد رواست
چنان رفت بايد كه او را هواست
گرامي‌تر آنكس بود نزد شاه
كه چون گشن بيند ورا دستگاه
ز بهري كه اورا سرايد ز گنج
نماند كه باشد بدو درد و رنج
ز يزدان بود آنك ماند سپاس
كند آفرين مرد يزدان‌شناس
و ديگر كه اندر دلش راز شاه
بدارد نگويد به خورشيد وماه
به فرمان شاه آنك سستي كند
همي از تن خويش مستي كند
نكوهيده باشد گل آن درخت
كه نپراگند بار بر تاج وتخت
ز كسهاي او پيش او بدمگوي
كه كمتر كني نزد او آبروي
و گر پرسدت هرچ داني نگوي
به بسيار گفتن مبر آبروي
هرآنكس كه بسيار گويد دروغ
به نزديك شاهان نگيرد فروغ
سخن كان نه اندر خورد با خرد
بكوشد كه بر پادشا نشمرد
فزونست زان دانش اندر جهان
كه بشنيد گوش آشكار و نهان
كسي را كه شاه جهان خوار كرد
بماند هميشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بود
كه با او لب شاه خندان بود
چو بنوازدت شاه كشي مكن
اگر چه پرستنده باشي كهن
كه هرچند گردد پرستش دراز
چنان دان كه هست او ز تو بي‌نياز
اگر با تو گردد ز چيزي دژم
به پوزش گراي و مزن هيچ دم
اگر پرورد ديگري را همان
پرستار باشد چو تو بي گمان
و گر نيستت آگهي زان گناه
برهنه دلت را ببر نزد شاه
وگر نه هيچ تاب اندر آري به دل
بدو روي منماي و پي برگسل
به فرش ببيند نهان تو را
دل كژ و تيره روان تو را
ازان پس نيابي تو زو نيكوي
همان گرم گفتار او نشنوي
در پادشا همچو دريا شمر
پرستنده ملاح وكشتي هنر
سخن لنگر و بادبانش خرد
به دريا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را كند سايه دار
كه هم سايه‌دارست و هم مايه دار
كسي كو ندارد روانش خرد
سزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا كوه آتش بدي
پرستنده را زيستن خوش بدي
چو آتش گه خشم سوزان بود
چوخشنود باشد فروزان بود
ازو يك زمان شيروشهدست بهر
به ديگر زمان چون گزاينده زهر
به كردار دريا بود كارشاه
به فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دريا يكي ريگ دارد به كف
دگر دربيابد ميان صدف
جهان زنده بادا بنوشين‌روان
هميشه به فرمانش كيوان روان
نگه كرد كسري بگفتا راوي
دلش گشت خرم به ديدار اوي
چو گفتي كه زه بدره بودي چهار
بدين گونه بد بخشش شهريار
چو با زه بگفتي زهازه بهم
چهل بدره بودي ز گنجش درم
چو گنجور باشاه كردي شمار
به هربدره بودي درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفت
كه گفتار او با درم بود جفت
بياورد گنجور خورشيد چهر
درم بدره‌ها پيش بوزرجمهر
برين داستان برسخن ساختم
به مهبود دستور پرداختم
مياساي ز آموختن يك زمان
ز دانش ميفگن دل اندرگمان
چوگويي كه فام خرد توختم
همه هرچ بايستم آموختم
يكي نغز بازي كند روزگار
كه بنشاندت پيش آموزگار
ز دهقان كنون بشنو اين داستان
كه برخواند از گفتهٔ باستان


بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با كسري

۳۱ بازديد


اگر شاه ديدي وگر زيردست
وگر پاكدل مرد يزدان‌پرست
چنان دان كه چاره نباشد ز جفت
ز پوشيدن و خورد و جاي نهفت
اگر پارسا باشد و راي‌زن
يكي گنج باشد براگنده زن
بويژه كه باشد به بالا بلند
فروهشته تا پاي مشكين كمند
خردمند و هشيار و با راي و شرم
سخن گفتنش خوب و آواي نرم
برين سان زني داشت پرمايه شاه
به بالاي سرو و به ديدار ماه
بدين مسيحا بد اين ماه‌روي
ز ديدار او شهر پر گفت و گوي
يكي كودك آمدش خورشيد چهر
ز ناهيد تابنده‌تر بر سپهر
ورا نامور خواندي نوش‌زاد
نجستي ز ناز از برش تندباد
بباليد برسان سرو سهي
هنرمند و زيباي شاهنشهي
چو دوزخ بدانست و راه بهشت
عزيز و مسيح و ره زردهشت
نيامد همي‌زند و استش درست
دو رخ را بب مسيحا بشست
ز دين پدر كيش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت
چنان تنگدل گشته زو شهريار
كه از گل نيامد جز از خار بار
در كاخ و فرخنده ايوان او
ببستند و كردند زندان او
نشستنگهش جند شاپور بود
از ايران وز باختر دور بود
بسي بسته و پر گزندان بدند
برين بهره با او به زندان بدند
بدان گه كه باز آمد از روم شاه
بناليد زان جنبش و رنج راه
چنان شد ز سستي كه از تن بماند
ز ناتندرستي باردن بماند
كسي برد زي نوش‌زاد آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
جهاني پر آشوب گردد كنون
بيارند هر سو به بد رهنمون
جهاندار بيدار كسري بمرد
زمان و زمين ديگري را سپرد
ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد
كه هرگز ورا نام نوشين مباد
برين داستان زد يكي مرد پير
كه گر شادي از مرگ هرگز ممير
پسر كو ز راه پدر بگذرد
ستم‌كاره خوانيمش ار بي‌خرد
اگر بيخ حنظل بود تر و خشك
نشايد كه بار آورد شاخ مشك
چرا گشت بايد همي زان سرشت
كه پاليزبانش ز اول بكشت
اگر ميل يابد همي سوي خاك
ببرد ز خورشيد وز باد و خاك
نه زو بار بايد كه يابد نه برگ
ز خاكش بود زندگاني و مرگ
يكي داستان كردم از نوش‌زاد
نگه كن مگر سر نپيچي ز داد
اگر چرخ را كوش صدري بدي
همانا كه صدريش كسري بدي
پسر سر چرا پيچد از راه اوي
نشست كه جويد ابر گاه اوي
ز من بشنو اين داستان سر به سر
بگويم تو را اي پسر در بدر
چو گفتار دهقان بياراستم
بدين خويشتن را نشان خواستم
كه ماند ز من يادگاري چنين
بدان آفرين كو كند آفرين
پس از مرگ بر من كه گوينده‌ام
بدين نام جاويد جوينده‌ام
چنين گفت گويندهٔ پارسي
كه بگذشت سال از برش چار سي
كه هر كس كه بر دادگر دشمنست
نه مردم نژادست كه آهرمنست
هم از نوش‌زاد آمد اين داستان
كه ياد آمد از گفته باستان
چو بشنيد فرزند كسري كه تخت
بپردخت زان خسرواني درخت
در كاخ بگشاد فرزند شاه
برو انجمن شد فراوان سپاه
كسي كو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشين‌روان بسته بود
ز زندانها بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهر اندرون هرك ترسا بدند
اگر جاثليق ار سكوبا بدند
بسي انجمن كرد بر خويشتن
سواران گردنكش و تيغ‌زن
فراز آمدندش تني سي‌هزار
همه نيزه‌داران خنجرگزار
يكي نامه بنوشت نزديك خويش
ز قيصر چو آيين تاريك خويش
كه بر جندشاپور مهتر تويي
هم‌آواز و هم‌كيش قيصر تويي
همه شهر ازو پرگنهكار شد
سر بخت برگشته بيدار شد
خبر زين به شهر مداين رسيد
ازان كه آمد از پور كسري پديد
نگهبان مرز مداين ز راه
سواري برافگند نزديك شاه
سخن هرچ بشنيد با او بگفت
چنين آگهي كي بود در نهفت
فرستاده برسان آب روان
بيامد به نزديك نوشين‌روان
بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد
سخنها كه پيدا شد از نوش‌زاد
ازو شاه بشنيد و نامه بخواند
غمي گشت زان كار و تيره بماند
جهاندار با موبد سرفراز
نشست و سخن رفت چندي به راز
چو گشت آن سخن بر دلش جاي گير
بفمود تا نزد او شد دبير
يكي نامه بنوشت با داغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد
نخستين بران آفرين گستريد
كه چرخ و زمان و زمين آفريد
نگارندهٔ هور و كيوان و ماه
فروزندهٔ فر و ديهيم و گاه
ز خاشاك ناچيز تا شير و پيل
ز گرد پي مور تا رود نيل
همه زير فرمان يزدان بود
وگر در دم سنگ و سندان بود
نه فرمان او را كرانه پديد
نه زو پادشاهي بخواهد بريد
بدانستم اين نامهٔ ناپسند
كه آمد ز فرزند چندين گزند
وزان پرگناهان زندان‌شكن
كه گشتند با نوش‌زاد انجمن
چنين روز اگر چشم دارد كسي
سزد گر نماند به گيتي بسي
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
ز كسري بر آغاز تا نوش‌زاد
رها نيست از چنگ و منقار مرگ
پي پشه و مور با پيل و كرگ
زمين گر گشاده كند راز خويش
بپيمايد آغاز و انجام خويش
كنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جيب پيراهنش
چه افسر نهي بر سرت بر چه ترگ
بدو بگذرد زخم پيكان مرگ
گروهي كه يارند با نوش‌زاد
كه جز مرگ كسري ندارند ياد
اگر خود گذر يابي از روز بد
به مرگ كسي شاه باشي سزد
و ديگر كه از مرگ شاهان داد
نگيرد كسي ياد جز بدنژاد
سر نوش‌زاد از خرد بازگشت
چنين ديو با او هم‌آواز گشت
نباشد برو پايدار اين سخن
برافراخت چون خواست آمد ببن
نبايست كو نزد ما دستگاه
بدين آگهي خيره كردي تباه
اگر تخت گشتي ز خسرو تهي
همو بود زيباي شاهنشهي
چنين بود خود در خور كيش اوي
سزاوار جان بدانديش اوي
ازين بر دل انديشه و باك نيست
اگر كيش فرزند ما پاك نيست
وزين كس كه با او بهم ساختند
وز آزرم ما دل بپرداختند
وزان خواسته كو تبه كرد نيز
همي بر دل ما نسنجد به چيز
بدانديش و بيكار و بدگوهرند
بدين زيردستي نه اندر خورند
ازين دست خوارست بر ما سخن
ز كردار ايشان تو دل بد مكن
مرا بيم و باك از جهانداورست
كه از دانش برتو ران برترست
نبايد كه شد جان ما بي‌سپاس
به نزديك يزدان نيكي‌شناس
مرا داد پيروزي و فرهي
فزوني و ديهيم شاهنشهي
سزاي دهش گر نيايش بدي
مرا بر فزوني فزايش بدي
گر از پشت من رفت يك قطره آب
به جاي دگر يافته جاي خواب
چو بيدار شد دشمن آمد مرا
بترسم كه رنج از من آمد مرا
وگر گاه خشم جهاندار نيست
مرا از چنين كار تيمار نيست
وزان كس كه با او شدند انجمن
همه زار و خوارند بر چشم من
وزان نامه كز قيصر آمد بدوي
همي آب تيره درآمد به جوي
ازان كو هم‌آواز و هم كيش اوست
گمانند قيصر بتن خويش اوست
كسي را كه كوتاه باشد خرد
بدين نياكان خود ننگرد
گران بي‌خرد سر بپيچد ز داد
به دشنام او لب نبايد گشاد
كه دشنام او ويژه دشنام ماست
كجا از پي و خون و اندام ماست
تو لشكر بياراي و بر ساز جنگ
مدارا كن اندر ميان با درنگ
ور اي دون كه تنگ اندر آيد سخن
به جنگ اندرون هيچ تندي مكن
گرفتنش بهتر ز كشتن بود
مگرش از گنه بازگشتن بود
از آبي كزو سرو آزاد رست
سزد گر نبايد بدو خاك شست
وگر خوار گيرد تن ارجمند
به پستي نهد روي سرو بلند
سرش برگرايد ز بالين ناز
مدار ايچ ازو گرز و شمشير باز
گرامي كه خواري كند آرزوي
نشايد جدا كرد او را ز خوي
يكي ارجمندي بود كشته خوار
چو با شاه گيتي كند كارزار
تواز كشتن او مدار ايچ باك
چوخون سرخويش گيرد به خاك
سوي كيش قيصر گرايد همي
ز ديهيم ما سر بتابدهمي
عزيزي بود زار و خوار و نژند
گزيده به شاهي ز چرخ بلند
بدين داستان زد يكي مهرنوش
پرستار با هوش و پشمينه پوش
كه هركو به مرگ پدر گشت شاد
ورا رامش و زندگاني مباد
تو از تيرگي روشنايي مجوي
كه با آتش آب اندر آيد به جوي
نه آسانيي ديد بي رنج كس
كه روشن زمانه برينست و بس
تو با چرخ گردان مكن دوستي
كه‌گه مغز اويي و گه پوستي
چه جويي زكردار او رنگ و بوي
بخواهد ربودن چو به نمود روي
بدان گه بود بيم رنج و گزند
كه گردون گردان برآرد بلند
سپاهي كه هستند با نوش زاد
كجا سر به پيچند چندين ز داد
تو آن را جز از باد و بازي مدان
گزاف زنان بود و راي بدان
هران كس كه ترساست از لشكرش
همي از پي كيش پيچد سرش
چنينست كيش مسيحا كه دم
زني تيز و گردد كسي زو دژم
نه پرواي راي مسيحابود
به فرجام خصمش چليپا بود
دگر هركه هست از پراگندگان
بدآموز و بدخواه و از بندگان
از ايشان يكي برتري راي نيست
دم باد با راي ايشان يكيست
به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد
برو زين سخنها مكن هيچ ياد
كه پوشيده رويان او در نهان
سرآرند برخويشتن بر زمان
هم ايوان او ساز زندان اوي
ابا آنك بردند فرمان اوي
در گنج يك سر بدو برمبند
وگر چه چنين خوار شد ارجمند
ز پوشيده رويان و از خوردني
ز افگندني هم ز گستردني
برو هيچ تنگي نبايد به چيز
نبايد كه چيزي نيابد به نيز
وزين مرزبانان ايرانيان
هران كس كه بستند با او ميان
چو پيروز گردي مپيچان سخن
ميانشان به خنجر به دو نيم كن
هران كس كه او دشمن پادشاست
به كام نهنگش سپاري رواست
جزان هرك ما را به دل دشمنست
ز تخم جفا پيشه آهرمنست
ز ما نيكوييها نگيرند ياد
تو را آزمايش بس ازنوش زاد
ز نظاره هركس كه دشنام داد
زبانش بجنبيد بر نوش زاد
بران ويژه دشنام ما خواستند
به هنگام بدگفتن آراستند
مباش اندرين نيزهمداستان
كه بدخواه راند چنين داستان
گراو بي هنرشد هم ازپشت ماست
دل ما برين راستي برگواست
زبان كسي كو ببد كرد ياد
وزو بود بيداد برنوش زاد
همه داغ كن برسر انجمن
مبادش زبان ومبادش دهن
كسي كو بجويد همي روزگار
كه تا سست گردد تن شهريار
به كار آورد كژي و دشمني
بدانديشي و كيش آهرمني
بدين پادشاهي نباشد رواست
كه فر و سر و افسر و چهر ماست
نهادند برنامه بر مهر شاه
فرستاده برگشت پويان به راه
چو از ره سوي رام برزين رسيد
بگفت آنچ از شاه كسري شنيد
چو آن گفته شد نامه او بداد
به فرمان كه فرمود با نوش زاد
سپه كردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن
چوآن نامه برخواند مرد كهن
شنيد از فرستاده چندي سخن
بدانگه كه خيزد خروش خروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
سپاهي بزرگ از مداين برفت
بشد رام برزين سوي جنگ تفت
پس آگاهي آمد سوي نوش‌زاد
سپاه انجمن كرد و روزي بداد
همه جاثليقان و به طريق روم
كه بودند زان مرز آبادبوم
سپهدار شماس پيش اندرون
سپاهي همه دست شسته به خون
برآمد خروش از در نوش‌زاد
بجنبيد لشكر چو دريا ز باد
به هامون كشيدند يكسر ز شهر
پر از جنگ سر دل پر از كين و زهر
چو گرد سپه رام برزين بديد
بزد ناي رويين وصف بر كشيد
ز گرد سواران جوشنوران
گراييدن گرزهاي گران
دل سنگ خارا همي‌بردريد
كسي روي خورشيد تابان نديد
به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد
يكي ترگ رومي به سر برنهاد
سپاهي بد از جاثلقيان روم
كه پيدا نبد از پي نعل بوم
تو گفتي مگر خاك جوشان شدست
هوا بر سر او خروشان شدست
زره دار گردي بيامد دلير
كجا نام اوبود پيروز شير
خروشيد كاي نامور نوش‌زاد
سرت را كه پيچيد چونين ز داد
بگشتي ز دين كيومرثي
هم از راه هوشنگ و طهمورثي
مسيح فريبنده خود كشته شد
چو از دين يزدان سرش گشته شد
ز دين آوران كين آنكس مجوي
كجا كارخود را ندانست روي
اگر فر يزدان برو تافتي
جهود اندرو راه كي يافتي
پدرت آن جهاندار آزادمرد
شنيدي كه با روم و قيصر چه كرد
تو با او كنون جنگ سازي همي
سرت به آسمان برفرازي همي
بدين چهرچون ماه و اين فرو برز
برين يال و كتف و برين دست و گرز
نبينم خرد هيچ نزديك تو
چنين خيره شد جان تاريك تو
دريغ آن سرو تاج و نام و نژاد
كه اكنون همي‌داد خواهي به باد
تو با شاه كسري بسنده نه‌اي
وگر پيل و شير دمنده نه‌اي
چو دست و عنان تواي شهريار
بايوان شاهان نديدم نگار
چو پاي و ركيب تو و يال تو
چنين شورش و دست و كوپال تو
نگارندهٔ چين نگاري نديد
زمانه چو تو شهرياري نديد
جواني دل شاه كسري مسوز
مكن تيره اين آب گيتي‌فروز
پياده شو از باره زنهار خواه
به خاك افگن اين گرز و رومي كلاه
اگر دور از ايدر يكي باد سرد
نشاند بروي تو بر تيره گرد
دل شهريار از تو بريان شود
ز روي تو خورشيد گريان شود
به گيتي همه تخم زفتي مكار
ستيزه نه خوب آيد از شهريار
گر از راي من سر به يك سو بري
بلندي گزيني و كنداوري
بسي پند پيروز ياد آيدت
سخن هي ابد گوي ياد آيدت
چنين داد پاسخ ورانوش‌زاد
كه‌اي پير فرتوت سر پر ز باد
ز لشكر مرا زينهاري مخواه
سرافراز گردان و فرزند شاه
مرا دين كسري نبايد همي
دلم سوي مادر گرايد همي
كه دين مسيحاست آيين اوي
نگردم من از فره و دين اوي
مسيحاي دين دار اگركشته شد
نه فر جهاندار ازو گشته شد
سوي پاك يزدان شد آن راي پاك
بلندي نديد اندرين تيره خاك
اگرمن شوم كشته زان باك نيست
كجا زهر مرگست و ترياك نيست
بگفت اين سخن پيش پيروز پير
بپوشيد روي هوا را بتير
برفتند گردان لشكر ز جاي
خروش آمد از كوس وز كرناي
سپهبد چوآتش برانگيخت اسب
بيامد بكردار آذر گشسب
چپ لشكر شاه ايران ببرد
به پيش سپه در نماند ايچ گرد
فراوان ز مردان لشكر بكشت
ازان كار شد رام برزين درشت
بفرمود تا تيرباران كنند
هوا چون تگرگ بهاران كنند
بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد
بسي كرد از پند پيروز ياد
بيامد به قلب سپه پر ز درد
تن از تير خسته رخ از درد زرد
چنين گفت پيش دليران روم
كه جنگ پدر زار و خوارست و شوم
بناليد و گريان سقف را بخواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
بدو گفت كين روزگارم دژم
ز من بر من آورد چندين ستم
كنون چون به خاك اندر آيد سرم
سواري برافگن بر مادرم
بگويش كه شد زين جهان نوش‌زاد
سرآمدبدو روز بيداد و داد
تو از من مگر دل نداري به رنج
كه اينست رسم سراي سپنج
مرا بهره اينست زين تيره روز
دلم چون بدي شاد و گيتي‌فروز
نزايد جز از مرگ را جانور
اگر مرگ داني غم من مخور
سر من ز كشتن پر از دود نيست
پدر بتر از من كه خشنود نيست
مكن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسيحا يكي گور ساز
نه كافور بايد نه مشك و عبير
كه من زين جهان كشته گشتم بتير
بگفت اين و لب را بهم برنهاد
شد آن نامور شيردل نوش‌زاد
چو آگاه شد لشكر از مرگ شاه
پراگنده گشتند زان رزمگاه
چو بشنيد كو كشته شد پهلوان
غريوان به بالين او شد دوان
ازان رزمگه كس نكشتند نيز
نبودند شاد و نبردند چيز
و را كشته ديدند و افگنده خوار
سكوباي رومي سرش بر كنار
همه رزمگه گشت زو پر خروش
دل رام برزين پر از درد و جوش
زاسقف بپرسيد كزنوش زاد
از اندرز شاهي چه داري به ياد
چنين داد پاسخ كه جز مادرش
برهنه نبايد كه بيند برش
تن خويش چون ديد خسته به تير
ستودان نفرمود و مشك و عبير
نه افسر نه ديباي رومي نه تخت
چو از بندگان ديد تاريك بخت
برسم مسيحا كنون مادرش
كفن سازد و گور و هم چادرش
كنون جان او با مسيحا يكيست
همانست كاين خسته بردار نيست
مسيحي بشهر اندرون هرك بود
نبد هيچ ترساي رخ ناشخود
خروش آمد از شهروز مرد و زن
كه بودند يك سر شدند انجمن
تن شهريار دلير و جوان
دل و ديده شاه نوشين‌روان
به تابوتش از جاي برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند
چوآگاه شد زان سخن مادرش
به خاك اندرآمد سر و افسرش
ز پرده برهنه بيامد به راه
برو انجمن گشته بازارگاه
سراپرده‌اي گردش اندر زدند
جهاني همه خاك بر سر زدند
به خاكش سپردند و شد نوش‌زاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد
همه جند شاپور گريان شدند
ز درد دل شاه بريان شدند
چه پيچي همي خيره در بند آز
چوداني كه ايدر نماني دراز
گذرجوي و چندين جهان را مجوي
گلش زهر دارد به سيري مبوي
مگردان سرازدين وز راستي
كه خشم خداي آورد كاستي
چو اين بشنوي دل زغم بازكش
مزن بر لبت بر ز تيمار تش
گرت هست جام مي‌زرد خواه
به دل خرمي را مدان از گناه
نشاط وطرب جوي وسستي مكن
گزافه مپرداز مغزسخن
اگر در دلت هيچ حب عليست
تو را روز محشر به خواهش وليست


بخش ۵ - رزم خاقان چين با هيتاليان

۳۲ بازديد


چنين گفت پرمايه دهقان پير
سخن هرچ زو بشنوي يادگير
كه از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگي به فر ونژاد
چوخاقان چيني نبود از مهان
گذشته ز كسري بگرد جهان
همان تا لب رود جيحون ز چين
برو خواندندي بداد آفرين
سپهدار با لشكر و گنج و تاج
بگلزريون بودزان روي چاج
سخنهاي كسري به گرد جهان
پراگنده شد درميان مهان
به مردي و دانايي و فرهي
بزرگي وآيين شاهنشهي
خردمند خاقان بدان روزگار
همي دوستي جست با شهريار
يكي چند بنشست با راي‌زن
همه نامداران شدند انجمن
بدان دوستي را همي جاي جست
همان از رد و موبدان راي جست
يكي هديه آراست پس بي‌شمار
همه ياد كرد از در شهريار
ز اسبان چيني و ديباي چين
ز تخت وز تاج وز تيغ و نگين
طرايف كه باشد به چين اندرون
بياراست از هر دري برهيون
ز دينار چيني ز بهر نثار
به گنجور فرمود تا سي هزار
بياورد و با هديه‌ها يار كرد
دگر را همه بار دينار كرد
سخنگوي مردي بجست از مهان
خردمند و گرديده گرد جهان
بفرمود تا پيش اوشد دبير
ز خاقان يكي نامه‌اي برحرير
نبشتند برسان ارژنگ چين
سوي شاه با صد هزار آفرين
گذر مرد را سوي هيتال بود
همه ره پر از تيغ و كوپال بود
ز سغد اندرون تا به جيحون سپاه
كشيده رده پيش هيتال شاه
گوي غاتفر نام سالارشان
به جنگ اندورن نامبردارشان
چو آگه شد از كار خاقان چين
وزان هديهٔ شهريار زمين
ز لشكر جهانديده گان را بخواند
سخن سر به سر پيش ايشان براند
چنين گفت باسركشان غاتفر
كه مارا بدآمد ز اختر به سر
اگر شاه ايران و خاقان چين
بسازند وز دل كنند آفرين
هراسست زين دوستي بهر ما
برين روي ويران شود شهرما
ببايد يكي تاختن ساختن
جهان از فرستاده پرداختن
زلشكر يكي نامور برگزيد
سرافراز جنگي چنانچون سزيد
بتاراج داد آن همه خواسته
هيونان واسبان آراسته
فرستاده را سر بريدند پست
ز تركان چيني سواري نجست
چوآگاهي آمد به خاقان چين
دلش گشت پر درد و سر پر ز كين
سپه را ز قجغارباشي براند
به چين وختن نامداري نماند
ز خويشان ارجاسب وافراسياب
نپرداخت يك تن به آرام و خواب
برفتند يكسر به گلزريون
همه سر پر از خشم و دل پر زخون
سپهدار خاقان چين سنجه بود
همي به آسمان بر زد از خاك دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزريون
چو آگاه شد غاتفر زان سخن
كه خاقان چيني چه افگند بن
سپاهي ز هيتاليان برگزيد
كه گشت آفتاب ازجهان ناپديد
زبلخ وز شگنان و آموي و زم
سليح وسپه خواست و گنج درم
ز سومان وز ترمذ و ويسه گرد
سپاهي برآمد زهرسوي گرد
ز كوه و بيابان وز ريگ و شخ
بجوشيد لشكر چو مور و ملخ
چو بگذشت خاقان برود برك
توگفتي همي تيغ بارد فلك
سپاه انجمن كرد بر ماي و مرغ
سيه گشت خورشيد چون پر چرغ
ز بس نيزه وتيغهاي بنفش
درفشيدن گونه گونه درفش
به خارا پر از گرد وكوپال بود
كه لشكرگه شاه هيتال بود
بشد غاتفر با سپاهي چو كوه
ز هيتال گرد آور ديده گروه
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
ز تنگي ببستند بر باد راه
درخشيدن تيغهاي سران
گراييدن گرزهاي گران
توگفتي كه آهن زبان داردي
هوا گرز را ترجمان داردي
يكي باد برخاست و گردي سياه
بشد روشنايي ز خورشيد و ماه
كشاني وسغدي شدند انجمن
پر از آب رو كودك و مرد وزن
كه تا چون بود كارآن رزمگاه
كرا بردهد گردش هور وماه
يكي هفته آن لشكر جنگجوي
بروي اندر آورده بودند روي
به هر جاي برتوده‌اي كشته بود
ز خون خاك وسنك ارغوان گشته بود
ز بس نيزه و گرز و كوپال و تيغ
توگفتي همي سنگ بارد ز ميغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاك شد چشم پران عقاب
بهشتم سوي غاتفر گشت گرد
سيه شد جهان چوشب لاژورد
شكست اندر آمد به هيتاليان
شكستي كه بستنش تا ساليان
نديدند وهركس كزيشان بماند
به دل در همي نام يزدان بخواند
پراگنده بر هر سويي خسته بود
همه مرز پركشته وبسته بود
همي اين بدان آن بدين گفت جنگ
نديديم هرگز چنين با درنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه
نشايست كردن بديشان نگاه
به چهره همه ديو بودند و دد
به دل دور ز انديشه نيك و بد
ز ژوپين وز نيزه و گرز و تيغ
توگفتي ندانند راه گريغ
همه چهرهٔ اژدها داشتند
همه نيزه بر ابر بگذاشتند
همه چنگهاشان بسان پلنگ
نشد سير دلشان توگويي ز جنگ
يكي زين ز اسبان نبرداشتند
بخفتند و بر برف بگذاشتند
خورش بارگي راهمه خار بود
سواري بخفتي دو بيدار بود
نداريم ما تاب خاقان چين
گذر كرد بايد به ايران زمين
گر اي دون كه فرمان برد غاتفر
ببندد به فرمان كسري كمر
سپارد بدو شهر هيتال را
فرامش كند گرز و كوپال را
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز
گزينيم جنگاوري سرفراز
كه اوشاد باشد بنوشين‌روان
بدو دولت پير گردد جوان
بگويد بدو كار خاقان چين
جهاني بروبر كنند آفرين
كه با فر و برزست و بخش و خرد
همي راستي را خرد پرورد
نهادست بر قيصران باژ و ساو
ندارند با او كسي زور و تاو
ز هيتاليان كودك و مرد وزن
برين يك سخن برشدند انجمن
چغاني گوي بود فرخ‌نژاد
جهانجوي پر دانش و بخش و داد
خردمند و نامش فغانيش بود
كه با گنج و با لشكر خويش بود
بزرگان هيتال وخاقان چين
به شاهي برو خواندند آفرين
پس آگاهي آمد به شاه بزرگ
ز خاقان كه شد نامدار سترگ
ز هيتال و گردان آن انجمن
كه آمد ز خاقان بريشان شكن
ز شاه چغاني كه با بخت نو
بيامد نشست از بر تخت نو
پرانديشه بنشست شاه جهان
ز گفتار بيدار كارآگهان
به ايوان بياراست جاي نشست
برفتند گردان خسروپرست
ابا موبد موبدان اردشير
چوشاپور وچون يزدگرد دبير
همان بخردان نماينده راه
نشستند يك سر بر تخت شاه
چنين گفت كسري كه اي بخردان
جهان گشته و كار ديده ردان
يكي آگهي يافتم ناپسند
سخنهاي ناخوب و ناسودمند
ز هيتال وز ترك وخاقان چين
وزان مرزبانان توران زمين
بي اندازه لشكر شدند انجمن
ز چاچ وز چين وز ترك و ختن
يكي هفته هيتال با ترك و چين
ز اسبان نبرداشتند ايچ زين
به فرجام هيتال برگشته شد
دو بهره مگر خسته و كشته شد
بدان نامداري كه هيتال بود
جهاني پر از گرز وكوپال بود
شگفتست كآمد بريشان شكست
سپهبد مباد ايچ با راي پست
اگر غاتفر داشتي نام و راي
نبردي سپهر آن سپه را ز جاي
چوشد مرز هيتاليان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور
نو آيين يكي شاه بنشاندند
به شاهي برو آفرين خواندند
نشستست خاقان بدان روي چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
جز از مرز ايران نبينند به خواب
ز پيروزي لشكر غاتفر
همي‌برفرازد به خورشيد سر
سزد گر نباشيم همداستان
كه خاقان نخواند چنين داستان
كه تا آن زمين پادشاهي مراست
كه دارند ازو چينيان پشت راست
همه زيردستان از ايشان به رنج
سپرده بديشان زن و مرد و گنج
چه بينيد يكسر كنون اندرين
چه سازيم با ترك وخاقان چين
بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بياراستند
گرفتند يك سر برو آفرين
كه اي شاه نيك اختر و پاكدين
همه مرز هيتال آهرمنند
دورويند واين مرز را دشمنند
بريشان سزد هرچ آيد ز بد
هم از شاه گفتار نيكو سزد
ازيشان اگر نيستي كين و درد
جز از خون آن شاه آزادمرد
بكشتند پيروز را ناگهان
چنان شهرياري چراغ جهان
مبادا كه باشند يك روز شاد
كه هرگز نخيزد ز بيداد داد
چنينست بادافره دادگر
همان بدكنش را بد آيد به سر
ز خاقان اگر شاه راند سخن
كه دارد به دل كين و درد كهن
سزد گر ز خويشان افراسياب
بدآموز دارد دو ديده پرآب
دگر آنك پيروز شد دل گرفت
اگر زو بترسي نباشد شگفت
ز هيتال وز لشكر غاتفر
مكن ياد وتيمار ايشان مخور
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
زخاقان كه بنشست ازان روي آب
به روشن روان كار ايشان بساز
تويي درجهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گيرد روان و خرد
انوشه كسي كو روان پرورد
تو داناتري از بزرگ انجمن
نبايدت فرزانه و راي زن
تو را زيبد اندر جهان تاج وتخت
كه با فر و برزي و با راي و بخت
اگر شاه سوي خراسان شود
ازين پادشاهي هراسان شود
هرآن گه كه بينند بي‌شاه بوم
زمان تا زمان لشكر آيد ز روم
از ايرانيان باز خواهند كين
نماند بروبوم ايران زمين
نه كس پاي برخاك ايران نهاد
نه زين پادشاهي ببد كرد ياد
اگر شاه را راي كينست وجنگ
ازو رام گردد به دريا نهنگ
چو بشنيد ز ايرانيان شهريار
ز بزم وز پرخاش وز كارزار
كسي را نبد گرد رزم آرزوي
به بزم و بناز اندرون كرده خوي
بدانست شاه جهان كدخداي
كه اندر دل بخردان چيست راي
چنين داد پاسخ كه يزدان سپاس
كزو دارم اندر دو گيتي هراس
كه ايشان نجستند جز خواب وخورد
فراموش كردند گرد نبرد
شما را بر آسايش و بزمگاه
گران شد چنينتان سر از رزمگاه
تن آسان شود هرك رنج آورد
ز رنج تنش باز گنج آورد
به نيروي يزدان سرماه را
بسيجيم يك سر همه راه را
به سوي خراسان كشم لشكري
بخواهم سپاهي ز هركشوري
جهان از بدان پاك بي‌خوكنم
بداد ودهش كشوري نو كنم
همه نامداران فروماندند
به پوزش برو آفرين خواندند
كه اي شاه پيروز با فر و داد
زمانه به ديدار توشاد باد
همه نامداران تو را بنده‌ايم
به فرمان و رايت سرافگنده‌ايم
هرآنگه كه فرمان دهد كارزار
نبيند ز ما كاهلي شهريار
ازان پس چو بنشست با راي‌زن
بزرگان وكسري شدند انجمن
همي‌بود ازين گونه تا ماه نو
برآمد نشست از برگاه نو
تو گفتي كه جامي ز ياقوت زرد
نهادند بر چادر لاژورد
بديدند بر چهرهٔ شاه ماه
خروشي برآمد ز درگاه شاه
چو برزد سر از كوه رخشان چراغ
زمين شد به كردار زرين جناغ
خروش آمد و نالهٔ گاو دم
ببستند بر پيل رويينه خم
دمادم به لشكر گه آمد سپاه
تبيره زنان برگرفتند راه
بدرگاه شد يزدگرد دبير
ابا راي‌زن موبد اردشير
نبشتند نامه به هر كشوري
بهر نامداري و هرمهتري
كه شد شاه با لشكر از بهر رزم
شما كهتري را مسازيد بزم
بفرمود نامه بخاقان چين
فغانيش راهم بكرد آفرين
يكي لشكري از مداين براند
كه روي زمين جز بدريا نماند
زمين كوه تاكوه يك سر سپاه
درفش جهاندار بر قلبگاه
يكي لشكري سوي گرگان كشيد
كه گشت آفتاب از جهان ناپديد
بياسود چندي ز بهر شكار
همي‌گشت دركوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان كه شاه
به گرگان همي راي زد با سپاه
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
شده سغد يكسر چو درياي آب
همي‌گفت خاقان سپاه مرا
زمين برنتابد كلاه مرا
از ايدر سپه سوي ايران كشيم
وز ايران به دشت دليران كشيم
همه خاك ايران به چين آوريم
همان تازيان را بدين آوريم
نمانم كه كس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهي نه از تخت بخت
همي‌بود يك چند باگفت وگوي
جهانجوي با لشكري جنگجوي
چنين تا بيامد ز شاه آگهي
كز ايران بجنبيد با فرهي
وزان به خت پيروزي و دستگاه
ز دريا به دريا كشيده سپاه
بپيچيد خاقان چو آگاه شد
به رزم اندرون راه كوتاه شد
به انديشه بنشست با راي‌زن
بزرگان لشكر شدند انجمن
سپهدار خاقان به دستور گفت
كه اين آگهي خوار نتوان نهفت
شنيدم كه كسري به گرگان رسيد
همه روي كشور سپه گستريد
ندارد همانا ز ما آگاهي
وگر تارك از راي دارد تهي
ز چين تا به جيحون سپاه منست
جهان زير فر كلاه منست
مرا پيش او رفت بايد به جنگ
بپوشد درم آتش نام وننگ
گماند كزو بگذري راه نيست
و گر در زمانه جز او شاه نيست
بياگاهد اكنون چومن جنگجوي
شوم با سواران چين پيش اوي
خردمند مردي به خاقان چين
چنين گفت كاي شهريار زمين
تو با شاه ايران مكن رزم ياد
مده پادشاهي و لشكر به باد
ز شاهان نجويد كسي جاي اوي
مگر تيره باشد دل و راي اوي
كه با فر او تخت را شاه نيست
بديدار او در فلك ماه نيست
همي باژ خواهد ز هند وز روم
ز جايي كه گنجست و آباد بوم
خداوند تاجست و زيباي تخت
جهاندار و بيدار و پيروز بخت
چوبشنيد خاقان ز موبد سخن
يكي راي شايسته افگند بن
چنين گفت با كاردان راه‌جوي
كه اين را چه بيند خردمند روي
دوكارست پيش اندرون ناگزير
كه خامش نشايد بدن خيره خير
كه آن را به پايان جز از رنج نيست
به از بر پراگندن گنج نيست
ز دينار پوشش نيايد نه خورد
نه گستردني روز ننگ و نبرد
بدو ايمني بايد و خوردني
همان پوشش و نغز گستردني
هرآنكس كه از بد هراسان شود
درم خوار گيرد تن آسان شود
ز لشكر سخنگوي ده برگزيد
كه دانند گفتار دانا شنيد
يكي نامه بنبشت با آفرين
سخندان چيني چو ار تنگ چين
برفت آن خرد يافته ده سوار
نهان پرسخن تا درشهريار
به كسري چو برداشتند آگهي
بياراست ايوان شاهنشهي
بفرمود تا پرده برداشتند
ز درگاهشان شاد بگذاشتند
برفتند هر ده برشهريار
ابا نامه و هديه و با نثار
جهاندار چون ديد بنواختشان
ز خاقان بپرسيد و بنشاختشان
نهادند سر پيش او بر زمين
بدادند پيغام خاقان چين
به چيني يكي نامه‌اي برحرير
فرستاده بنهاد پيش دبير
دبير آن زمان نامه خواندن گرفت
همه انجمن ماند اندر شگفت
سر نامه بود از نخست آفرين
ز دادار بر شهريار زمين
دگر سر فرازي و گنج و سپاه
سليح وبزرگي نمودن به شاه
سه ديگر سخن آنك فغفور چين
مراخواند اندر جهان آفرين
مرا داد بي‌آرزو دخترش
نجويند جز راي من لشكرش
وزان هديه كز پيش نزديك شاه
فرستاد وهيتال بستد ز راه
بران كينه رفتم من از شهر چاج
كه بستانم از غاتفر گنج وتاج
بدان گونه رفتم ز گلزريون
كه شد لعلگون آب جيحون ز خون
چو آگاهي آمد به ماچين و چين
بگوينده برخوانديم آفرين
ز پيروزي شاه ومردانگي
خردمندي و شرم و فرزانگي
همه دوستي بودي اندرنهان
كه جوييم باشهريار جهان
چو آن نامه بشنيد و گفتار اوي
بزرگي ومردي وبازار اوي
فرستاده راجايگه ساختند
ستودند بسيار و بنواختند
چو خوان ومي آراستي ميگسار
فرستاده راخواستي شهريار
ببودند يك ماه نزديك شاه
به ايوان بزم و به نخچيرگاه
يكي بارگه ساخت روزي به دشت
ز گردسواران هوا تيره گشت
همه مرزبانان زرين كمر
بلوچي و گيلي به زرين سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند
پرستنده نزديك شاه آمدند
چوسيصدز پيلان زرين ستام
ببردند وشمشير زرين نيام
درخشيدن تيغ و ژوپين وخشت
توگويي كه زر اندر آهن سرشت
بديبا بياراسته پشت پيل
بدو تخت پيروزه هم رنگ نيل
زمين پرخروش وهوا پر ز جوش
همي كر شد مردم تيزگوش
فرستادهٔ بردع وهند و روم
ز هر شهرياري ز آباد بوم
ز دشت سواران نيزه گزار
برفتند يك سر سوي شهريار
به چيني نمود آنك شاهي كراست
ز خورشيد تا پشت ماهي كراست
هوا پر شد از جوش گرد سوار
زمين پرشد از آلت كار زار
به دشت اندر آورد گه ساختند
سواران جنگي همي‌تاختند
به كوپال و تيغ و بتير و كمان
بگشتند گردنكشان يك زمان
همه دشت ژوپين‌زن و نيزه‌دار
به يك سو پياده به يك سو سوار
فرستاده‌گان را ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
شگفت آمد از لشكر و ساز اوي
همان چهره و نام وآواز اوي
فرستادگان يك به ديگر به راز
بگفتند كين شاه گردن‌فراز
هنر جويد وهيچ پيچد عنان
به كردار پيكر نمايد سنان
هنرگرد نمودي به ما شهريار
ازو داشتي هر يكي يادگار
چو هريك برفتي برشاه خويش
سخن داشتي يارهمراه خويش
بگفتي كه چون شاه نوشين‌روان
بديده نبينند پير و جوان
سخن هرچ گفتند اندر نهان
بگفتند با شهريار جهان
به گنجور فرمود پس شهريار
كه آرد به دشت آلت كارزار
بياورد خفتان وخود و زره
بفرمود تا برگشايد گره
گشاده برون كرد زورآزماي
نبرداشتي جوشن او زجاي
همان خود و خفتان و كوپال اوي
نبرداشتي جز بر و يال اوي
كمانكش نبودي به لشكر چنوي
نه ازنامداران چنان جنگجوي
به آوردگه رفت چون پيل مست
يكي گرزه گاو پيكر به دست
به زير اندرون با رهٔ گامزن
ز بالاي او خيره شد انجمن
خروش آمد و ناله كرناي
هم از پشت پيلان جرنگ دراي
تبيره زنان پيش بردند سنج
زمين آمد از سم اسبان به رنج
شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پيچان عنان
فرستادگان خواندند آفرين
يكايك نهادند سر بر زمين
به ايوان شد از دشت شاه جهان
يكايك برفتند با اومهان
بفرمود تا پيش او شد دبير
ابا موبد موبدان اردشير
به قرطاس برنامهٔ خسروي
نويسنده بنوشت بر پهلوي
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سرنامه كرد آفرين از نخست
بران دادگر كوسپهر آفريد
بلندي وتندي و مهر آفريد
همه بنده‌گانيم و او پادشاست
خرد برتوانايي او گواست
نفس جز به فرمان اونشمرد
پي مور بي او زمين نسپرد
ازو خواستم تا مگر آفرين
رساند ز ما سوي خاقان چين
نخست آنك گفتي ز هيتاليان
كزان گونه بستند بد را ميان
به بيداد برخيره خون ريختند
به دام نهاده خود آويختند
اگر بد كنش زور دارد چو شير
نبايد كه باشد به يزدان دلير
چوايشان گرفتند راه پلنگ
تو پيروز گشتي برايشان به جنگ
و ديگر كه گفتي ز گنج و سپاه
ز نيروي فغفور و تخت و كلاه
كسي كز بزرگي زند داستان
نباشد خردمند همداستان
توتخت بزرگي نديدي نه تاج
شگفت آمدت لشكر و مرز چاج
چنين باكسي گفت بايد كه گنج
نبيند نه لشكر نه رزم و نه رنج
بزرگان گيتي مرا ديده‌اند
كسان كم نديدند بشنيده‌اند
كه درياي چين را ندارم بب
شود كوه از آرام من درشتاب
سراسر زمين زير گنج منست
كجا آب وخاكست رنج منست
سه ديگر كجا دوستي خواستي
به پيوند ما دل بياراستي
همي بزم جويي مرا نيست رزم
نه خرد كسي رزم هرگز به بزم
و ديگر كه با نامبردار مرد
نجويد خردمند هرگز نبرد
بويژه كه خود كرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجويد درنگ
بسي ديده باشد گه كارزار
نخواهد گه رزم آموزگار
دل خويش بايد كه درجنگ سخت
چنان رام دارد كه با تاج و تخت
تو را يار بادا جهان آفرين
بماناد روشن كلاه و نگين
نهادند برنامه بر مهر شاه
بياراست آن خسروي تاج و گاه
برسم كيان خلعت آراستند
فرستاده را پيش اوخواستند
ز پيغام هرچش به دل بود نيز
به گفتار بر نامه بفزود نيز
بخوبي برفتند ز ايوان شاه
ستايش كنان برگرفتند راه
رسيدند پس پيش خاقان چين
سراسر زبانها پر از آفرين
جهانديده خاقان بپردخت جاي
بيامد برتخت او رهنماي
فرستاده‌گان راهمه پيش خواند
ز كسري فراوان سخنها براند
نخست ازهش و دانش و راي اوي
ز گفتار و ديدار و بالاي او
دگر گفت چندست با او سپاه
ازيشان كه دارد نگين و كلاه
ز داد وز بيداد وز كشورش
هم از لشكر و گنج وز افسرش
فرستاده گويا زبان برگشاد
همه ديدها پيش او كرد ياد
به خاقان چين گفت كاي شهريار
تواو را بدين زيردستي مدار
بدين روزگاري كه ما نزد اوي
ببوديم شادان دل و تازه روي
به ايوان رزم و به دشت شكار
نديديم هرگز چنو شهريار
به بالاي سروست و هم زور پيل
به بخشندگي همچو درياي نيل
چو برگاه باشد سپهر وفاست
به آورد گه هم نهنگ بلاست
اگر تيز گردد بغرد چو ابر
از آواز او رام گردد هژبر
وگر مي‌گسارد به آواز نرم
همي دل ستاند به گفتار گرم
خجسته سرو شست بر گاه و تخت
يكي بارور شاخ زيبا درخت
همه شهر ايران سپاه ويند
پرستندگان كلاه ويند
چوسازد به دشت اندرون بارگاه
نگنجد همي درجهان آن سپاه
همه گرزداران با زيب وفر
همه پيشكاران به زرين كمر
ز پيل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز ياره و طوق و تاج
كس آيين او رانداند شمار
به گيتي جز از دادگر شهريار
اگر دشمنش كوه آهن شود
برخشم اوچشم سوزن شود
هرآنكس كه سير آيد از روزگار
شود تيز وبا او كند كارزار
چوخاقان چين آن سخنها شنيد
بپژمرد وشد چون گل شنبليد
دلش زان سخنها بدو نيم شد
وز انديشه مغزش پر از بيم شد
پرانديشه بنشست با راي‌زن
چنين گفت با نامدار انجمن
كه اي بخردان روي اين كارچيست
پرانديشه وخسته ز آزار كيست
نبايد كه پيروز گشته به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ
ز هرگونهٔ موبدان خواستند
چپ و راست گفتند و آراستند
چنين گفت خاقان كه اينست راه
كه مردم فرستيم نزديك شاه
به انديشه در كار پيشي كنيم
بسازيم با شاه وخويشي كنيم
پس پرده ما بسي دخترست
كه برتارك بانوان افسرست
يكي را به نام شهنشه كنيم
ز كار وي انديشه كوته كنيم
چو پيوند سازيم با او به خون
نباشد كس اورا به بد رهنمون
بدو نازش وسرفرازي بود
وزو بگذري جنگ و بازي بود
ردان را پسند آمد اين راي‌شاه
به آواز گفتند كاين است راه
ز لشكر سه پرمايه را برگزيد
كه گويند و دانند پاسخ شنيد
درگنج دينار بگشاد و گفت
كه گوهر چرا بايد اندر نهفت
اگر نام رابايد و ننگ را
وگر بخشش و رزم و آهنگ را
يكي هديه‌اي ساخت كاندر جهان
كسي آن نديد از كهان ومهان
دبير جهانديده را پيش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
نخست آفرين كرد بركردگار
توانا ودانا و پروردگار
خداوند كيوان و خورشيد وماه
خداوند پيروزي ودستگاه
ز بنده نخواهد جز از راستي
نجويد به داد اندرون كاستي
ازو باد برشاه ايران درود
خداوند شمشير و كوپال و خود
خداوند دانايي وتاج وتخت
ز پيروزگر يافته كام و بخت
بداند جهاندار خسرونژاد
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد
كه مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند
فرستادگان خردمند من
كه بودند نزديك پيوند من
ازان بارگه چون بدين بارگاه
رسيدند وگفتند چندي ز شاه
ز داد وخردمندي و بخت اوي
ز تاج و سرافرازي و تخت اوي
چنان آرزو خاست كز فر تو
بباشيم در سايهٔ پرتو
گرامي‌تو راز خون دل چيز نيست
هنرمند فرزند با دل يكيست
يكي پاك دامن كه آهسته‌تر
فزون‌تر بديدار وشايسته‌تر
بخواهد ز من گر پسند آيدش
همانا كه اين سودمند آيدش
نباشد جدا مرز ايران ز چين
فزايد ز ما درجهان آفرين
پس اندر نبشتند چيني حرير
ببردند با مهر پيش وزير
سه مرد گرانمايه وچرب‌گوي
گزين كرد خاقان ز خويشان اوي
برفتند زان بارگاه بلند
به ايران به نزديك شاه ارجمند
چو بشنيد كسري بياراست تاج
نشست از بر خسروي تخت عاج
سه مرد گرانمايه و هوشمند
رسيدند نزديك تخت بلند
سه بدره ز دينار چون سي هزار
ببردند و كردند پيشش نثار
ز زرين و سيمين و ديباي چين
درفشان‌تر ازآسمان بر زمين
فرستادگان را چو بنشاختند
به چيني زبان آفرين ساختند
سزاوار ايشان يكي جايگاه
همانگه بياراست دستور شاه
بگشت اندرين نيز يك شب سپهر
چو برزد سر از كوه تابنده مهر
نشست از برتخت پيروز شاه
ز ياقوت بنهاد بر سر كلاه
بفرمود تاموبد و راي‌زن
برفتند با نامدار انجمن
چنين گفت كان نامهٔ برحرير
بيارند و بنهند پيش دبير
همه نامداران نشستند گرد
خرامان بر شاه شد يزدگرد
چو آن نامه بر شاه ايران بخواند
همه انجمن در شگفتي بماند
ز بس خوبي و پوزش وآفرين
كه پيدا بد از گفت خاقان چين
همه سرفرازان پرهيزكار
ستايش گرفتند برشهريار
كه يزدان سپاس و بدويم پناه
كه ننشست يك شاه بر پيشگاه
به پيروزي و فرو اورند شاه
بخوبي ونرمي و پيوند شاه
همه دشمنان پيش تو بنده‌اند
وگر كهتري راسرافگنده‌اند
همه بيم زان لشكر چاج بود
ز خاقان كه با گنج و با تاج بود
به فر شهنشاه شد نيك‌خواه
همي راه جويد به نزديك شاه
هرآنكس كه دارد ز گردان خرد
تن آساني و راستي پرورد
چودانست خاقان كه او تاو شاه
ندارد به پيوند او جست راه
نبايد بدين كار كردن درنگ
كه كس را ز پيوند اونيست ننگ
ز چين تا بخارا سپاه ويند
همه مهتران نيك خواه ويند
چو بشنيد گفتار آن بخردان
بزرگان و بيداردل موبدان
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
شهنشاه بسيار بنواختشان
به نزديكي تخت بنشاختشان
پيام جهاندار بگزاردند
براسب سخن پاي بفشاردند
چو بشنيد شاه آن سخنهاي گرم
ز گردان چيني به آواز نرم
چنين داد پاسخ كه خاقان چين
بزرگست و با دانش وآفرين
به فرزند پيوند جويد همي
رخ دوستي را بشويد همي
هرآنكس كه دارد روانش خرد
به چشم خرد كارها بنگرد
بسازيم و اين راي فرخ نهيم
سخن هرچ گفتست پاسخ دهيم
چنان بايد اكنون كه خاقان چين
دل ماكند شاد بر به گزين
كسي را فرستم كه دارد خرد
شبستان او سر به سر بنگرد
يكي برگزيند كه نامي ترست
به خاقان چين برگرامي ترست
ببيند كه تا چون بود مادرش
بود از نژاد كيان گوهرش
چواين كرده باشد كه كرديم ياد
سخن را به پيوستگي داد داد
فرستادگان خواندند آفرين
كه از شاه شادست خاقان چين
كه در پرده پوشيده رويان اوي
ز ديدار آنكس نپوشند روي
شهنشاه بشنيد ز ايشان سخن
برو تازه شد روزگار كهن
نويسندهٔ نامه را پيش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند
بفرمود تا نامه پاسخ نبشت
گزينده سخنهاي فرخ نبشت
نخست آفرين كرد بر كردگار
جهاندار پيروز و پروردگار
به فرمان اويست گيتي به پاي
همويست بر نيك و بد رهنماي
كسي راكه خواهد كند ارجمند
ز پستي برآرد به چرخ بلند
دگر مانده اندر بد روزگار
چو نيكي نخواهد بدو كردگار
بهرنيكي از وي شناسم سپاس
وگر بد كنم زو دل اندر هراس
نبايد كه جان باشد اندر تنم
اگر بيم و اميد از و بركنم
رسيد اين فرستادهٔ به آفرين
ابا گرم گفتار خاقان چين
شنيدم ز پيوستگي هرچ گفت
ز پاكان كه او دارد اندر نهفت
مرا شاد شد دل زپيوند تو
بويژه ز پوشيده فرزند تو
فرستادم اينك يكي هوشمند
كه دارد خرد جان او را ببند
بيايد بگويد همه راز من
ز فرجام پيوند و آغاز من
هميشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد
نويسنده چون خامه بيكار گشت
بياراست قرطاس واندر نوشت
همان چون سرشك قلم كرد خشك
نهادند مهري بروبر ز مشك
برايشان يكي خلعت افگند شاه
كزان ماند اندر شگفتي سپاه
گزين كرد كسري خردمند و راد
كجا نام او بود مهران ستاد
ز ايرانيان نامور صد سوار
سخنگوي و شايسته و نامدار
چنين گفت كسري به مهران ستاد
كه رو شاد و پيروز با مهر و داد
زبان وگمان بايدت چرب‌گوي
خرد رهنماي ودل آزر مجوي
شبستان او را نگه كن نخست
بد و نيك بايدكه داني درست
به آرايش چهره و فر و زيب
نبايد كه گيرندت اندر فريب
پس پردهٔ او بسي درخترست
كه با فر و بالا و با افسرست
پرستار زاده نيايد به كار
اگر چند باشد پدر شهريار
نگر تا كدامست با شرم و داد
به مادر كه دارد ز خاتون نژاد
نبيره جهاندار فغفور چين
ز پشت سپهدار خاقان چين
اگر گوهرتن بود با نژاد
جهان زو شود شاد او نيز شاد
چوبشنيد مهران ستاد اين ز شاه
بسي آفرين كرد بر تاج و گاه
برفت از بر گاه گيتي‌فروز
به فرخنده فال و بخرداد روز
به خاقان چين آگهي شد كه شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه
چوآمد به نزديك خاقان چين
زمين را ببوسيد و كرد آفرين
جهانجوي چون ديد بنواختش
يكي نامور جايگه ساختش
ازان كارخاقان پرانديشه گشت
به سوي شبستان خاتون گذشت
سخنهاي نوشين‌روان برگشاد
ز گنج وز لشكر بسي كرد ياد
بدو گفت كين شاه نوشين‌روان
جوانست و بيدار و دولت جوان
يكي دختري داد بايد بدوي
كه ما را فزايد بدو آبروي
تو را در پس پرده يك دخترست
كجا بر سر بانوان افسرست
مرا آرزويست از مهر اوي
كه ديده نبردارم از چهر اوي
چهارست نيز از پرستندگان
پرستار و بيداردل بندگان
از ايشان يكي را سپارم بدوي
برآسايم از جنگ وز گفت و گوي
بدو گفت خاتون كه با راي تو
نگيرد كس اندر جهان جاي تو
برين گونه يك شب بپيمود خواب
چنين تا برآمد ز كوه آفتاب
بيامد بدر گاه مهران ستاد
برتخت او رفت و نامه بداد
چوآن نامه برخواند خاقان چين
ز پيمان بخنديد وز به گزين
كليد شبستان بدو داد و گفت
برو تا كرا بيني اندر نهفت
پرستار با او بيامد چهار
كه خاقان بديشان بدي استوار
چومهران ستاد آن سخنها شنيد
بياورد با استواران كليد
درحجره بگشاد و اندر شدند
پرستندگان داستانها زدند
كه آن راكه اكنون تو بيني بداد
ستاره نديدست و خورشيد و باد
شبستان بهشتي شد آراسته
پر از ماه و خورشيد و پرخواسته
پري چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زير گنج
مگر دخت خاتون كه افسر نداشت
همان ياره وطوق وگوهرنداشت
يكي جامهٔ كهنه بد بر برش
كلاهي زمشك ايزدي بر سرش
ز گرده برخ برنگارش نبود
جز آرايش كردگارش نبود
يكي سرو بد بر سرش ماه نو
فروزان ز ديدار او گاه نو
چومهران ستاد اندرو بنگريد
يكي را بديدار چون او نديد
بدانست بينادل راي راد
كه دورند خاقان وخاتون ز داد
به دستار ودستان همي چشم اوي
بپوشيد وزان تازه شد خشم اوي
پرستنده را گفت نزديك شاه
فراوان بود ياره و تاج و گاه
من اين را كه بي‌تاج و آرايشست
گزيدم كه اين اندر افزايشست
به رنج از پي به گزين آمدم
نه از بهر ديباي چين آمدم
بدو گفت خاتون كه اي مرد پير
نگويي همي يك سخن دلپذير
تو آن را با فر و زيبست و راي
دل فروز گشته رسيده به جاي
به بالاي سرو و برخ چون بهار
بداند پرستيدن شهريار
همي كودكي نارسيده به جاي
برو برگزيني نه اي پاكراي
چنين پاسخ آورد مهران ستاد
كه خاقان اگر سر بپيچد ز داد
بداند كه شاه جهان كدخداي
بخواند مرا نيز ناپاك راي
من اين را پسندم كه بي‌تخت عاج
ندارد ز بن ياره وطوق وتاج
اگر مهتران اين نبينند راي
چوفرمان بود باز گردم به جاي
نگه كرد خاقان به گفتار اوي
شگفت آمدش راي وكردار اوي
بدانست كان پير پاكيزه مغز
بزرگست و شاسيته كار نغز
خردمند بنشست با راي‌زن
بپالود زايوان شاه انجمن
چو پردخته شد جايگاه نشست
برفتند با زيج رومي بدست
ستاره شناسان و كندآوران
هرآنكس كه بودند ز ايشان سران
بفرمود تا هر كرا بود مهر
بجستند يك سر شمار سپهر
همي‌كرد موبد به اختر نگاه
زكردار خاقان و پيوند شاه
چنين گفت فرجام كاي شهريار
دلت را ببد هيچ رنجه مدار
كه اين كار جز بر بهي نگذرد
ببد راي دشمن جهان نسپرد
چنينست راز سپهر بلند
همان گردش اختر سودمند
كزين دخت خاقان وز پشت شاه
بيايد يكي شاه زيباي گاه
برو شهرياران كنند آفرين
همان پرهنر سرفرازان چين
چو بشنيد خاقان دلش گشت خوش
بخنديد خاتون خورشيدفش
چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
بگفتند چيزي كه بايست گفت
ز فرزند خاتون كه بد در نهفت
بپذرفت مهران ستاد از پدر
به نام شهنشاه پيروزگر
ميانجي بپذرفت خاقان به داد
همان راكه دارد ز خاتون نژاد
پرستندگان با نثار آمدند
به شادي بر شهريار آمدند
وزان پس يكي گنج آراسته
بدو در ز هر گونه‌اي خواسته
ز دينار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پيروزه و تخت عاج
يكي ديگر ازعود هندي به زر
برو بافته چند گونه گهر
ابا هر يكي افسري شاهوار
صد اسب و صد استر به زين و به بار
شتر باركرده ز ديباي چين
بياراسته پشت اسبان به زين
چهل را ز ديباي زربفت گون
كشيده زبر جد به زر اندرون
صد اشتر ز گستردني بار كرد
پرستنده سيصد پديدار كرد
همي‌بود تاهركسي برنشست
برآيين چين با درفشي بدست
بفرمود خاقان پيروزبخت
كه بنهند بركوههٔ پيل تخت
برو بافته شوشهٔ سيم و زر
به شوشه درون چند گونه گهر
درفشي درفشان به ديباي چين
كه پيدا نبودي ز ديبا زمين
به صد مردش از جاي برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند
ز ديبا بياراست مهدي به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر
چو سيصد پرستار با ماهروي
برفتند شادان‌دل و راه‌جوي
فرستاد فرزند را نزد شاه
سپاهي همي‌رفت با او به راه
پرستنده پنجاه و خادم چهل
برو برگذشتند شادان به دل
چوپردخته شد زان بيامد دبير
بياورد مشك و گلاب وحرير
يكي نامه بنوشت ار تنگ‌وار
پر آرايش و بوي و رنگ و نگار
نخستين ستود آفريننده را
جهاندار و بيدار و بيننده را
كه هرچيز كو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش
شهنشاه ايران مرا افسرست
نه پيوند او از پي دخترست
كه تامن شنيدستم از بخردان
بزرگان و بيدار دل موبدان
ز فر و بزرگي و اورند شاه
بجستم همي راي و پيوند شاه
كه اندر جهان سر به سر دادگر
جهاندار چون او نبندد كمر
به مردي و پيروزي و دستگاه
به فر و بنيرو و تخت و كلاه
به رادي و دانش به راي وخرد
ورا دين يزدان همي‌پرورد
فرستادم اينك جهان بين خويش
سوي شاه كسري به آيين خويش
بفرموده‌ام تا بود بنده‌وار
چوشايد پس پردهٔ شهريار
خردگيرد از فر و فرهنگ اوي
بياموزد آيين وآهنگ اوي
كه بخت وخرد رهنمون تو باد
بزرگي ودانش ستون تو باد
نهادند مهر از بر مشك چين
فرستاده را داد و كرد آفرين
يكي خلعت از بهر مهران ستاد
بياراست كان كس ندارد به ياد
كه دادي كسي از مهان جهان
فرستاده را آشكار ونهان
همان نيز يارانش را هديه داد
ز دينار وز مشكشان كرد شاد
همي‌رفت با دختر وخواسته
سواران و پيلان آراسته
چنين تا لب رود جيحون كشيد
به مژگان همي از دلش خون كشيد
همي‌بود تا رود بگذاشتند
ز خشكي بران روي برداشتند
ز جيحون دلي پر زخون بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت
جو آگاهي آمد ز مهران ستاد
همي هر كس آن مر ده را هديه داد
يكايك همي‌خواندند آفرين
ابرشاه ايران وسالار چين
دلي شاد با هديه و با نثار
همه مهربان و همه دوستار
ببستند آذين به شهر و به راه
درم ريختند از بر تخت شاه
به آموي و راه بيابان مرو
زمين بود يك سر چو پر تذرو
چنين تا به بسطام وگرگان رسيد
تو گفتي زمين آسمان را نديد
زآيين كه بستند بر شهر و دشت
براهي كه لشكر همي‌برگذشت
وز ايران همه كودك و مرد و زن
به راه بت چين شدند انجمن
ز بالا بر ايشان گهر ريختند
به پي زعفران و درم بيختند
برآميخته طشتهاي خلوق
جهان پرشد از نالهٔ كوس و بوق
همه يال اسبان پر از مشك ومي
شكر با درم ريخته زير پي
ز بس نالهٔ ناي و چنگ و رباب
نبد بر زمين جاي آرام وخواب
چوآمد بت اندر شبستان شاه
به مهد اندرون كرد كسري نگاه
يكي سرو دين از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر كلاه
كلاهي به كردار مشكين زره
ز گوهر كشيده گره برگره
گره بسته از تار و برتافته
به افسون يك اندر دگر بافته
چو از غاليه برگل انگشتري
همه زير انگشتري مشتري
درو شاه نوشين‌روان خيره ماند
برو نام يزدان فراوان بخواند
سزاوار او جاي بگزيد شاه
بياراستند از پي ماه گاه
چو آگاهي آمد به خاقان چين
ز ايران و ز شاه ايران زمين
وزان شادماني به فرزند اوي
شدن شاد وخرم به پيوند اوي
بپردخت سغد وسمرقند وچاج
به قجغار باشي فرستاد تاج
ازين شهرها چون برفت آن سپاه
همي مرزبانان فرستاد شاه
جهان شد پر از داد نوشين‌روان
بخفتند بردشت پير و جوان
يكايك همي‌خواندند آفرين
ز هر جاي برشهريار زمين
همه دست برداشته به آسمان
كه اي كردگارمكان و زمان
تواين داد برشاه كسري بدار
بگردان ز جانش بد روزگار
كه از فر و اورند او در جهان
بدي دور گشت آشكار و نهان
به نخجير چون او به گرگان رسيد
گشاده كسي روي خاقان نديد
بشد خواب وخورد از سواران چين
سواري نبرداشت از اسب زين
پراگنده شد ترك سيصد هزار
به جايي نبد كوشش كارزار
كماني نبايست كردن به زه
نه كه بد از ايدر نه چيني نه مه
بدين سان بود فر و برز كيان
به نخچير آهنگ شير ژيان
كه نام وي و اختر شاه بود
كه هم تخت و هم بخت همراه بود
وزان پس بزرگان شدند انجمن
از آموي تا شهر چاچ و ختن
بگفتند كاين شهرهاي فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
ز چاچ و برك تا سمرقند و سغد
بسي بود ويران و آرام جغد
چغاني وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر كسي تار و تلخ
بخارا وخوارزم وآموي و زم
بسي ياد دارمي با درد و غم
ز بيداد وز رنج افراسياب
كسي را نبد جاي آرام وخواب
چوكيخسرو آمد برستيم از اوي
جهاني برآسود از گفت وگوي
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد اين مرزها پر ز درد وگزند
از ايران چو گشتاسب آمد به جنگ
نديد ايچ ارجاسب جاي درنگ
برآسود گيتي ز كردار اوي
كه هرگز مبادا فلك ياراوي
ازان پس چونرسي سپهدار شد
همه شهرها پر ز تيمار شد
چوشاپور ارمزد بگرفت جاي
ندانست نرسي سرش را ز پاي
جهان سوي داد آمد و ايمني
ز بد بسته شد دست آهرمني
چوخاقان جهان بستد از يزدگرد
ببد تيزدستي برآورد گرد
بيامد جهاندار بهرام گور
ازو گشت خاقان پر از درد و شور
شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد كار ناخوب و زشت
به هنگام پيروز چون خوشنواز
جهان كرد پر درد و گرم و گداز
مبادا فغانيش فرزند اوي
مه خويشان مه تخت ومه اورند اوي
جهاندار كسري كنون مرز ما
بپذرفت و پرمايه شد ارز ما
بماناد تا جاودان اين بر اوي
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوي
كه از وي زمين داد بيند كنون
نبينيم رنج ونه ريزيم خون
ازان پس ز هيتال وترك وختن
به گلزريون برشدند انجمن
به هر سو كه بد موبدي كاردان
ردي پاك وهشيار و بسياردان
ز پيران هرآنكس كه بد راي‌زن
بروبر ز تركان شدند انجمن
چنان راي ديدند يك سر سپاه
كه آيند با هديه نزديك شاه
چو نزديك نوشين‌روان آمدند
همه يك دل و يك زبان آمدند
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
كه بستند برمور و بر پشه راه
همه برنهادند سر برزمين
همه شاه راخواندند آفرين
بگفتند كاي شاه ما بنده‌ايم
به فرمان تو در جهان زنده‌ايم
همه سرفرازيم با ساز جنگ
به هامون بدريم چرم پلنگ
شهنشاه پذرفت ز ايشان نثار
برستند پاك از بد روزگار
از ايشان فغانيش بد پيشرو
سپاهي پسش جنگ سازان نو
ز گردان چو خشنود شد شهريار
بيامد به درگاه سالار بار
بپرسيد بسيار و بنواختشان
بهر برزني جايگه ساختشان
وزان پس شهنشاه يزدان‌پرست
به خاك آمد از جايگاه نشست
ستايش همي‌كرد بركردگار
كه اي برتر از گردش روزگار
تودادي مرا فر وفرهنگ و راي
تو باشي بهر نيكئي رهنماي
هر آنكس كه يابد ز من آگهي
ازين پس نجويد كلاه مهي
همه كهتري را بسازند كار
ندارد كسي زهرهٔ كارزار
به كوه اندرون مرغ و ماهي بر آب
چو من خفته باشم نجويند خواب
همه دام ودد پاسبان منند
مهان جهان كهتران منند
كرا برگزيني تو او خوار نيست
جهان را جز از تو جهاندار نيست
تو نيرو دهي تا مگر در جهان
نخسبد ز من مور خسته روان
چنين پيش يزدان فراوان گريست
نگر تا چنين درجهان شاه كيست
به تخت آمد از جايگه نماز
ز گرگان برفتن گرفتند ساز
برآمد خروشيدن گاودم
ز درگاه آواز رويينه خم
سپه برنشست و بنه برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
ز دينار و ديبا و تاج و كمر
ز گنج درم هم ز در و گهر
ز اسبان و پوشيده رويان و تاج
دگر مهد پيروزه و تخت عاج
نشستند بر زين پرستندگان
بت آراي وهرگونه‌اي بندگان
فرستاد يكسر سوي طيسفون
شبستان چيني به پيش اندرون
به فرخنده فال و به روز آسمان
برفتند گرد اندرش خادمان
سرموبدان بود مهران ستاد
بشد با شبستان خاقان نژاد
سوي طيسفون رفت گنج و بنه
سپاهي نماند از يلان يك تنه
همه ويژه گردان آزداگان
بيامد سوي آذرآبادگان
سپاهي بيامد ز هر كشوري
ز گيلان و ز ديلمان لشكري
ز كوه بلوج و ز دشت سروچ
گرازان برفتند گردان كوچ
همه پاك با هديه و با نثار
به پيش سراپردهٔ شهريار
بدان شهرشد شهريار بزرگ
كه ازميش كوته كند چنگ گرگ
به فر جهاندار كسري سپهر
دگرگونه‌تر شد به كين و به مهر
به شهري كجا برگذشتي سپاه
نيازارد زان كشتمندي به راه
نجستي كسي ازكسي نان وآب
بره‌بر بياراستي جاي خواب
برينسان همي گرد گيتي بگشت
نگه كرد هرجاي هامون و دشت
جهان ديد يك سر پر از كشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند
زميني كه آباد هرگز نبود
بروبر نديدند كشت و درود
نگه كرد كسري برومند يافت
بهرخانه‌اي چند فرزند يافت
خميده سر از بار شاخ درخت
به فر جهاندار بيداربخت
به منزل رسيدند نزديك شاه
فرستادهٔ قيصر آمد به راه
ابا هديه و جامه و سيم و زر
ز ديباي رومي و چيني كمر
نثاري كه پوشيده شد روي بوم
چنان باژ هرگز نيامد ز روم
ز دينار پر كرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو
ز قيصر يكي نامه‌اي با نثار
نبشته سوي نامور شهريار
فرستاده را پيش بنشاندند
نگه كرد و نامه برو خواندند
بسي نرم پيغامها داده بود
ز چيزي كه پيشش فرستاده بود
كزين پس فزون‌تر فرستيم چيز
كه اين ساو بد باژ بايست نيز
بپذرفت شاه آنك او ديد رنج
فرستاد يكسر همه سوي گنج
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
همي‌راند تا خان آذرگشسب
چو از دور جاي پرستش بديد
شد از آب ديده رخش ناپديد
فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همي‌گفت ولب را ببست
همان پيش آتش ستايش گرفت
جهان آفرين را نيايش گرفت
همه زر و گوهر فزوني كه برد
سراسر به گنجور آتش سپرد
پراگند بر موبدان سيم و زر
همه جامه بخشيدشان با گهر
همه موبدان زو توانگر شدند
نيايش كنان پيش آذر شدند
به زمزم همي‌خواندند آفرين
بران دادگر شهريار زمين
و زانجا بيامد سوي طيسفون
زمين شد ز لشكر كه بيستون
ز بس خواسته كان پراگنده شد
ز زر و درم كشور آگنده شد
وزان شهر سوي مداين كشيد
كه آنجا بدي گنجها را كليد
گلستان چين با چهل اوستاد
همي‌راند در پيش مهران ستاد
چو كسري بيامد برتخت خويش
گرازان و انباز با بخت خويش
جهان چون بهشتي شد آراسته
ز داد و ز خوبي پر از خواسته
نشستند شاهان ز آويختن
به هر جاي بيداد و خون ريختن
جهان پرشد از فره ايزدي
ببستند گفتي دو دست از بدي
ندانست كس غارت و تاختن
دگر دست سوي بدي آختن
جهاني به فرمان شاه آمدند
ز كژي و تاري به راه آمدند
كسي كو بره بر درم ريختي
ازان خواسته دزد بگريختي
ز ديبا و دينار بر خشك و آب
برخشنده روز و به هنگام خواب
بپيوست نامه به هر كشوري
به هرنامداري و هر مهتري
ز بازارگانان ترك و ز چين
ز سقلاب وهركشوري همچنين
ز بس نافهٔ مشك و چيني پرند
از آرايش روم وز بوي هند
شد ايران به كردار خرم بهشت
همه خاك عنبر شد و زر خشت
جهاني به ايران نهادند روي
بر آسوده از رنج وز گفت وگوي
گلابست گويي هوا را سرشك
بر آسوده از رنج مرد و پزشك
بباريد برگل به هنگام نم
نبد كشتورزي ز باران دژم
جهان گشت پرسبزه وچارپاي
در و دشت گل بود و بام سراي
همه رودها همچو دريا شده
به پاليز گلبن ثريا شده
به ايران زبانها بياموختند
روانها بدانش برافروختند
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترك و ز چين و ز سقلاب و روم
ستايش گرفتند بر رهنماي
فزايش گرفت از گيا چارپاي
هرآنكس كه از دانش آگاه بود
ز گويندگان بر در شاه بود
رد وموبد و بخردان ارجمند
بدانديش ترسان ز بيم گزند
چوخورشيد گيتي بياراستي
خروشي ز درگاه برخاستي
كه اي زيردستان شاه جهان
مداريد يك تن بد اندر نهان
هرآنكس كه از كار ديده‌ست رنج
نيابد به اندازهٔ رنج گنج
بگويند يكسر به سالار بار
كز آنكس كند مزد او خواستار
وگر فام خواهي بيايد ز راه
درم خواهد از مرد بي‌دستگاه
نبايد كه يابد تهيدست رنج
كه گنجور فامش بتوزد ز گنج
كسي كو كند در زن كس نگاه
چوخصمش بيايد به درگاه شاه
نبيند مگر چاه ودار بلند
كه با دار تيرست و با چاه بند
وگر اسب يابند جايي يله
كه دهقان بدر بر كند زان گله
بريزند خونش بران كشتمند
برد گوشت آنكس كه يابد گزند
پياده بماند سوارش ز اسب
به پوزش رود نزد آذرگشسب
عرض بسترد نام ديوان اوي
به پاي اندر آرند ايوان اوي
گناهي نباشد كم و بيش ازين
ز پستر بود آنك بد پيش ازين
نباشد بران شاه همداستان
بدر بر نخواهد جز از راستان
هرآنكس كه نپسندد اين راه ما
مبادا كه باشد به درگاه ما
جهاندار يك روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد
سخن گفت خندان و بگشاد چهر
برتخت بنشست بوزرجمهر
يكي آفرين كرد بركردگار
خداوند پيروز و پروردگار
چنين گفت كاي داور تازه روي
كه بر تو نيابد سخن زشت گوي
خجسته شهنشاه پيروزگر
جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوي
ابر دفتر و كاغذ خسروي
سپردم به گنجور تا روزگار
برآيد بخواند مگر شهريار
بديدم كه اين گنبد ديرساز
نخواهد همي لب گشادن به راز
اگرمرد برخيزد از تخت بزم
نهد بركف خويش جان را برزم
زمين را بپردازد از دشمنان
شود ايمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر
بيابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
كند گلشن و باغ و ميدان و كاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسي روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشكر وخواسته
شود كاخ و ايوانش آراسته
گر اي دون كه درويش‌باشد به رنج
فراز آرد از هر سويي نام و گنج
ز روي ريا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش ب

بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

۳۱ بازديد


چنين گفت موبد كه بر تخت عاج
چو كسري كسي نيز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهيز وداد
چنو كس ندارد ز شاهان به ياد
ز دانندگان دانش آموختي
دلش را بدانش برافروختي
خور وخواب با موبدان داشتي
همي سر به دانش برافراشتي
برو چون روا شد به چيزي سخن
تو ز آموختن هيچ سستي مكن
نبايد كه گويي كه دانا شدم
به هر آرزو بر توانا شدم
چو اين داستان بشنوي يادگير
ز گفتار گوينده دهقان پير
بپرسيدم از روزگار كهن
ز نوشين روان ياد كرد اين سخن
كه او را يكي پاك دستور بود
كه بيدار دل بود و گنجور بود
دلي پرخرد داشت و راي درست
ز گيتي به جز نيكنامي نجست
كه مهبود بدنام آن پاك مغز
روان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهار
هميشه پرستندهٔ شهريار
شهنشاه چون بزم آراستي
و گر به رسم موبدي خواستي
نخوردي جز ازدست مهبود چيز
هم ايمن بدي زان دو فرزند نيز
خورش خانه در خان او داشتي
تن خويش مهمان او داشتي
دو فرزند آن نامور پارسا
خورش ساختندي بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشك
همي‌ريختندي برخ بر سرشك
يكي نامور بود زروان به نام
كه او را بدي بر در شاه كام
كهن بود و هم حاجب شاه بود
فروزندهٔ رسم درگاه بود
ز مهبود وفرخ دو فرزند اوي
همه ساله بودي پر از آبروي
همي‌ساختي تا سر پادشا
كند تيز بركار آن پارسا
ببد گفت از ايشان نديد ايچ راه
كه كردي پرآزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بود
كه او را به درگاه بدخواه بود
ز گفتار و كردار آن شوخ مرد
نشد هيچ مهبود را روي زرد
چنان بد كه يك روز مردي جهود
ز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بيفزود در پيش اوي
برآميخت با جان بدكيش اوي
چو با حاجب شاه گستاخ شد
پرستندهٔ خسروي كاخ شد
ز افسون سخن رفت روزي نهان
ز درگاه وز شهريار جهان
ز نيرنگ وز تنبل و جادويي
ز كردار كژي وز بدخويي
چو زروان به گفتار مرد جهود
نگه كرد وزان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت اين سخن
به جز پيش جان آشكارا مكن
يكي چاره بايد تو را ساختن
زمانه ز مهبود پرداختن
كه او را بزرگي به جايي رسيد
كه پاي زمانه نخواهد كشيد
ز گيتي ندارد كسي رابكس
تو گويي كه نوشين روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چيز
خورشها نخواهد جهاندار نيز
شدست از نوازش چنان پرمنش
كه هزمان ببوسد فلك دامنش
چنين داد پاسخ به زروان جهود
كزين داوري غم نبايد فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاه
خورشها ببين تا چه آيد به راه
نگر تابود هيچ شير اندروي
پذيره شو وخوردنيها ببوي
همان بس كه من شير بينم ز دور
نه مهبود بيني تو زنده نه پور
كه گر زو خورد بي‌گمان روي و سنگ
بريزد هم اندر زمان بي‌درنگ
نگه كرد زروان به گفتار اوي
دلش تازه‌تر شد به ديدار اوي
نرفتي به درگاه بي‌آن جهود
خور و شادي و كام بي او نبود
چنين تا برآمد برين چندگاه
بد آموز پويان به درگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامداد
خرامان شدندي برشاه راد
پس پردهٔ نامور كدخداي
زني بود پاكيزه و پاك راي
كه چون شاه كسري خورش خواستي
يكي خوان زرين بياراستي
سه كاسه نهادي برو از گهر
به دستار زربفت پوشيده سر
زدست دو فرزند آن ارجمند
رسيدي به نزديك شاه بلند
خورشها زشهد وز شير و گلاب
بخوردي وآراستي جاي خواب
چنان بد كه يك روز هر دو جوان
ببردند خوان نزدنوشين‌روان
به سر برنهاده يكي پيشكار
كه بودي خورش نزد او استوار
چو خوان اندرآمد به ايوان شاه
بدو كرد زروان حاجب نگاه
چنين گفت خندان به هر دو جوان
كه اي ايمن از شاه نوشين‌روان
يكي روي بنماي تا زين خورش
كه باشد همي شاه را پرورش
چه رنگست كايد همي بوي خوش
يكي پرنيان چادر از وي بكش
جوان زان خورش زود بگشاد روي
نگه كرد زروان ز دور اند روي
هميدون جهود اندرو بنگريد
پس آمد چو رنگ خورشها بديد
چنين گفت زان پس به سالار بار
كه آمد درختي كه كشتي به بار
ببردند خوان نزد نوشين‌روان
خردمند و بيدار هر دو جوان
پس خوان همي‌رفت زروان چو گرد
چنين گفت با شاه آزادمرد
كه اي شاه نيك اختر و دادگر
تو بي‌چاشني دست خوردن مبر
كه روي فلك بخت خندان تست
جهان روشن از تخت و ميدان تست
خورشگر بياميخت با شير زهر
بدانديش را باد زين زهر بهر
چو بشنيد زو شاه نوشين‌روان
نگه كرد روشن به هر دوجوان
كه خواليگرش مام ايشان بدي
خردمند و با كام ايشان بدي
جوانان ز پاكي وز راستي
نوشتند بر پشت دست آستي
همان چون بخوردند از كاسه شير
توگويي بخستند هر دو به تير
بخفتند برجاي هر دو جوان
بدادند جان پيش نوشين‌روان
چوشاه جهان اندران بنگريد
برآشفت و شد چون گل شنبليد
بفرمود كز خان مهبود خاك
برآريد وز كس مداريد باك
بر آن خاك بايد بريدن سرش
مه مهبود مانا مه خواليگرش
به ايوان مهبود در كس نماند
ز خويشان او درجهان بس نماند
به تاراج داد آن همه خواسته
زن و كودك و گنج آراسته
رسيده از آن كار زروان به كام
گهي كام ديد اندر آن گاه نام
به نزديك او شد جهود ارجمند
برافراخت سر تا بابر بلند
بگشت اندرين نيز چندي سپهر
درستي نهان كرده از شاه چهر
چنان بد كه شاه جهان كدخداي
به نخچير گوران همي‌كرد راي
بفرمود تا اسب نخچيرگاه
بسي بگذرانند در پيش شاه
ز اسبان كه كسري همي‌بنگريد
يكي را بران داغ مهبود ديد
ازان تازي اسبان دلش برفروخت
به مهبود بر جاي مهرش بسوخت
فروريخت آب از دو ديده بدرد
بسي داغ دل ياد مهبود كرد
چنين گفت كان مرد با جاه و راي
ببردش چنان ديو ريمن ز جاي
بدان دوستداري و آن راستي
چرا زد روانش دركاستي
نداند جز از كردگار جهان
ازان آشكارا درستي نهان
وزان جايگه سوي نخچيرگاه
بيامد چنان داغ دل كينه خواه
ز هر كس بره برسخن خواستي
ز گفتارها دل بياراستي
سراينده بسيار همراه كرد
به افسانه‌ها راه كوتاه كرد
دبيران و زروان و دستور شاه
برفتند يك روز پويان به راه
سخن رفت چندي ز افسون و بند
ز جادوي و آهرمن پرگزند
به موبد چنين گفت پس شهريار
كه دل رابه نيرنگ رنجه مدار
سخن جز به يزدان و از دين مگوي
ز نيرنگ جادو شگفتي مجوي
بدو گفت زروان انوشه بدي
خرد را به گفتار توشه بدي
ز جادو سخن هرچ گويند هست
نداند جز از مرد جادوپرست
اگر خوردني دارد از شير بهر
پديدار گرداند از دور زهر
چو بشنيد نوشين‌روان اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
ز مهبود و هر دو پسر ياد كرد
برآورد بر لب يكي باد سرد
به ز روان نگه كرد و خامش بماند
سبك با ره گامزن را براند
روانش ز انديشه پر دود بود
كه زروان بدانديش مهبود بود
همي‌گفت كين مرد ناسازگار
ندانم چه كرد اندران روزگار
كه مهبود بردست ماكشته شد
چنان دوده را روز برگشته شد
مگر كردگار آشكارا كند
دل و مغز ما را مدارا كند
كه آلوده بينم همي زو سخن
پر از دردم از روزگار كهن
همي‌رفت با دل پر از درد وغم
پرآژنگ رخ ديدگان پر ز نم
به منزل رسيد آن زمان شهريار
سراپرده زد بر لب جويبار
چو زروان بيامد به پرده سراي
ز بيگانه پردخت كردند جاي
ز جادو سخن رفت وز شهد و شير
بدو گفت شد اين سخن دلپذير
ز مهبود زان پس بپرسيد شاه
ز فرزند او تا چرا شد تباه
چو پاسخ ازو لرز لرزان شنيد
ز زروان گنهكاري آمد پديد
بدو گفت كسري سخن راست گوي
مكن كژي و هيچ چاره مجوي
كه كژي نيارد مگر كار بد
دل نيك بد گردد از يار بد
سراسر سخن راست زروان بگفت
نهفته پديد آوريد از نهفت
گنه يك سر افگند سوي جهود
تن خويش راكرد پر درد و دود
چو بشنيد زو شهريار بلند
هم اندر زمان پاي كردش ببند
فرستاد نزد مشعبد جهود
دواسبه سواري به كردار دود
چوآمد بدان بارگاه بلند
بپرسيد زو نرم شاه بلند
كه اين كار چون بود با من بگوي
بدست دروغ ايچ منماي روي
جهود از جهاندار زنهار خواست
كه پيداكند راز نيرنگ راست
بگفت آنچ زروان بدو گفته بود
سخن هرچ اندر نهان رفته بود
جهاندار بشنيد خيره بماند
رد و موبد و مرزبان را بخواند
دگر باره كرد آن سخن خواستار
به پيش ردان دادگر شهريار
بفرمود پس تا دو دار بلند
فروهشته از دار پيچان كمند
بزد مرد دژخيم پيش درش
نظاره بروبر همه كشورش
به يك دار زروان و ديگر جهود
كشنده برآهخت و تندي نمود
بباران سنگ و بباران تير
بدادند سرها به نيرنگ شير
جهان را نبايد سپردن ببد
كه بر بد گمان بي‌گمان بد رسد
ز خويشان مهبود چندي بجست
كزيشان بيابد كسي تندرست
يكي دختري يافت پوشيده‌روي
سه مرد گرانمايه و نيك‌خوي
همه گنج زروان بديشان نمود
دگر هرچ آن داشت مرد جهود
روانش ز مهبود بريان شدي
شب تيره تا روز گريان بدي
ز يزدان همي‌خواستي زينهار
همي‌ريختي خون دل بركنار
به درويش بخشيد بسيار چيز
زباني پر از آفرين داشت نيز
كه يزدان گناهش ببخشد مگر
ستمگر نخواند ورا دادگر
كسي كو بود پاك و يزدان پرست
نيازد به كردار بد هيچ دست
كه گرچند بد كردن آسان بود
به فرجام زو جان هراسان بود
اگر بد دل سنگ خارا شود
نماند نهان آشكارا شود
وگر چند نرمست آواز تو
گشاده شود زو همه راز تو
ندارد نگه راز مردم زبان
همان به كه نيكي كني درجهان
چو بيرنج باشي و پاكيزه‌راي
ازو بهره يابي به هر دو سراي
كنون كار زروان و مرد جهود
سرآمد خرد را ببايد ستود
اگر دادگر باشي و سرفراز
نماني و نامت بماند دراز
تن خويش را شاه بيدادگر
جز از گور و نفرين نيارد به سر
اگر پيشه دارد دلت راستي
چنان دان كه گيتي بياراستي
چه خواهي ستايش پس ازمرگ تو
خرد بايد اين تاج و اين ترگ تو
چنان كز پس مرگ نوشين‌روان
ز گفتار من داد او شد جوان
ازان پس كه گيتي بدوگشت راست
جز از آفرين در بزرگي نخواست
بخفتند در دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همي ميش وگرگ
مهان كهتري را بياراستند
به ديهيم بر نام او خواستند
بياسود گردن ز بند زره
ز جوشن گشادند گردان گره
ز كوپال وخنجر بياسود دوش
جز آواز رامش نيامد به گوش
كسي را نبد با جهاندار تاو
بپيوست با هركسي باژ و ساو
جهاندار دشواري آسان گرفت
همه ساز نخچير و ميدان گرفت
نشست اندر ايوان گوهرنگار
همي راي زد با مي وميگسار
يكي شارستان كرد به آيين روم
فزون از دو فرسنگ بالاي بوم
بدو اندرون كاخ و ايوان و باغ
به يك دست رود و به يك دست راغ
چنان بد بروم اندرون پادشهر
كه كسري بپيمود و برداشت بهر
برآورد زو كاخهاي بلند
نبد نزد كس درجهان ناپسند
يكي كاخ كرد اندران شهريار
بدو اندر ايوان گوهرنگار
همه شوشهٔ طاقها سيم و زر
بزر اندرون چند گونه گهر
يكي گنبد از آبنوس وز عاج
به پيكر ز پيلسته و شيز و ساج
ز روم وز هند آنك استاد بود
وز استاد خويشش هنر ياد بود
ز ايران وز كشور نيمروز
همه كارداران گيتي‌فروز
همه گرد كرد اندران شارستان
كه هم شارستان بود و هم كارستان
اسيران كه از بربر آورده بود
ز روم وز هر جاي كازرده بود
وزين هر يكي را يكي خانه كرد
همه شارستان جاي بيگانه كرد
چو از شهر يك سر بپرداختند
بگرد اندرش روستا ساختند
بياراست بر هر سويي كشتزار
زمين برومند و هم ميوه دار
ازين هريكي را يكي كار داد
چوتنها بد از كارگر يار داد
يكي پيشه كار و دگر كشت ورز
يكي آنك پيمود فرسنگ و مرز
چه بازارگان و چه يزدان‌پرست
يكي سرفراز و دگر زيردست
بياراست آن شارستان چون بهشت
نديد اندرو چشم يك جاي زشت
ورا سورستان كرد كسري به نام
كه درسور يابد جهاندار كام
جز از داد و آباد كردن جهان
نبودش به دل آشكار و نهان
زمانه چو او را ز شاهي ببرد
همه تاج ديگر كسي را سپرد
چنان دان كه يك سر فريبست و بس
بلندي وپستي نماند بكس
كنون جنگ خاقان و هيتال گير
چو رزم آيدت پيش كوپال گير
چه گويد سخنگوي باآفرين
ز شاه وز هيتال وخاقان چين


بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج

۳۵ بازديد


چنين گفت موبد كه يك روز شاه
به ديباي رومي بياراست گاه
بياويخت تاج از بر تخت عاج
همه جاي عاج و همه جاي تاج
همه كاخ پر موبد و مرزبان
ز بلخ و ز بامين و ز كرزبان
چنين آگهي يافت شاه جهان
ز گفتار بيدار كارآگهان
كه آمد فرستادهٔ شاه هند
ابا پيل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزار
همي راه جويد بر شهريار
همانگه چو بشنيد بيدار شاه
پذيره فرستاد چندي سپاه
چو آمد بر شهريار بزرگ
فرستادهٔ نامدار و سترگ
برسم بزرگان نيايش گرفت
جهان آفرين را ستايش گرفت
گهركرد بسيار پيشش نثار
يكي چتر و ده پيل با گوشوار
بياراسته چتر هندي به زر
بدو بافته چند گونه گهر
سر بار بگشاد در بارگاه
بياورد يك سر همه نزد شاه
فراوان ببار اندرون سيم و زر
چه از مشك و عنبر چه از عود تر
ز ياقوت والماس وز تيغ هند
همه تيغ هندي سراسر پرند
ز چيزي كه خيزد ز قنوج و راي
زده دست و پاي آوريده به جاي
ببردند يك سر همه پيش تخت
نگه كرد سالار خورشيد بخت
ز چيزي كه برد اندران راي رنج
فرستاد كسري سراسر به گنج
بياورد پس نامه‌اي بر پرند
نبشته بنوشين‌روان راي هند
يكي تخت شطرنج كرده به رنج
تهي كرده از رنج شطرنج گنج
بياورد پيغام هندي ز راي
كه تا چرخ باشد تو بادي به جاي
كسي كو بدانش برد رنج بيش
بفرماي تا تخت شطرنج پيش
نهند و ز هر گونه راي آورند
كه اين نغز بازي به جاي آورند
بدانند هرمهره‌اي را به نام
كه گويند پس خانهٔ او كدام
پياده بدانند و پيل و سپاه
رخ واسب و رفتار فرزين و شاه
گراين نغز بازي به جاي آورند
درين كار پاكيزه راي آورند
همان باژ و ساوي كه فرمودشاه
به خوبي فرستم بران بارگاه
وگر نامداران ايران گروه
ازين دانش آيند يك سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاو
نخواهند زين بوم و بر باژ و ساو
همان باژ بايد پذيرفت نيز
كه دانش به از نامبردار چيز
دل و گوش كسري بگوينده داد
سخنها برو كرد گوينده ياد
نهادند شطرنج نزديك شاه
به مهره درون كرد چندي نگاه
ز تختش يكي مهره از عاج بود
پر از رنگ پيكر دگر ساج بود
بپرسيد ازو شاه پيروزبخت
ازان پيكر ومهره ومشك وتخت
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
همه رسم و راه از در كارزار
ببيني چويابي به بازيش راه
رخ و پيل و آرايش رزمگاه
بدو گفت يك هفته ما را زمان
ببازيم هشتم به روشن‌روان
يكي خرم ايوان بپرداختند
فرستاده را پايگه ساختند
رد وموبدان نماينده راه
برفتند يك سر به نزديك شاه
نهادند پس تخت شطرنج پيش
نگه كرد هريك ز اندازه بيش
بجستند و هر گونه‌اي ساختند
ز هر دست يكبارش انداختند
يكي گفت وپرسيد و ديگر شنيد
نياورد كس راه بازي پديد
برفتند يكسر پرآژنگ چهر
بيامد برشاه بوزرجمهر
ورا زان سخن نيك ناكام ديد
به آغاز آن رنج فرجام ديد
به كسري چنين گفت كاي پادشا
جهاندار و بيدار و فرمانروا
من اين نغز بازي به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم
بدو گفت شاه اين سخن كارتست
كه روشن‌روان بادي وتندرست
كنون راي قنوج گويد كه شاه
ندارد يكي مرد جوينده راه
شكست بزرگ است بر موبدان
به در گاه و بر گاه و بر بخردان
بياورد شطرنج بوزرجمهر
پرانديشه بنشست و بگشاد چهر
همي‌جست بازي چپ و دست راست
همي‌راند تا جاي هريك كجاست
به يك روز و يك شب چو بازيش يافت
از ايوان سوي شاه ايران شتافت
بدو گفت كاي شاه پيروزبخت
نگه كردم اين مهره و مشك و تخت
به خوبي همه بازي آمد به جاي
به بخت بلند جهان كدخداي
فرستادهٔ شاه را پيش خواه
كسي را كه دارند ما را نگاه
شهنشاه بايد كه بيند نخست
يكي رزمگاهست گويي درست
ز گفتار او شاد شد شهريار
ورا نيك پي خواند و به روزگار
بفرمود تا موبدان و ردان
برفتند با نامور بخردان
فرستاده راي را پيش خواند
بران نامور پيشگاهش نشاند
بدو گفت گوينده بوزرجمهر
كه اي موبد راي خورشيد چهر
ازين مهرها راي با توچه گفت
كه همواره با توخرد باد جفت
چنين داد پاسخ كه فرخنده‌راي
چو از پيش او من برفتم ز جاي
مرا گفت كين مهرهٔ ساج و عاج
ببر پيش تخت خداوند تاج
بگويش كه با موبد و راي‌زن
بنه پيش و بنشان يكي انجمن
گر اين نغز بازي به جاي آورند
پسنديده و دلرباي آورند
همين بدره و برده و باژ و ساو
فرستيم چندانك داريم تاو
و گر شاه و فرزانگان اين به جاي
نيارند روشن ندارند راي
وگر شاه وفرزانگان اين بجاي
نيارند روشن ندارند راي
نبايد كه خواهد ز ما باژ و گنج
دريغ آيدش جان دانا به رنج
چو بيند دل و راي باريك ما
فزونتر فرستد به نزديك ما
برتخت آن شاه بيداربخت
بياورد و بنهاد شطرنج وتخت
چنين گفت با موبدان و ردان
كه‌اي نامور پاك دل بخردان
همه گوش داريد گفتار اوي
هم آن را هشيار سالار اوي
بياراست دانا يكي رزمگاه
به قلب اندرون ساخته جاي شاه
چپ و راست صف بركشيده سوار
پياده به پيش اندرون نيزه دار
هشيوار دستور در پيش شاه
به رزم اندرونش نماينده راه
مبارز كه اسب افگند بر دو روي
به دست چپش پيل پرخاشجوي
وزو برتر اسبان جنگي به پاي
بدان تاكه آيد به بالاي راي
چو بوزرجمهر آن سپه را براند
همه انجمن درشگفتي بماند
غمي شد فرستادهٔ هند سخت
بماند اندر آن كار هشيار بخت
شگفت اندرو مرد جادو بماند
دلش را به انديشه اندر نشاند
كه اين تخت شطرنج هرگز نديد
نه از كاردانان هندي شنيد
چگونه فراز آمدش راي اين
به گيتي نگيرد كسي جاي اين
چنان گشت كسري ز بوزرجمهر
كه گفتي بدوبخت بنمود چهر
يكي جام فرمود پس شهريار
كه كردند پرگوهر شاهوار
يكي بدره دينار واسبي به زين
بدو داد و كردش بسي آفرين
بشد مرد دانا به آرام خويش
يكي تخت و پرگار بنهاد پيش
به شطرنج و انديشهٔ هندوان
نگه كرد و بفزود رنج روان
خرد بادل روشن انباز كرد
به انديشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود كردن ز عاج
همه پيكر عاج همرنگ ساج
يكي رزمگه ساخت شطرنج وار
دو رويه برآراسته كارزار
دولشكر ببخشيد بر هشت بهر
همه رزمجويان گيرنده شهر
زمين وار لشكر گهي چارسوي
دوشاه گرانمايه و نيك خوي
كم و بيش دارند هر دو به هم
يكي از دگر برنگيرد ستم
به فرمان ايشان سپاه از دو روي
به تندي بياراسته جنگجوي
يكي را چوتنها بگيرد دو تن
ز لشكر برين يك تن آيد شكن
به هرجاي پيش وپس اندر سپاه
گرازان دو شاه اندران رزمگاه
همي اين بران آن برين برگذشت
گهي رزم كوه و گهي رزم دشت
برين گونه تا بر كه بودي شكن
شدندي دو شاه و سپاه انجمن
بدين سان كه گفتم بياراست نرد
برشاه شد يك به يك ياد كرد
وزان رفتن شاه برترمنش
همانش ستايش همان سرزنش
ز نيروي و فرمان و جنگ سپاه
بگسترد و بنمود يك يك شاه
دل شاه ايران ازو خيره ماند
خرد را بانديشه اندر نشاند
همي‌گفت كاي مرد روشن‌روان
جوان بادي و روزگارت جوان
بفرمود تا ساروان دو هزار
بيارد شتر تا در شهريار
ز باري كه خيزد ز روم و ز چين
ز هيتال و مكران و ايران زمين
ز گنج شهنشاه كردند بار
بشد كاروان از در شهريار
چوشد بارهاي شتر ساخته
دل شاه زان كار پرداخته
فرستادهٔ راي را پيش خواند
ز دانش فراوان سخنها براند
يكي نامه بنوشت نزديك اوي
پر از دانش و رامش و رنگ و بوي
سر نامه كرد آفرين بزرگ
به يزدان پناهش ز ديو سترگ
دگر گفت كاي نامور شاه هند
ز درياي قنوج تا پيش سند
رسيداين فرستادهٔ راي‌زن
ابا چتر و پيلان بدين انجمن
همان تخت شطرنج و پيغام راي
شنيديم و پيغامش امد بجاي
ز داناي هندي زمان خواستيم
به دانش روان را بياراستيم
بسي راي زد موبد پاك‌راي
پژوهيد وآورد بازي به جاي
كنون آمد اين موبد هوشمند
به قنوج نزديك راي بلند
شتروار بار گران دو هزار
پسنديده بار از در شهريار
نهاديم برجاي شطرنج نرد
كنون تا به بازي كه آرد نبرد
برهمن فر وان بود پاك‌راي
كه اين بازي آرد به دانش به جاي
ز چيزي كه ديد اين فرستاده رنج
فرستد همه راي هندي به گنج
وراي دون كجا راي با راهنماي
بكوشند بازي نيايد به جاي
شتروار بايد كه هم زين شمار
به پيمان كند راي قنوج بار
كند بار همراه با بار ما
چنينست پيمان و بازار ما
چوخورشيد رخشنده شد بر سپهر
برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ايران به نزديك راي
برهمن بشادي و را رهنماي
ابا بار با نامه وتخت نرد
دلش پر ز بازار ننگ ونبرد
چو آمد به نزديكي تخت اوي
بديد آن سر و افسر و بخت اوي
فراوانش بستود بر پهلوي
بدو داد پس نامهٔ خسروي
ز شطرنج وز راه وز رنج راي
بگفت آنچه آمد يكايك به جاي
پيام شهنشاه با او بگفت
رخ راي هندي چوگل برشگفت
بگفت آن كجا ديد پاينده مرد
چنان هم سراسر بياورد نرد
ز بازي و از مهره و راي شاه
وزان موبدان نماينده راه
به نامه دورن آنچه كردست ياد
بخواند بداند نپيچد ز داد
ز گفتار اوشد رخ شاه زرد
چو بشنيد گفتار شطرنج و نرد
بيامد يكي نامور كدخداي
فرستاده را داد شايسته‌جاي
يكي خرم ايوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روز
برفت آنك بودند دانش فروز
به كشور ز پيران شايسته مرد
يكي انجمن كرد و بنهاد نرد
به يك هفته آنكس كه بد تيزوير
ازان نامداران برنا و پير
همي‌بازجستند بازي نرد
به رشك و براي وبه ننگ و نبرد
بهشتم چنين گفت موبد به راي
كه اين را نداند كسي سر زپاي
مگر با روان يار گردد خرد
كزين مهره بازي برون آورد
بيامد نهم روز بوزرجمهر
پر از آرزو دل پرآژنگ چهر
كه كسري نفرمود ما را درنگ
نبايد كه گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژم
روان پر زغم ابروان پر زخم
بزرگان دانا به يك سو شدند
به ناداني خويش خستو شدند
چو آن ديد بنشست بوزرجمهر
همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پيش اندرون تخت نرد
همه گردش مهرها ياد كرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاه
هم آرايش رزم و فرمان شاه
ازو خيره شد راي با راي‌زن
ز كشور بسي نامدار انجمن
همه مهتران آفرين خواندند
ورا موبد پاك دين خواندند
ز هر دانشي زو بپرسيد راي
همه پاسخ آمد يكايك به جاي
خروشي برآمد ز دانندگان
ز دانش پژوهان وخوانندگان
كه اينت سخنگوي داننده مرد
نه از بهر شطرنج و بازي نرد
بياورد زان پس شتر دو هزار
همه گنج قنوح كردند بار
ز عود و ز عنبر ز كافور و زر
همه جامه وجام پيكر گهر
ابا باژ يكساله از پيشگاه
فرستاد يك سر به درگاه شاه
يكي افسري خواست از گنج راي
همان جامهٔ زر ز سر تا به پاي
بدو داد وچند آفرين كرد نيز
بيارانش بخشيد بسيار چيز
شتر دو ازار آنك از پيش برد
ابا باژ و هديه مر او را سپرد
يكي كاروان بد كه كس پيش ازان
نراند و نبد خواسته بيش ازان
بيامد ز قنوج بوزرجمهر
برافراخته سر بگردان سپهر
دلي شاد با نامه شاه هند
نبشته به هندي خطي بر پرند
كه راي و بزرگان گوايي دهند
نه از بيم كزنيك رايي دهند
كه چون شاه نوشين‌روان كس نديد
نه از موبد سالخورده شنيد
نه كس دانشي تر ز دستور اوي
ز دانش سپهرست گنجور اوي
فرستاده شد باژ يك ساله پيش
اگر بيش بايد فرستيم بيش
ز باژي كه پيمان نهاديم نيز
فرستاده شد هرچ بايست چيز
چو آگاهي آمد ز دانا به شاه
كه با كام و با خوبي آمد ز راه
ازان آگهي شاد شد شهريار
بفرمود تاهرك بد نامدار
ز شهر و ز لشكر خبيره شدند
همه نامداران پذيره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمند
به پيروزي شهريار بلند
به ايوان چو آمد به نزديك تخت
برو شهريار آفرين كرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاه
بپرسيدش از راي وز رنج راه
بگفت آنك جا رفت بوزرجمهر
ازان بخت بيدار و مهر سپهر
پس آن نامه راي پيروزبخت
بياورد و بنهاد در پيش تخت
بفرمود تا يزدگرد دبير
بيامد بر شاه دانش‌پذير
چو آن نامه راي هندي بخواند
يكي انجمن درشگفتي بماند
هم از دانش و راي بوزرجمهر
ازان بخت سالار خورشيد چهر
چنين گفت كسري كه يزدان سپاس
كه هستم خردمند و نيكي‌شناس
مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند
دل وجان به مهر من آگنده‌اند
شگفتي‌تر از كار بوزرجمهر
كه دانش بدو داد چندين سپهر
سپاس از خداوند خورشيد وماه
كزويست پيروزي و دستگاه
برين داستان برسخن ساختم
به طلخند و شطرنج پرداختم


بخش ۷ - داستان طلخند و گو

۳۳ بازديد


چنين گفت شاهوي بيداردل
كه اي پير داناي و بسيار دل
ايا مرد فرزانه و تيز وير
ز شاهوي پير اين سخن يادگير
كه درهند مردي سرافراز بود
كه با لشكر و خيل و با ساز بود
خنيده بهر جاي جمهور نام
به مردي بهر جاي گسترده گام
چنان پادشا گشته برهندوان
خردمند و بيدار و روشن‌روان
ورا بود كشمير تا مرز چين
برو خواندندي به داد آفرين
به مردي جهاني گرفته بدست
ورا سندلي بود جاي نشست
هميدون بدش تاج و گنج و سپاه
هميدون نگين وهميدون كلاه
هنرمند جمهور فرهنگ جوي
سرافراز با دانش و آبروي
بدو شادمان زيردستان اوي
چه شهري چه از در پرستان اوي
زني بود هم گوهرش هوشمند
هنرمند و با دانش و بي‌گزند
پسر زاد زان شاه نيكو يكي
كه پيدا نبود از پدر اندكي
پدر چون بديد آن جهاندار نو
هم اندر زمان نام كردند گو
برين برنيامد بسي روزگار
كه بيمار شد ناگهان شهريار
به كدبانو اندرز كرد و به مرد
جهاني پر از دادگو را سپرد
ز خردي نشايست گو بخت را
نه تاج و كمر بستن و تخت را
سران راهمه سر پر از گرد بود
ز جمهورشان دل پر از درد بود
ز بخشيدن و خوردن و داد اوي
جهان بود يك سر پر از ياد اوي
سپاهي و شهري همه انجمن
زن و كودك و مرد شد راي زن
كه اين خرد كودك نداند سپاه
نه داد و نه خشم و نه تخت و كلاه
همه پادشاهي شود پرگزند
اگر شهرياري نباشد بلند
به دنبر برادر بد آن شاه را
خردمند وشايستهٔ گاه را
كجا نام آن نامور ماي بود
به دنبر نشسته دلاراي بود
جهانديدگان يك به يك شاه‌جوي
ز سندل به دنبر نهادند روي
بزرگان كشمير تا مرز چين
به شاهي بدو خواندند آفرين
ز دنبر بيامد سرافراز ماي
به تخت كيان اندر آورد پاي
همان تاج جمهور بر سر نهاد
بداد و ببخشش در اندر گشاد
چو با سازشد مام گو را بخواست
بپرورد و با جان همي‌داشت راست
پري چهره آبستن آمد ز ماي
پسر زاد ازين نامور كدخداي
ورا پادشا نام طلخند كرد
روان را پر از مهر فرزند كرد
دوساله شد اين خرد و گو هفت سال
دلاور گوي بود با فر و يال
پس از چند گه ماي بيمار شد
دل زن برو پر ز تيمار شد
دوهفته برآمد به زاري بمرد
برفت وجهان ديگري را سپرد
همه سندلي زار و گريان شدند
ز درد دل ماي بريان شدند
نشستند يك ماه باسوگ شاه
سرماه يك سر بيامد سپاه
همه نامداران وگردان شهر
هرآنكس كه او را خرد بود بهر
سخن رفت هرگونه بر انجمن
چنين گفت فرزانه‌اي راي‌زن
كه اين زن كه از تخم جمهور بود
هميشه ز كردار بد دور بود
همه راستي خواستي نزد شوي
نبود ايچ تابود جز دادجوي
نژاديست اين ساخته داد را
همه راستي را و بنياد را
همان به كه اين زن بود شهريار
كه او ماند زين مهتران يادگار
زگفتار او رام گشت انجمن
فرستاده شد نزد آن پاك تن
كه تخت دو فرزند را خود بگير
فزاينده كاريست اين ناگزير
چوفرزند گردد سزاوار گاه
بدو ده بزرگي و گنج و سپاه
ازان پس هم آموزگارش تو باش
دلارام و دستور و رايش تو باش
به گفتار ايشان زن نيك بخت
بيفراخت تاج و بياراست تخت
فزوني وخوبي وفرهنگ وداد
همه پادشاهي بدو گشت شاد
دوموبد گزين كرد پاكيزه‌راي
هنرمند و گيتي سپرده به پاي
بديشان سپرد آن دو فرزند را
دو مهتر نژاد خردمند را
نبودند ز ايشان جدا يك زمان
بديدار ايشان شده شادمان
چو نيرو گرفتند و دانا شدند
بهر دانشي بر توانا شدند
زمان تا زمان يك ز ديگر جدا
شدندي برمادر پارسا
كه ازماكدامست شايسته‌تر
به دل برتر و نيز بايسته‌تر
چنين گفت مادر به هر دو پسر
كه تا از شما باكه يابم هنر
خردمندي وراي و پرهيز و دين
زبان چرب و گوينده و بفرين
چوداريد هر دو ز شاهي نژاد
خرد بايد و شرم و پرهيز وداد
چوتنها شدي سوي مادر يكي
چنين هم سخن راندي اندكي
كه از ما دو فرزند كشور كراست
به شاهي و اين تخت و افسركراست
بدو مام گفتي كه تخت آن تست
هنرمندي و راي و بخت آن تست
به ديگر پسرهم ازينسان سخن
همي‌راندي تا سخن شد كهن
دل هرد وان شاد كردي به تخت
به گنج وسپاه وبنام و به بخت
رسيدند هر دو به مردي به جاي
بدآموز شد هر دو را رهنماي
زرشك اوفتادند هردو به رنج
برآشوفتند ازپي تاج وگنج
همه شهرزايشان بدونيم گشت
دل نيك مردان پرازبيم گشت
زگفت بدآموز جوشان شدند
به نزديك مادرخروشان شدند
بگفتند كزماكه زيباترست
كه برنيك وبد برشكيباترست
چنين پاسخ آورد فرزانه زن
كه باموبدي يكدل وراي زن
شماراببايد نشستن نخست
برام وباكام فرجام جست
ازان پس خنيده بزرگان شهر
هرآنكس كه اودارد از راي بهر
يكايك بگوييم با رهنمون
نه خوبست گرمي به كاراندرون
كسي كو بجويد همي تاج وگاه
خردبايد وراي وگنج وسپاه
چو بيدادگر پادشاهي كند
جهان پر ز گرم وتباهي كند
به مادر چنين گفت پرمايه گو
كزين پرسش اندر زمانه مرو
اگر كشور ازمن نگيرد فروغ
به كژي مكن هيچ راي دروغ
به طلخند بسپار گنج وسپاه
من او را يكي كهترم نيكخواه
وگر من به سال وخرد مهترم
هم از پشت جمهور كنداورم
بدو گوي تا از پي تاج و تخت
نگيرد به بي‌دانشي كارسخت
بدو گفت مادر كه تندي مكن
برانديشه بايد كه راني سخن
هرآنكس كه برتخت شاهي نشست
ميان بسته بايد گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاك از بدي
بدانش سپردن ره بخردي
هم از دشمن آژير بودن به جنگ
نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ
ز داد و ز بيداد شهر و سپاه
بپرسد خداوند خورشيد و ماه
اگر پشه از شاه يابد ستم
روانش به دوزخ بماند دژم
جهان از شب تيره تاريك‌تر
دلي بايد ازموي باريك‌تر
كه از بد كند جان و تن را رها
بداند كه كژي نيارد بها
چو بر سرنهد تاج بر تخت داد
جهاني ازان داد باشند شاد
سرانجام بستر ز خشتست وخاك
وگر سوخته گردد اندر مغاك
ازين دودمان شاه جمهور بود
كه رايش ز كردار بد دور بود
نه هنگام بد مردن او را بمرد
جهان را به كهتر برادر سپرد
زد نبر بيامد سرافراز ماي
جوان بود و بينا دل وپاك راي
همه سندلي پيش اوآمدند
پر از خون دل و شاه جو آمدند
بيامد به تخت مهي برنشست
ميان تنگ بسته گشاده دو دست
مرا خواست انباز گشتيم وجفت
بدان تا نماند سخن درنهفت
اگر زانك مهتر برادر تويي
به هوش وخرد نيز برتر تويي
همان كن كه جان را نداري به رنج
ز بهر سرافرازي و تاج وگنج
يكي ازشما گركنم من گزين
دل ديگري گردد از من بكين
مريزيد خون از پي تاج وگنج
كه بركس نماند سراي سپنج
ز مادر چو بشنيد طلخند پند
نيامدش گفتار او سودمند
بمارد چنين گفت كز مهتري
همي از پي گو كني داوري
به سال ار برادر ز من مهترست
نه هركس كه او مهتر او بهترست
بدين لشكر من فروان كسست
كه همسال او به آسمان كركسست
كه هرگز نجويند گاه وسپاه
نه تخت و نه افسر نه گنج و كلاه
پدر گر به روز جواني بمرد
نه تخت بزرگي كسي راسپرد
دلت جفت بينم همي سوي گو
برآني كه او را كني پيشرو
من ازگل برين گونه مردم كنم
مبادا كه نام پدر گم كنم
يكي مادرش سخت سوگند خورد
كه بيزارم از گنبد لاژورد
اگرهرگز اين آرزو خواستم
ز يزدان وبردل بياراستم
مبر زين سن جز به نيكي گمان
مشو تيز باگردش آسمان
كه آن راكه خواهد دهد نيكوي
نگر جز به يزدان به كس نگروي
من انداختم هرچ آمد ز پند
اگر نيست پند منت سودمند
نگر تاچه بهتر ز كارآن كنيد
وزين پند من توشهٔ جان كنيد
وزان پس همه بخردان را بخواند
همه پندها پيش ايشان براند
كليد درگنج دو پادشا
كه بودند بادانش و پارسا
بياورد وكرد آشكارا نهان
به پيش جهانديدگان ومهان
سراسر بر ايشان ببخشيد راست
همه كام آن هر دو فرزند خواست
چنين گفت زان پس به طلخند گو
كه اي نيك دل نامور يار نو
شنيدم كه جمهور چندي ز ماي
سرافرازتر بد به سال و براي
پدرت آن گرانمايه نيكخوي
نكرد ايچ ازان پيش تخت آرزوي
نه ننگ آمدش هرگز از كهتري
نجست ايچ بر مهتران مهتري
نگر تا پسندد چنين دادگر
كه من پيش كهتر ببندم كمر
نگفت مادر سخن جز به داد
تو را دل چرا شد ز بيداد شاد
ز لشكر بخوانيم چندي مهان
خردمند و برگشته گرد جهان
ز فرزانگان چون سخن بشنويم
براي و به گفتارشان بگرويم
ز ايوان مادر بدين گفت‌وگوي
برفتند ودلشان پر از جست‌وجوي
برين برنهادند هر دو جوان
كزان پس ز گردان وز پهلوان
ز دانا وپاكان سخن بشنويم
بران سان كه باشد بدان بگرويم
كز ايشان همي دانش آموختيم
به فرهنگ دلها برافروختيم
بيامد دو فرزانه رهنماي
ميانشان همي‌رفت هر گونه راي
همي‌خواست فرزانه گو كه گو
بود شاه درسندلي پيشرو
هم آنكس كه استاد طلخند بود
به فرزانگي هم خردمند بود
همي اين بران بر زد وآن برين
چنين تا دو مهتر گرفتند كين
نهاده بدند اندر ايوان دو تخت
نشسته به تخت آن دو پيروز بخت
دلاور دو فرزانه بردست راست
همي هريكي ازجهان بهرخواست
گرانمايگان را همه خواندند
بايوان چپ و راست بنشاندند
زبان برگشادند فرزانگان
كه اي سرفرازان ومردانگان
ازين نامداران فرخ‌نژاد
كه داريد رسم پدرشان به ياد
كه خواهيد برخويشتن پادشا
كه دانيد زين دوجوان پارسا
فروماندند اندران موبدان
بزرگان و بيدار دل بخردان
نشسته همي دوجوان بر دو تخت
بگفت دو فرزانه نيكبخت
بدانست شهري و هم لشكري
كزان كارجنگ آيد و داوري
همه پادشاهي شود بر دو نيم
خردمند ماند به رنج وبه بيم
يكي ز انجمن سر برآورد راست
به آوا سخن گفت و برپاي خاست
كه ما از دو دستور دو شهريار
چه ياريم گفتن كه آيد به كار
بسازيم فردا يكي انجمن
بگوييم با يكدگر تن به تن
وزان پس فرستيم يك يك پيام
مگر شهرياران بيابند كام
برفتند ز ايوان ژكان و دژم
لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفتند كين كار با رنج گشت
ز دست جهانديده اندر گذشت
برادر نديديم هرگز دو شاه
دو دستور بدخواه در پيشگاه
ببودند يك شب پرآژنگ چهر
بدانگه كه برزد سر از كوه مهر
برفتند يك سر بزرگان شهر
هرآنكس كه شان بود زان كار بهر
پر آواز شد سندلي چار سوي
سخن رفت هرگونه بي‌آرزوي
يكي راز ز گردان بگو بود راي
يكي سوي طلخند بد رهنماي
زبانها ز گفتارشان شد ستوه
نگشتند همراي و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
سپاهي وشهري همه تن به تن
يكي سوي طلخند پيغام كرد
زبان را زگو پر ز دشنام كرد
دگر سوي گر رفت با گرز و تيغ
كه از شاه جان را ندارم دريغ
پرآشوب شد كشور سندلي
بدان نيكخواهي و آن يك دلي
خردمند گويد كه در يك سراي
چوفرمان دوگردد نماند به جاي
پس آگاهي آمد به طلخند و گو
كه هر بر زني بايكي پيشرو
همه شهر ويران كنند از هوا
نبايد كه دارند شاهان روا
ببودند زان آگهي پر هراس
همي‌داشتندي شب و روز پاس
چنان بد كه روزي دو شاه جوان
برفتند بي‌لشكر و پهلوان
زبان برگشادند يك با دگر
پرآژنگ روي و پراز جنگ سر
به طلخند گفت اي برادر مكن
كز اندازه بگذشت ما را سخن
بتا روي بر خيره چيزي مجوي
كه فرزانگان آن نبينند روي
شنيدي كه جمهور تا زنده بود
برادر ورا چون يكي بنده بود
بمرد او و من ماندم خوار و خرد
يكي خرد را گاه نتوان سپرد
جهان پر ز خوبي بد از راي اوي
نيارست جستن كسي جاي اوي
برادر ورا همچو جان بود و تن
بشاهي ورا خواندند انجمن
اگر بودمي من سزاوار گاه
نكردي به ماي اندرون كس نگاه
بر آيين شاهان گيتي رويم
ز فرزانگان نيك و بد بشنويم
من ازتو به سال وخرد مهترم
توگويي كه من كهترم بهترم
مكن ناسزا تخت شاهي مجوي
مكن روي كشور پر از گفت‌وگوي
چنين پاسخ آورد طلخند پس
به افسون بزرگي نجستست كس
من اين تاج و تخت از پدر يافتم
ز تخمي كه او كشت بريافتم
همه پادشاهي و گنج و سپاه
ازين پس به شمشير دارم نگاه
ز جمهور وز ماي چندين مگوي
اگر آمني تخت را رزم جوي
سرانشان پر از جنگ باز آمدند
به شهر اندرون رزمساز آمدند
سپاهي وشهري همه جنگجوي
بدرگاه شاهان نهادند روي
گروهي به طلخند كردند راي
دگر را بگو بود دل رهنماي
برآمد خروش از در هر دو شاه
يكي را نبود اندر آن شهر راه
نخستين بياراست طلخند جنگ
نبودش به جنگ دليران درنگ
سرگنجهاي پدر بر گشاد
سپه راهمه ترگ وجوشن بداد
همه شهر يكسر پر از بيم شد
دل مرد بخرد بدو نيم شد
كه تا چون بود گردش آسمان
كرا بركشد زين دومهتر زمان
همه كشور آگاه شد زين دو شاه
دمادم بيامد زهر سو سپاه
بپوشيد طلخند جوشن نخست
به خون ريختن چنگها را بشست
بياورد گو نيز خفتان وخود
همي‌داد جان پدر را درود
بدان تندي ازجاي برخاستند
همي پشت پيلان بياراستند
نهادند بركوهه پيل زين
توگفتي همي راه جويد زمين
همه دشت پر زنگ وهندي دراي
همه گوش پر ناله كرناي
به لشكر گه آمد دوشاه جوان
همه بهر بيشي نهاده روان
سپهر اندران رزمگه خيره شد
ز گرد سپه چشمها تيره شد
بر آمد خروشيدن گاو دم
ز دو رويه آواز رويينه خم
بياراست با ميمنه ميسره
تو گفتي زمين كوه شد يكسره
دولشكر كشيدند صف بر دو ميل
دو شاه سرافراز بر پشت پيل
درفشي درفشان به سر بر به پاي
يكي پيكرش ببر و ديگر هماي
پياده به پيش اندرون نيزه‌دار
سپردار و شايستهٔ كار زار
نگه كرد گو اندران دشت جنگ
هوا ديد چون پشت جنگي پلنگ
همه كام خاك وهمه دشت خون
بگرد اندرون نيزه بد رهنمون
به طلخند هرچند جانش بسوخت
ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت
گزين كرد مردي سخنگوي گو
كزان مهتران او بدي پيشرو
كه رو پيش طلخند و او را بگوي
كه بيداد جنگ برادر مجوي
كه هر خون كه باشد برين ريخته
تو باشي بدان گيتي آويخته
يكي گوش بگشاي بر پندگو
به گفتار بدگوي غره مشو
نبايد كه از ما بدين كارزار
نكوهش بود در جهان يادگار
كه اين كشور هند ويران شود
كنام پلنگان و شيران شود
بپرهيز ازين جنگ و آويختن
به بيداد بر خيره خون ريختن
دل من بدين آشتي شاد كن
ز فام خرد گردن آزاد كن
ازين مرز تا پيش درياي چين
تو راباد چندانك خواهي زمين
همه مهر با جان برابر كنيم
تو را بر سرخويش افسر كنيم
ببخشيم شاهي به كردار گنج
كه اين تخت و افسر نيرزد به رنج
وگر چند بيداد جويي همه
پراگندن گرد كرده رمه
بدين گيتي اندر نكوهش بود
همين رابدان سر پژوهش بود
مكن اي برادر به بيداد راي
كه بيداد را نيست با داد پاي
فرستاده چون پيش طلخند شد
به پيغام شاه از در پند شد
چنين داد پاسخ كه او را بگوي
كه درجنگ چندين بهانه مجوي
برادر نخوانم تو را من نه دوست
نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست
همه پادشاهي تو ويران كني
چوآهنگ جنگ دليران كني
همه بدسگالان به نزد تواند
به بهرام روز اورمزد تواند
گنهكار هم پيش يزدان تويي
كه بد نام و بد گوهر و بد خويي
ز خوني كه ريزند زين پس به كين
تو باشي به نفرين و من به آفرين
و ديگر كه گفتي ببخشيم تاج
هم اين مرزباني و اين تخت عاج
هر آنگه كه تو شهرياري كني
مرا مرز بخشي و ياري كني
نخواهم كه جان باشد اندر تنم
وگر چشم برتاج شاه افگنم
كنون جنگ را بر كشيدم رده
هوا شد چو ديبا به زر آژده
ز تير و ز ژوپين و نوك سنان
نداند كنون گوركيب ازعنان
برآورد گه بر سرافشان كنم
همه لشكرش را خروشان كنم
بران سان سپاه اندر آرم به جنگ
كه سيرآيد ازجنگ جنگي پلنگ
بيارند گو را كنون بسته دست
سپاهش ببينند هر سو شكست
كه ازبندگان نيز با شهريار
نپوشد كسي جوشن كارزار
چو پاسخ شنيد آن خردمند مرد
بيامد همه يك به يك ياد كرد
غمي شد دل گوچو پاسخ شنيد
كه طلخند را راي پاسخ نديد
پر انديشه فرزانه را پيش خواند
ز پاسخ فراوان سخنها براند
بدو گفت كاي مرد فرهنگ جوي
يكي چارهٔ كار با من بگوي
همه دشت خونست و بي تن سرست
روان را گذر بر جهانداورست
نبايد كزين جنگ فرجام كار
به ما بازماند بد روزگار
بدو گفت فرزانه كاي شهريار
نبايد تو را پندآموزگار
گر از من همي بازجويي سخن
به جنگ برادر درشتي مكن
فرستاده‌اي تيز نزديك اوي
سرافراز با دانش و نرم گوي
ببايد فرستاد و دادن پيام
بگردد مگر او ازين جنگ رام
بدو ده همه گنج نابرده رنج
تو جان برادر گزين كن ز گنج
چو باشد تو را تاج و انگشتري
به دينار با او مكن داوري
نگه كردم از گردش آسمان
بدين زودي او را سرآيد زمان
ز گردنده هفت اختر اندر سپهر
يكي را نديدم بدو راي ومهر
تبه گردد او هم بدين دشت جنگ
نبايد گرفتن خود اين كار تنگ
مگر مهر شاهي و تخت و كلاه
بدان تات بد دل نخواند سپاه
دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج
بده تا نباشد روانش به رنج
تو گر شهرياري و نيك‌اختري
به كار سپهري تواناتري
ز فرزانه بشنيد شاه اين سخن
دگر باره راي نوافگند بن
ز درد برادر پر از آب روي
گزين كرد نيك اختري چرب‌گوي
بدوگفت گو پيش طلخند شو
بگويش كه پر درد و رنجست گو
ازين گردش رزم و اين كارزار
همي‌خواهد از داور كردگار
كه گرداند اندر دلت هوش ومهر
به تابي ز جنگ برادر توچهر
به فرزانه‌اي كو به نزديك تست
فروزندهٔ جان تاريك تست
بپرس از شمار ده و دو و هفت
كه چون خواهد اين كار بيداد رفت
اگر چند تندي و كنداوري
هم از گردش چرخ برنگذري
همه گرد بر گرد ما دشمنست
جهاني پر از مردم ريمنست
همان شاه كشمير وفغفور چين
كه تنگست از ايشان به ما بر زمين
نكوهيده باشيم ازين هر دو روي
هم از نامداران پرخاشجوي
كه گويند كز بهر تخت وكلاه
چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه
به گوهر مگر هم نژاده نيند
همان از گهر پاكزاده نيند
ز لشكر گر آيي به نزديك من
درفشان كني جان تاريك من
ز دينار و ديبا و از اسب و گنج
ببخشم نمانم كه ماني به رنج
هم از دست من كشور و مهر و تاج
بيابي همان ياره و تخت عاج
زمهر برادر تو را ننگ نيست
مگر آرزويت جز از جنگ نيست
اگر پند من سر به سر نشنوي
به فرجام زين بد پشيمان شوي
فرستاده آمد چو باد دمان
به نزديك طلخند تيره روان
بگفت آنچ بشنيد و بفزود نيز
ز شاهي و ز گنج و دينار و چيز
چو بشنيد طلخند گفتار اوي
خردمندي و راي و ديدار اوي
ازان كآسمان را دگر بود راز
بگفت برادر نيامد فراز
چنين داد پاسخ كه گو رابگوي
كه هرگز مبادي جزا ز چاره جوي
بريده زوانت بشمشير بد
تنت سوخته ز آتش هيربد
شنيدم همه خام گفتار تو
نبينم جزا ز چاره بازار تو
چگونه دهي گنج و شاهي بمن
توخود كيستي زين بزرگ انجمن
توانايي و گنج و شاهي مراست
ز خورشيد تا آب و ماهي مراست
همانا زمانت فراز آمدست
كت انديشه‌هاي دراز آمدست
سپاه ايستاده چنين بر دوميل
ز آورد مردان و پيكار پيل
بياراي لشكر فراز آر جنگ
به رزم آمدي چيست راي درنگ
چنان بيني اكنون ز من دستبرد
كه روزت ستاره ببايد شمرد
نداني جز افسون و بند و فريب
چوديدي كه آمد بپيشت نشيب
ازانديشه‌اي دور و ز تاج و تخت
نخواند تو را دانشي نيكبخت
فرستاده آمد سري پر ز باد
همه پاسخ پادشا كرد ياد
چنين تا شب تيره بنمود روي
فرستاده آمد همي زين بدوي
فرود آمدند اندران رزمگاه
يكي كنده كندند پيش سپاه
طلايه همي‌گشت بر گرد دشت
بدين گونه تارامش اندر گذشت
چوبرزد سر از برج شيرآفتاب
زمين شد بكردار درياي آب
يكي چادر آورد خورشيد زرد
بگسترد بركشور لاژورد
برآمد خروشيدن كرناي
هم آواز كوس از دو پرده سراي
درفش دو شاه نوآمد به ديد
سپه ميمنه ميسره بركشيد
دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه درپيش شاه
به فرزانهٔ خويش فرمود گو
كه گويد به آواز با پيشرو
كه بر پاي داريد يكسر درفش
كشيده همه تيغهاي بنفش
يكي ازيلان پيش منهيد پاي
نبايد كه جنبد پياده ز جاي
كه هركس تندي كند روز جنگ
نباشد خردمند يا مرد سنگ
ببينم كه طلخند با اين سپاه
چگونه خرامد به آوردگاه
نباشد جز از راي يزدان پاك
ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك
ز پند آزموديم وز مهر چند
نبود ايچ ازين پندها سودمند
گر ايدون كه پيروز گردد سپاه
مرا بردهد گردش هور و ماه
مريزيد خون از پي خواسته
كه يابيد خود گنج آراسته
وگر نامداري بود زين سپاه
كه اسب افگند تيز برقلبگاه
چو طلخند را يابد اندر نبرد
نبايد كه بر وي فشانند گرد
نيايش كنان پيش پيل ژيان
ببايد شدن تنگ بسته ميان
خروشي برآمد كه فرمان كنيم
ز راي توآرايش جان كنيم
وزان روي طلخند پيش سپاه
چنين گفت با پاسبانان گاه
گر ايدون كه باشيم پيروزگر
دهد گردش اختر نيك بر
همه تيغها كينه رابر كشيم
به يزدان پناهيم و دم در كشيم
چو يابيد گو را نبايدش كشت
نه با اوسخن نيز گفتن درشت
بگيريدش از پشت آن پيل مست
به پيش من آريد بسته دو دست
همانگه خروشيدن كرناي
برآمد زدهليز پرده‌سراي
همه كوه و دريا پر آواز گشت
توگفتي سپهر روان بازگشت
ز بس نعره و چاك چاك تبر
ندانست كس پاي گيتي ز سر
ز رخشنده پيكان و پر عقاب
همي دامن اندر كشيد آفتاب
زمين شد به كردار درياي خون
در ودشت بد زيرخون اندرون
دو پيل ژيان شاهزاده دو شاه
براندند هر دو ز قلب سپاه
برآمد خروشي ز طلخند وگو
كه از باد ژوپين من دور شو
به جنگ برادر مكن دست پيش
نگه دار ز آواز من جاي خويش
همي اين بدان گفت وآن هم بدين
چودرياي خون شد سراسر زمين
يلاني كه بودند خنجر گزار
بگشتند پيرامن كارزار
ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوي
همي خون و مغز اندر آمد به جوي
برين گونه تا خور ز گنبد بگشت
وز اندازه آويزش اندرگذشت
خروش آمد از دشت و آواز گو
كه اي جنگسازان و گردان نو
هرآنكس كه خواهد زما زينهار
مداريد ازو كينه در كارزدار
بدان تا برادر بترسد ز جنگ
چوتنها بماند نسازد درنگ
بسي خواستند از يلان زينهار
بسي كشته شد در دم كار زار
چو طلخند بر پيل تنها بماند
گو او را به آواز چندي بخواند
كه رو اي برادر به ايوان خويش
نگه كن به ايوان و ديوان خويش
نيابي همانا بسي زنده تن
از آن تيغزن نامدار انجمن
همه خوب كاري ز يزدان شاس
وزو دار تا زنده باشي سپاس
كه زنده برفتي توازپيش جنگ
نه هنگام رايست و روز درنگ
چوبشنيد طلخند آواز اوي
شد از ننگ پيچان و پر آب روي
به مرغ آمد از دشت آوردگاه
فراز آمدندش زهر سو سپاه
در گنج بگشاد و روزي بداد
سپاهش شد آباد و با كام وشاد
سزاوار خلعت هر آنكس كه ديد
بياراست او را چنانچون سزيد
به دينار چون لشكر آباد گشت
دل جنگجوي از غم آزادگشت
پيامي فرستاد نزديك گو
كه اي تخت را چون بپاليز خو
برآني كه از من شدي بي‌گزند
دلت را به زنار افسون مبند
به آتش شوي ناگهان سوخته
روان آژده چشمها دوخته
چو بشنيد گو آن پيام درشت
دلش راز مهر برادر بشست
دلش زان سخن گشت اندوهگين
به فرزانه گفت اين شگفتي ببين
بدوگفت فرزانه كاي شهريار
تويي از پدر تخت را يادگار
ز دانش پژوهان تو داناتري
هم از تاجداران تواناتري
مرا اين درستست و گفتم بشاه
ز گردنده خورشيد و تابنده ماه
كه اين نامور تا نگردد هلاك
بگردد چو مار اندرين تيره خاك
به پاسخ تو با او درشتي مگوي
بپيوند و آزرم او را بجوي
اگر جنگ سازد بسازيم جنگ
كه او با شتابست و ما با درنگ
سپهبد فرستاده را پيش خواند
به خوبي فراوان سخنها براند
بدوگفت رو با برادر بگوي
كه چندين درشتي و تندي مجوي
درشتي نه زيباست با شهريار
پدرنامور بود و تو نامدار
مرا اين درستست كز پند من
تو دوري نجويي ز پيوند من
وليكن مرا ز آنك هست آرزوي
كه تو نامور باشي و نامجوي
بگويم همه آنچ اندر دلست
سخنها كه جانم برو مايلست
تو را سر بپيچد ز دستور بد
زآساني و راي وراه خرد
مگوي اي برادر سخن جز بداد
كه گيتي سراسر فسونست و باد
سوي راستي ياز تا هرچ هست
ز گنج ومردان خسروپرست
فرستم همه سر به سر پيش تو
ببيند روان بدانديش تو
كه اندر دل من جز از داد نيست
مباد آنك از جان تو شاد نيست
برينست رايم كه دادم پيام
اگر بشنود مهتر خويش كام
ور ايدون كه رايت جز از جنگ نيست
به خوبي و پيوندت آهنگ نيست
بسازم كنون جنگ را لشكري
كه بايد سپاه مرا كشوري
ازين مرز آباد ما بگذريم
سپه را همه پيش دريا بريم
يكي كنده سازيم گرد سپاه
برين جنگجويان ببنديم راه
ز دريا بكنده در آب افگنيم
سراسر سر اندر شتاب افگنيم
بدان تا هرآنكس كه بيند شكست
ز كنده نباشد ورا راه جست
ز ماهرك پيروز گردد به جنگ
بريزيم خون اندرين جاي تنگ
سپه را همه دستگير آوريم
مبادا كه شمشير و تير آوريم
فرستاده برگشت و آمد چو باد
بروبر سخنهاي گو كرد ياد
چوطلخند بشنيد گفتار گو
ز لشكر هرآنكس كه بد پيشرو
بفرمود تا پيش او خواندند
سزاوار هر جاي بنشاندند
همه پاسخ گو بديشان بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت
به لشكر چنين گفت كين جنگ نو
به دريا كه انديشه كردست گو
چه بينيد واين را چه راي آوريم
كه انديشه او به جاي آوريم
اگر بود خواهيد با من يكي
نپيچيد سر را ز داد اندكي
اگر جنگ جويم چه دريا چه كوه
چو در جنگ لشكر بود هم گروه
اگر يار باشيد با من به جنگ
از آواز روبه نترسد پلنگ
هر آنكس كه جويند نام بزرگ
ز گيتي بيابند كام بزرگ
جهانجوي اگر كشته گردد به نام
به از زنده دشمن بدو شادكام
هر آنكس كه درجنگ تندي كند
همي از پي سودمندي كند
بيابيد چندان ز من خواسته
پرستنده و اسب آراسته
ز كشمير تا پيش درياي چين
به هر شهر برماكنند آفرين
ببخشم همه شهرها بر سپاه
چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه
بپاسخ همه مهتران پيش اوي
يكايك نهادند برخاك روي
كه ما نام جوييم و تو شهريار
ببيني كنون گردش روزگار
ز درگاه طلخند برشد خروش
ز لشكر همه كشور آمد بجوش
سپه را همه سوي دريا كشيد
وزان پس سپاه گوآمد پديد
برابر فرود آمدند آن دو شاه
كه بوند با يكدگر كينه خواه
بگرد اندرون كنده‌اي ساختند
چوشد ژرف آب اندر انداختند
دو لشكر برابر كشيدند صف
سواران همه بر لب آورده كف
بياراست با ميسره ميمنه
كشيدند نزديك دريا بنه
دو شاه گرانمايه پر درد و كين
نهادند برپشت پيلان دو زين
به قلب اندرون ساخته جاي خويش
شده هر يكي لشكر آراي خويش
زمين قار شد آسمان شد بنفش
ز بس نيزه و پرنياني درفش
هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
ز ناليدن بوق وآواي كوس
تو گفتي كه دريا بجوشد همي
نهنگ اندرو خون خروشد همي
ز زخم تبرزين و گوپال و تيغ
ز دريا برآمد يكي تيره ميغ
چو بر چرخ خورشيد دامن كشيد
چنان شد كه كس نيز كس را نديد
توگفتي هوا تيغ بارد همي
بخاك اندرون لاله كارد همي
ز افگنده گيتي بران گونه گشت
كه كركس نيارست برسرگذشت
گروهي بكنده درون پر ز خون
دگر سر بريده فگنده نگون
ز دريا همي‌خاست از باد موج
سپاه اندر آمد همي فوج فوج
همه دشت مغز و جگر بود و دل
همه نعل اسبان ز خون پر ز گل
نگه كرد طلخند از پشت پيل
زمين ديد برسان درياي نيل
همه باد بر سوي طلخند گشت
به راه و به آب آرزومند گشت
ز باد و ز خورشيد و شمشير تيز
نه آرام ديد و نه راه گريز
بران زين زرين بخفت و بمرد
همه كشور هند گو راسپرد
ببيشي نهادست مردم دو چشم
ز كمي بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند اي مرد دانا نه اين
ز گيتي همه شادماني گزين
اگر چند بفزايد از رنج گنج
همان گنج گيتي نيرزد به رنج
زقلب سپه چون نگه كرد گو
نديد آن درفش سپهدار نو
سواري فرستاد تا پشت پيل
بگردد بجويد همه ميل ميل
ببيند كه آن لعل رخشان درفش
كزو بود روي سواران بنفش
كجاشد كه بنشست جوش نبرد
مگر چشم من تيره گون شد ز گرد
سوار آمد و سر به سر بنگريد
درفش سرنامداران نديد
همه قلب گه ديد پر گفت و گوي
سواران كشور همه شاه جوي
فرستاده برگشت و آمد چو باد
سخنها همه پيش او كرد ياد
سپهبد فرود آمد از پشت پيل
پياده همي‌رفت گريان دو ميل
بيامد چوطلخند را مرده ديد
دل لشكر از درد پژمرده ديد
سراپاي او سر به سر بنگريد
به جايي برو پوست خسته نديد
خروشان همه گوشت بازو بكند
نشست از برش سوگوار و نژند
همي‌گفت زار اي نبرده جوان
برفتي پر از درد و خسته روان
تو راگردش اختر بد بكشت
وگرنه نزد بر تو بادي درشت
بپيچيد ز آموزگاران سرت
تو رفتي ومسكين دل مادرت
بخوبي بسي راندم با تو پند
نيامد تو را پند من سودمند
چو فرزانه گو بد آنجا رسيد
جهان جوي طلخند را مرده ديد
برادرش گريان و پر درد گشت
خروش سواران بران پهن دشت
خروشان بغلتيد در پيش گو
همي‌گفت زار اي جهان‌دار نو
ازان پس بياراست فرزانه پند
بگو گفت كاي شهريار بلند
ازين زاري و سوگواري چه سود
چنين رفت و اين بودني كار بود
سپاس از جهان آفرينت يكيست
كه طلخند بر دست تو كشته نيست
همه بودني گفته بودم به شاه
ز كيوان و بهرام و خورشيد و ماه
كه چندان به پيچيد برزم اين جوان
كه برخويشتن بر سر آرد زمان
كنون كار طلخند چون بادگشت
بناداني و تيزي اندر گذشت
سپاهست چندان پر از درد و خشم
سراسر همه برتو دارند چشم
بيارام و ما را تو آرام ده
خرد را به آرام دل كام ده
كه چون پادشا را ببيند سپاه
پر از درد و گريان پياده به راه
بكاهدش نزد سپاه آبروي
فرومايه گستاخ گردد بروي
به كردار جام گلابست شاه
كه از گرد يكباره گردد تباه
ز دانا خردمند بشنيد پند
خروشي ز لشكر برآمد بلند
كه آن لشكر اكنون جدا نيست زين
همه آفرين باد بر آن و اين
همه پاك در زينهار منيد
وزين بر منش يادگار منيد
ازان پس چو دانندگان را بخواند
به مژگان بسي خون دل برفشاند
ز پند آنچ طلخند را داده بود
بدياشن بگفت آنچ ازو هم شنود
يكي تخت تابوت كردش ز عاج
ز زر و ز پيروزه و خوب ساج
بپوشيد رويش به چيني پرند
شد آن نامور نامبردار هند
بدبق و بقير و بكافور و مشك
سرتنگ تابوت كردند خشك
وزان جايگه تيز لشكر براند
به راه و به منزل فراوان نماند
چو شاهان گزيدند جاي نبرد
بشد مادر از خواب و آرام و خورد
هميشه بره ديدبان داشتي
به تلخي همي روز بگذاشتي
چوازراه برخاست گرد سپاه
نگه كرد بينادل از ديده‌گاه
همي ديده‌بان بنگريد از دو ميل
كه بيند مگر تاج طلخند و پيل
ز بالا درفش گو آمد پديد
همه روي كشور سپه گستريد
نيامد پديد از ميان سپاه
سواري برافگند از ديده‌گاه
كه لشكر گذر كرد زين روي كوه
گو وهرك بودند با او گروه
نه طلخند پيدا نه پيل و درفش
نه آن نامداران زرينه كفش
ز مژگان فروريخت خون مادرش
فراوان به ديوار بر زد سرش
ازان پس چوآمد به مام آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
جهاندار طلخند بر زين بمرد
سرگاه شاهي بگو در سپرد
همي جامه زد چاك و رخ را بكند
به گنجور گنج آتش اندر فگند
به ايوان او شد دمان مادرش
به خون اندرون غرقه گشته سرش
همه كاخ وتاج بزرگي بسوخت
ازان پس بلند آتشي برفروخت
كه سوزد تن خويش به آيين هند
ازان سوگ پيداكند دين هند
چو از مادر آگاهي آمد بگو
برانگيخت آن بارهٔ تيزرو
بيامد ورا تنگ در بر گرفت
پر از خون مژه خواهش اندر گرفت
بدو گفت كاي مهربان گوش دار
كه ما بيگناهيم زين كارزار
نه من كشتم او را نه ياران من
نه گردي گمان برد زين انجمن
كه خود پيش او دم توان زد درشت
ورا گردش اختر بد بكشت
بدو گفت مادر كه اي بدكنش
ز چرخ بلند آيدت سرزنش
برادر كشي از پي تاج و تخت
نخواند تو را نيكدل نيكبخت
چنين داد پاسخ كه اي مهربان
نشايد كه برمن شوي بدگمان
بيارام تا گردش روزمگاه
نمايم تو را كار شاه و سپاه
كه يارست شد پيش او رزمجوي
كرا بود در سر خود اين گفت وگوي
به دادار كو داد ومهر آفريد
شب و روز و گردان سپهر آفريد
كزين پس نبيند مرا مهر و گاه
نه اسب و نه گرز و نه تخت و كلاه
مگر كين سخن آشكارا كنم
ز تندي دلت پرمداراكنم
كه او را بدست كسي بد زمان
كه مردم رهايي نيابد ازان
كه يابد به گيتي رهايي ز مرگ
وگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چنان شمع رخشان فرو پژمرد
بگيت كسي يك نفس نشمرد
وگر چون نمايم نگردي تو رام
به دادار دارنده كوراست كام
كه پيشت به آتش بر خويش را
بسوزم ز بهر بدانديش را
چو بشنيد مادر سخنهاي گو
دريغ آمدش برز و بالاي گو
بدو گفت مادر كه بنماي راه
كه چون مرد بر پيل طلخند شاه
مگر بر من اين آشكارا شود
پر آتش دلم پرمدارا شود
پر از در شد گو بايوان خويش
جهانديده فرزانه را خواند پيش
بگفت آنچ با مادرش رفته بود
ز مادر كه برآتش آشفته بود
نشستند هر دو بهم راي زن
گو و مرد فرزانه بي‌انجمن
بدو گفت فرزانه كاي نيكخوي
نگردد بما راست اين آرزوي
ز هر سو بخوانيم برنا و پير
كجا نامداري بود تيزوير
ز كشمير وز دنبر و مرغ و ماي
وزان تيزويران جوينده راي
ز دريا و از كنده وزرمگاه
بگوييم با مرد جوينده راه
سواران بهر سو پراگند گو
بجايي كه بد موبدي پيشرو
سراسر بدرگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با موبدان
بزرگان دانادل و بخردان
صفت كرد فرزانه آن رزمگاه
كه چون رفت پيكار جنگ وسپاه
ز دريا و از كنده و آبگير
يكايك بگفتند با تيزوير
نخفتند زايشان يكي تيره شب
نه بر يكدگر برگشادند لب
ز ميدان چو برخاست آواز كوس
جهانديدگان خواستند آبنوس
يكي تخت كردند از چارسوي
دومرد گرانمايه و نيكخوي
همانند آن كنده و رزمگاه
بروي اندر آورده روي سپاه
بران تخت صدخانه كرده نگار
صفي كرد او لشكر كارزار
پس آنگه دولشكر زساج و زعاج
دو شاه سرافراز با پيل وتاج
پياده بديد اندرو با سوار
همه كرده آرايش كارزار
ز اسبان و پيلان و دستور شاه
مبارز كه اسب افگند بر سپاه
همه كرده پيكر به آيين جنگ
يك تيز وجنبان يكي با درنگ
بياراسته شاه قلب سپاه
ز يك دست فرزانهٔ نيك‌خواه
ابر دست شاه از دو رويه دو پيل
ز پيلان شده گرد همرنگ نيل
دو اشتر بر پيل كرده به پاي
نشانده برايشان دو پاكيزه راي
به زير شتر در دو اسب و دو مرد
كه پرخاش جويند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روي دوصف
ز خون جگر بر لب آورده كف
پياده برفتي ز پيش و ز پس
كجا بود در جنگ فريادرس
چو بگذاشتي تا سر آوردگاه
نشستي چو فرزانه بر دست شاه
همان نيزه فرزانه يك خانه بيش
نرفتي نبودي ازين شاه پيش
سه خانه برفتي سرافراز پيل
بديدي همه رزم گه از دو ميل
سه خانه برفتي شتر همچنان
برآورد گه بر دمان و دنان
نرفتي كسي پيش رخ كينه‌خواه
همي‌تاختي او همه رزمگاه
همي‌راند هر يك به ميدان خويش
برفتن نكردي كسي كم و بيش
چو ديدي كسي شاه را در نبرد
به آواز گفتي كه شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه
رخ و اسب و فرزين و پيل و سپاه
نگه كرد شاه اندران چارسوي
سپه ديد افگنده چين در بروي
ز اسب و ز كنده بر و بسته راه
چپ و راست و پيش و پس اندر سپاه
شد از رنج وز تشنگي شاه مات
چنين يافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوي
گوآن شاه آزاده و نيكخوي
همي‌كرد مادر ببازي نگاه
پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد وخشم
ببازي شطرنج داده دو چشم
همه كام و رايش به شطرنج بود
ز طلخند جانش پر از رنج بود
هميشه همي‌ريخت خونين سرشك
بران درد شطرنج بودش پزشك
بدين گونه بد تاچمان و چران
چنين تا سر آمد بروبر زمان
سرآمد كنون برمن اين داستان
چنان هم كه بشنيدم ازباستان


بخش ۹ - داستان كسري با بوزرجمهر

۳۴ بازديد


چنان بد كه كسري بدان روزگار
برفت از مداين ز بهر شكار
همي‌تاخت با غرم و آهو به دشت
پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاري رسيد
درخت و گيا ديد و هم سايه ديد
همي‌راند با شاه بوزرجمهر
ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگي شاه نرم
بدان تاكند برگيا چشم گرم
نديد از پرستندگان هيچكس
يكي خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتيد چندي بران مرغزار
نهاده سرش مهربان بركنار
هميشه ببازوي آن شاه بر
يكي بند بازو بدي پرگهر
برهنه شد از جامه بازوي او
يكي مرغ رفت از هوا سوي او
فرودآمد از ابر مرغ سياه
ز پرواز شد تا ببالين شاه
ببازو نگه كرد وگوهر بديد
كسي رابه نزديك او برنديد
همه لشكرش گرد آن مرغزار
همي‌گشت هركس ز بهر شكار
همان شاه تنها بخواب اندرون
نه بر گرد او بركسي رهنمون
چومرغ سيه بند بازوي بديد
سر در ز آن گوهران بردريد
چوبدريد گوهر يكايك بخورد
همان در خوشاب و ياقوت زرد
بخورد و ز بالين او بر پريد
همانگه ز ديدار شد ناپديد
دژم گشت زان كار بوزرجمهر
فروماند از كارگردان سپهر
بدانست كآمد بتنگي نشيب
زمانه بگيرد فريب و نهيب
چوبيدارشد شاه و او را بديد
كزان سان همي لب بدندان گزيد
گماني چنان برد كو را بخواب
خورش كرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت كاي سگ تو را اين كه گفت
كه پالايش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم
ز خاكست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندي زبان رنجه كرد
نديد ايچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جاي بوزرجمهر
ز شاه و ز كردار گردان سپهر
كه بس زود ديد آن نشان نشيب
خردمند خامش بماند از نهيب
همه گرد بر گرد آن مرغزار
سپه بود و اندر ميان شهريار
نشست از بر اسب كسري بخشم
ز ره تا در كاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همي لب گزيد
فرود آمد از باره چندي ژكيد
بفرمود تا روي سندان كنند
بداننده بر كاخ زندان كنند
دران كاخ بنشست بوزرجمهر
ازو برگسسته جهاندار مهر
يكي خويش بودش دلير وجوان
پرستندهٔ شاه نوشين‌روان
بهرجاي با شاه در كاخ بود
به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسيد يك روز بوزرجمهر
ز پروردهٔ شاه خورشيد چهر
كه او را پرستش همي چون كني
بياموز تا كوشش افزون كني
پرستنده گفت اي سر موبدان
چنان دان كه امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم
زمين ز آبدستان مگر يافت نم
نگه سوي من بنده زان گونه كرد
كه گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت
مراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشي گفت آب آر خيز
چنان چون كه بر دست شاه آب ريز
بياورد مرد جوان آب گرم
همي‌ريخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت كين بار بر دستشوي
تو با آب جو هيچ تندي مجوي
چولب را ببالايد از بوي خوش
تو از ريخت آبدستان نكش
چو روز دگر شاه نوشين‌روان
بهنگام خوردن بياورد خوان
پرستنده را دل پرانديشه گشت
بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود
نه كم كرد ازان نيز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ريخت آب
نه نرم ونه از ريختن برشتاب
بدو گفت شاه اي فزاينده مهر
كه گفت اين تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرين دانش او داد راه
كه بيند همي اين جهاندار شاه
بدو گفت رو پيش دانا بگوي
كزان نامور جاه و آن آبروي
چراجستي از برتري كمتري
ببد گوهر و ناسزا داوري
پرستنده بشنيد و آمد دوان
برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشيند با او بگفت
چين يافت زو پاسخ اندر نهفت
كه حال من از حال شاه جهان
فراوان بهست آشكار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها يكايك برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه
ورا بند فرمود و تاريك چاه
دگر باره پرسيد زان پيشكار
كه چون دارد آن كم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر
بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنين داد پاسخ بدو نيكخواه
كه روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد
همه پاسخش كرد بر شاه ياد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ
ز آهن تنوري بفرمود تنگ
ز پيكان وز ميخ گرد اندرش
هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جاي دانا گزيد
دل از مهر دانا بيكسو كشيد
نبد روزش آرام و شب جاي خواب
تنش پر ز سختي دلش پرشتاب
چهارم چنين گفت شاه جهان
ابا پيشكارش سخن درنهان
كه يك بار نزديك دانا گذار
ببر زود پيغام و پاسخ بيار
بگويش كه چون‌بيني اكنون تنت
كه از ميخ تيزست پيراهنت
پرستنده آمد بداد آن پيام
كه بشنيد زان مهر خويش كام
چنين داد پاسخ بمرد جوان
كه روزم به از روز نوشين‌روان
چو برگشت و پاسخ بياورد مرد
ز گفتار شد شاه را روي زرد
ز ايوان يكي راستگوي گزيد
كه گفتار دانا بداند شنيد
ابا او يكي مرد شمشير زن
كه دژخيم بود اندران انجمن
كه رو تو بدين بد نهان را بگوي
كه گر پاسخت را بود رنگ و بوي
و گرنه كه دژخيم با تيغ تيز
نمايد تو را گردش رستخيز
كه گفتي كه زندان به از تخت شاه
تنوري پر از ميخ با بند و چاه
بيامد بگفت آنچ بشنيد مرد
شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاكدل گفت بوزرجمهر
كه ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختي چه با رنج سخت
ببنديم هر دو بناكام رخت
نه اين پاي دارد بگيتي نه آن
سرآيد همي نيك و بد بي‌گمان
ز سختي گذر كردن آسان بود
دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخيم باز آمدند
بر شاه گردن فراز آمدند
شنيده بگفتند با شهريار
دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ايوانش بردند زان تنگ جاي
به دستوري پاكدل رهنماي
برين نيز بگذشت چندي سپهر
پر آژنگ شد روي بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باريك شد
دوچمش ز انديشه تاريك شد
چو با گنج رنجش برابر نبود
بفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد كه قيصر بدان چندگاه
رسولي فرستاد نزديك شاه
ابا نامه و هديه و با نثار
يكي درج و قفلي برو استوار
كه با شاه كنداوران وردان
فراوان بود پاكدل موبدان
بدين قفل و اين درج نابرده دست
نهفته بگويند چيزي كه هست
فرستيم باژ ار بگويند راست
جز از باژ چيزي كه آيين ماست
گراي دون كه زين دانش ناگزير
بماند دل موبد تيزوير
نبايد كه خواهد ز ما باژ شاه
نراند بدين پادشاهي سپاه
برين گونه دارم ز قيصر پيام
تو پاسخ گزار آنچ آيدت كام
فرستاده راگفت شاه جهان
كه اين هم نباشد ز يزدان نهان
من از فر او اين بجاي آورم
همان مرد پاكيزه راي آورم
يكي هفته ايدر ز مي شاد باش
برامش دل آراي وآزاد باش
ازان پس بران داستان خيره ماند
بزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه كرد هريك زهر باره‌اي
كه سازد مر آن بند را چاره‌اي
بدان درج و قفلي چنان بي‌كليد
نگه كرد و هر موبدي بنگريد
ز دانش سراسر بيكسو شدند
بناداني خويش خستو شدند
چو گشتند يك انجمن ناتوان
غمي شد دل شاه نوشين‌روان
همي‌گفت كين راز گردان سپهر
بيارد بانديشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد
برو پر ز چين كرد و رخساره زرد
شهنشاه چون ديد ز انديشه رنج
بفرمود تا جامه دستي ز گنج
بياورد گنجور و اسبي گزين
نشست شهنشاه كردند زين
به نزديك دانا فرستاد و گفت
كه رنجي كه ديدي نشايد نهفت
چنين راند بر سر سپهر بلند
كه آيد ز ما بر تو چندي گزند
زيان تو مغز مرا كرد تيز
همي با تن خويش كردي ستيز
يكي كار پيش آمدم ناگزير
كزان بسته آمد دل تيزوير
يكي درج زرين سرش بسته خشك
نهاده برو قفل و مهري ز مشك
فرستاد قيصر برما ز روم
يكي موبدي نامبردار بوم
فرستاده گويد كه سالار گفت
كه اين راز پيدا كنيد از نهفت
كه اين درج را چيست اندر نهان
بگويند فرزانگان جهان
به دل گفتم اين راز پوشيده چهر
ببيند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنيد بوزرجمهر اين سخن
دلش پرشد از رنج و درد كهن
ز زندان بيامد سرو تن بشست
به پيش جهانداور آمد نخست
همي‌بود ترسان ز آزار شاه
جهاندار پر خشم و او بيگناه
شب تيره و روز پيدا نبود
بدان سان كه پيغام خسرو شنود
چو خورشيد بنمود تاج از فراز
بپوشيد روي شب تيره باز
باختر نگه كرد بوزرجمهر
چوخورشيد رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواري بجست
بدو گفت بازار من خيره گشت
چو چشمم ازين رنجها تيره گشت
نگه كن كه پيشت كه آيد به راه
ز حالش بپرس ايچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر
همي‌رفت پويان زني خوب چهر
خردمند بينا بدانا بگفت
سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنين گفت پرسنده را راه جوي
كه بپژوه تا دارد اين ماه شوي
زن پاكدامن بپرسنده گفت
كه شويست و هم كودك اندر نهفت
چوبشنيد داننده گفتار زن
بخنديد بر بارهٔ گامزن
همانگه زني ديگر آمد پديد
بپرسيد چون ترجمانش بديد
كه‌اي زن تو را بچه وشوي هست
وگر يك تني باد داري بدست
بدو گفت شويست اگر بچه نيست
چو پاسخ شنيدي بر من مه ايست
همانگه سديگر زن آمد پديد
بيامد بر او بگفت و شنيد
كه اي خوب رخ كيست انباز تو
برين كش خراميدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوي
نخواهم كه پيداكنم نيز روي
چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن
نگر تا چه انديشه افگند بن
بيامد دژم روي تازان به راه
چو بردند جوينده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزديك تخت
دل شاه كسري غمي گشت سخت
كه داننده را چشم بينا نديد
بسي باد سرد از جگر بر كشيد
همي‌كرد پوزش ازان كار شاه
كزو داشت آزار بر بيگناه
پس از روم و قيصر زبان برگشاد
همي‌كرد زان قفل و زان درج ياد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
كه تابان بدي تا بتابد سپهر
يكي انجمن درج در پيش شاه
به پيش بزرگان جوينده راه
بنيروي يزدان كه انديشه داد
روان مرا راستي پيشه داد
بگويم بدرج اندرون هرچ هست
نسايم بران قفل وآن درج دست
اگر تيره شد چشم دل روشنست
روان راز دانش همي‌جوشنست
ز گفتار او شاد شد شهريار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
ز انديشه شد شاه را پشت راست
فرستاده و درج را پيش خواست
همه موبدان وردان را بخواند
بسي دانشي پيش دانا نشاند
ازان پس فرستاده را گفت شاه
كه پيغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنيد رومي زبان برگشاد
سخنهاي قيصر همه كرد ياد
كه گفت از جهاندار پيروز جنگ
خرد بايد و دانش و نام و ننگ
تو را فر و بر ز جهاندار هست
بزرگي و دانايي و زور دست
همان بخرد و موبد راه جوي
گو بر منش كو بود شاه جوي
همه پاك در بارگاه تواند
وگر در جهان نيكخواه تواند
همين درج با قفل و مهر و نشان
ببينند بيدار دل سركشان
بگويند روشن كه زيرنهفت
چه چيزست وآن با خرد هست جفت
فرستيم زين پس بتو باژ و ساو
كه اين مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازين مايه چيز
نخواهند ازين مرزها باژ نيز
چودانا ز گوينده پاسخ شنيد
زبان برگشاد آفرين گستريد
كه همواره شاه جهان شاد باد
سخن دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشيد و ماه
روان را بدانش نماينده راه
نداند جز او آشكارا و راز
بدانش مرا آز و او بي نياز
سه درست رخشان بدرج اندرون
غلافش بود ز آنچ گفتم برون
يكي سفته و ديگري نيم سفت
دگر آنك آهن نديدست جفت
چو بشنيد داناي رومي كليد
بياورد و نوشين‌روان بنگريد
نهفته يكي حقه بد در ميان
بحقه درون پردهٔ پرنيان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت
چنان هم كه داناي ايران بگفت
نخستين ز گوهر يكي سفته بود
دوم نيم سفت و سيم نابسود
همه موبدان آفرين خواندند
بدان دانشي گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بي‌تاب كرد
دهانش پر از در خوشاب كرد
ز كار گذشته دلش تنگ شد
بپيچيد و رويش پر آژنگ شد
كه با او چراكرد چندان جفا
ازان پس كزو ديد مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده يافت
روانش بدرد اندر آزرده يافت
برآورد گوينده راز از نهفت
گذشته همه پيش كسري بگفت
ازان بند بازوي و مرغ سياه
از انديشه گوهر و خواب شاه
بدو گفت كين بودني كار بود
ندارد پشيماني و درد سود
چو آرد بد و نيك راي سپهر
چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمي كه يزدان باختر بكشت
ببايدش برتارك ما نبشت
دل شاه نوشين روان شادباد
هميشه ز درد وغم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاه
بدستور گردد دلاراي گاه
شكارست كار شهنشاه و رزم
مي و شادي و بخشش و داد و بزم
بداند كه شاهان چه كردند پيش
بورزد بدان همنشان راي خويش
ز آگندن گنج و رنج سپاه
ز آزرم گفتار وز دادخواه
دل وجان دستورباشد به رنج
ز انديشهٔ كدخدايي و گنج
چنين بود تا گاه نوشين‌روان
همو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگي و موبد همو
سپهبد همو بود و بخرد همو
بهرجاي كارآگهان داشتي
جهان را بدستور نگذاشتي
ز بسيار و اندك ز كار جهان
بدو نيك زو كس نكردي نهان
ز كار آگهان موبدي نيكخواه
چنان بد كه برخاست بر پيش گاه
كه گاهي گنه بگذراني همي
ببد نام آنكس نخواني همي
هم اين را دگر باره آويز شست
گنهكار اگر چند با پوزشست
بپاسخ چنين بود توقيع شاه
كه آنكس كه خستو شود بر گناه
چو بيمار زارست و ما چون پزشك
ز دارو گريزان و ريزان سرشك
بيك دارو ار او نگردد درست
زوان از پزشكي نخواهيم شست
دگر موبدي گفت انوشه بدي
بداد و دهش نيز توشه بدي
سپهدار گرگان برفت از نهفت
ببيشه درآمد زماني بخفت
بنه برد ار گيل و او برهنه
همي‌بازگردد ز بهر بنه
بتوقيع پاسخ چنين داد باز
كه هستيم ازان لشكري بي‌نياز
كجا پاسپاني كند بر سپاه
ز بد خويشتن راندارد نگاه
دگر گفت انوشه بدي جاودان
نشست و خور و خواب با موبدان
يكي نامور مايه دار ايدرست
كه گنجش ز گنج تو افزونترست
چنين داد پاسخ كه آري رواست
كه از فره پادشاهي ماست
دگر گفت كاي شهريار بلند
انوشه بدي وز بدي بي‌گزند
اسيران رومي كه آورده‌اند
بسي شيرخواره درو برده‌اند
به توقيع گفت آنچه هستند خرد
ز دست اسيران نبايد شمرد
سوي مادرانشان فرستيد باز
به دل شاد وز خواسته بي‌نياز
نبشتند كز روم صدمايه‌ور
همي بازخرند خويشان به زر
اگر باز خرند گفت از هراس
بهر مايه داري يك مايه كاس
فروشيد و افزون مجوييد نيز
كه ما بي‌نيازيم ز ايشان بچيز
بشمشير خواهيم ز ايشان گهر
همان بدره و برده و سيم و زر
بگفتند كز مايه داران شهر
دو بازارگانند كز شب دو بهر
يكي را نيايد سراندر بخواب
از آواز مستان وچنگ ور باب
چنين داد پاسخ كزين نيست رنج
جز ايشان هرآنكس كه دارند گنج
همه همچنان شاد وخرم زيند
كه‌آزاد باشند و بي‌غم زيند
نوشتند خطي كانوشه بدي
هميشه ز تو دور دست بدي
به ايوان چنين گفت شاه يمن
كه نوشين‌روان چون گشايد دهن
همه مردگان را كند بيش ياد
پر از غم شود زنده را جان شاد
چنين داد پاسخ كه از مرده ياد
كند هرك دارد خرد با نژاد
هرآنكس كه از مردگان دل بشست
نباشد ورا نيكويها درست
يكي گفت كاي شاه كهتر پسر
نگردد همي گرد داد پدر
بريزد همي بر زمين بر درم
كه باشد فروشندهٔ او دژم
چنين داد پاسخ كه اين نارواست
بهاي زمين هم فروشنده راست
دگر گفت كاي شاه برترمنش
كه دوري ز بيغاره و سرزنش
دلي داشتي پيش ازين پر ز شرم
چرا شد برين سان بي‌آزرم و گرم
چنين داد پاسخ كه دندان نبود
مكيدن جز از شير پستان نبود
چودندان برآمد بباليد پشت
همي گوشت جويم چو گشتم درشت
يكي گفت گيرم كنون مهتري
براي و بدانش ز ما مهتري
چرا برگذشتي ز شاهنشهان
دو ديده براي تو دارد جهان
چنين داد پاسخ كه ما را خرد
ز ديدار ايشان همي‌بگذرد
هش و دانش و راي دستور ماست
زمين گنج و انديشه گنجور ماست
دگر گفت باز تو اي شهريار
عقابي گرفتست روز شكار
چنين گفت كو را بكوبيد پشت
كه با مهتر خود چرا شد درشت
بياويز پايش ز دار بلند
بدان تا بدو بازگردد گزند
كه از كهتران نيز در كارزار
فزوني نجويند با شهريار
دگر نامداري ز كارآگهان
چنين گفت كاي شهريار جهان
به شبگير برزين بشد با سپاه
ستاره‌شناسي بيامد ز راه
چنين گفت كاي مرد گردن فراز
چنين لشكري گشن وزين گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهريار
نبيند كس او را بدين روزگار
بتوقيع گفت آنك گردان سپهر
گشادست با راي او چهر و مهر
ببرزين سالار و گنج و سپاه
نگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدي گفت كز شهريار
چنين بود پيمان بيك روزگار
كه مردي گزينند فرخ نژاد
كه در پادشاهي بگردد بداد
رساند بدين بارگاه آگهي
ز بسيار واندك بدي گر بهي
گشسب سرافراز مرديست پير
سزد گر بود داد را دستگير
چنين داد پاسخ كه او را ز آز
كمر برميانست دور از نياز
كسي را گزينيد كز رنج خويش
بپرهيز وباشدش گنج خويش
جهانديده مردي درشت و درست
كه او راي درويش سازد نخست
يكي گفت سالار خواليگران
همي‌نالد از شاه وز مهتران
كه آن چيز كو خود كند آرزوي
سپارد همه كاسه بر چار سوي
نبويد نيازد بدو نيز دست
بلرزد دل مرد خسروپرست
چنين داد پاسخ كه از بيش خورد
مگر آرزو بازگردد بدرد
دگر گفت هركس نكوهش كند
شهنشاه را چون پژوهش كند
كه بي‌لشكر گشن بيرون شود
دل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمني بد سگالد بدوي
بيايد به چاره بنالد بدوي
چنين داد پاسخ كه داد وخرد
تن پادشا راهمي‌پرورد
اگر دادگر چند بي‌كس بود
ورا پاسبان راستي بس بود
دگر گفت كاي با خرد گشته جفت
به ميدان خراسان سالار گفت
كه گرزاسب را بازكرد او ز كار
چه گفت اندرين كار او شهريار
چنين داد پاسخ كه فرمان ما
نورزيد و بنهفت پيمان ما
بفرمودمش تا به ارزانيان
گشايد در گنج سود و زيان
كسي كودهش كاست باشد به كار
بپوشد همه فره شهريار
دگر گفت باهركسي پادشا
بزرگست وبخشنده و پارسا
پرستار ديرينه مهرك چه كرد
كه روزيش اندك شد و روي زرد
چنين داد پاسخ كه او شد درشت
بران كردهٔ خويش بنهاد پشت
بيامد بدرگاه و بنشست مست
هميشه جز از مي‌ندارد بدست
ز كارآگهان موبدي گفت شاه
چو راند سوي جنگ قيصر سپاه
نخواهد جز ايرانيان را به جنگ
جهان شد به ايران بر از روم تنگ
چنين داد پاسخ كه آن دشمني
به طبعست و پرخاش آهرمني
دگر باره پرسيد موبد كه شاه
ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه
كدامست وچون بايدت مرد جنگ
ز مردان شيرافگن تيز چنگ
چنين داد پاسخ كه جنگي سوار
نبايد كه سير آيد از كارزار
همان بزمش آيد همان رزمگاه
برخشنده روز و شبان سياه
نگردد بهنگام نيروش كم
ز بسيار واندك نباشد دژم
دگر گفت كاي شاه نوشين‌روان
هميشه بزي شاد و روشن‌روان
بدر بر يكي مرد بد از نسا
پرستنده و كاردار بسا
درم ماند بر وي سيصد هزار
بديوان چوكردند با او شمار
بنالد همي كين درم خورده شد
برو مهتر وكهتر آزرده شد
چو آگاه شد زان سخن شهريار
كه موبد درم خواست ازكاردار
چنين گفت كز خورده منماي رنج
ببخشيد چيزي مر او را ز گنج
دگر گفت جنگي سواري بخست
بدان خستگي ديرماند و برست
به پيش صف روميان حمله برد
بمرد او وزو كودكان ماند خرد
چه فرمان دهد شهريار جهان
ز كار چنان خرد كودك نوان
بفرمود كان كودكانرا چهار
ز گنج درم داد بايد هزار
هرآنكس كه شد كشته در كارزار
كزو خرد كودك بود يادگار
چونامش ز دفتر بخواند دبير
برد پيش كودك درم ناگزير
چنين هم بسال اندرون چار بار
مبادا كه باشد ازين كارخوار
دگر گفت انوشه بدي سال و ماه
به مرو اندرون پهلوان سپاه
فراوان درم گرد كرد و بخورد
پراگنده گشتند زان مرز مرد
چنين داد پاسخ كه آن خواسته
كه از شهر مردم كند كاسته
چرا بايد از خون درويش گنج
كه او شاد باشد تن وجان به رنج
ازان كس كه بستد بدو بازده
ازان پس به مرو اندر آواز ده
بفرماي داري زدن بر درش
ببيداري كشور و لشكرش
ستمكاره را زنده بر دار كن
دو پايش ز بر سرنگونسار كن
بدان تا كس از پهلوانان ما
نپيچد دل و جان ز پيمان ما
دگر گفت كاي شاه يزدان پرست
بدر بر بسي مردم زيردست
همي داد او را ستايش كنند
جهان آفرين را نيايش كنند
چنين داد پاسخ كه يزدان سپاس
كه از ما كسي نيست اندر هراس
فزون كرد بايد بديشان نگاه
اگر با گناهند و گر بيگناه
دگر گفت كاي شاه با فر و هوش
جهان شد پرآواز خنيا و نوش
توانگر و گر مردم زيردست
شب آيد شود پر ز آواي مست
چنين داد پاسخ كه اندر جهان
بما شاد بادا كهان و مهان
دگر گفت كاي شاه برترمنش
همي زشتگويت كند سرزنش
كه چندين گزافه ببخشيد گنج
ز گرد آوريدن نديدست رنج
چنين داد پاسخ كه آن خواسته
كزو گنج ما باشد آراسته
اگر بازگيريم ز ارزانيان
همه سود فرجام گردد زيان
دگر گفت ماي شهريار بلند
كه هرگز مبادا به جانت گزند
جهودان و ترسا تو را دشمنند
دو رويند و با كيش آهرمنند
چنين داد پاسخ كه شاه سترگ
ابي زينهاري نباشد بزرگ
دگر گفت كاي نامور شهريار
ز گنج توافزون ز سيصد هزار
درم داده‌اي مرد درويش را
بسي پروريده تن خويش را
چنين گفت كاين هم بفرمان ماست
به ارزانيان چيز بخشي رواست
دگر گفت كاي شاه ناديده رنج
ز بخشش فراوان تهي ماند گنج
چنين داد پاسخ كه دست فراخ
همي مرد را نو كند يال وشاخ
جهاندار چون گشت يزدان‌پرست
نيازد ببد درجهان نيز دست
جهان تنگ ديديم بر تنگخوي
مرا آز و زفتي نبد آرزوي
چنين گفت موبد كه اي شهريار
فراخان سالار سيصد هزار
درم بستد از بلخ بامي به رنج
سپرده نهادند يكسر به گنج
چنين داد پاسخ كه ما را درم
نبايد كه باشد كسي زو دژم
كه رنج آيد از بيشي گنج ما
نه چونين بود داد از پادشا
از آنكس كه بستد بدو هم دهيد
ز گنج آنچ خواهد بران سر نهيد
كه درد دل مردم زيردست
نخواهد جهاندار يزدان‌پرست
پي كاخ آباد را بر كنيد
بگل بام او را توانگر كنيد
شود كاخ ويران تو را ز هرچ بود
بماند پس از مرگ نفرين و دود
ز ديوان ما نام او بستريد
بدر بر چنو را بكس مشمريد
دگر گفت كاي شاه فرخ نژاد
بسي‌گيري از جم و كاوس ياد
بدان گفت تا از پس مرگ من
نگردد نهان افسر و ترگ من
دگر گفت كز بهمن سرفراز
چرا شاه ايران بپوشيد راز
چنين داد پاسخ كه او را خرد
بپيچد همي وز هوا برخورد
يكي گفت كاي شاه كهتر نواز
چرا گشتي اكنون چنين دير ياز
چنين داد پاسخ كه با بخردان
همانم همان نيز با موبدان
چوآواز آهرمن آيد بگوش
نماند به دل راي و با مغزهوش
بپرسيد موبد ز شاه زمين
سخن راند از پادشاهي و دين
كه بي دين جهان به كه بي پادشا
خردمند باشد برين بر گوا
چنين داد پاسخ كه گفتم همين
شنيد اين سخن مردم پاكدين
جهاندار بي‌دين جهان را نديد
مگر هركسي دين دگير گزيد
يكي بت پرست و يكي پاكدين
يكي گفت نفرين به از آفرين
ز گفتار ويران نگردد جهان
بگو آنچ رايت بود در نهان
هرآنگه كه شد تخت بي‌پادشا
خردمندي ودين نيارد بها
يكي گفت كاي شاه خرم نهان
سخن راندي چند پيش مهان
يكي آنكه گفتي زمانه منم
بد و نيك او را بهانه منم
كسي كو كند آفرين بر جهان
بما بازگردد درودش نهان
چنين داد پاسخ كه آري رواست
كه تاج زمانه سر پادشاست
جهان را چنين شهرياران سرند
ازيرا چنين بر سران افسرند
گذشتم ز توقيع نوشين‌روان
جهان پير و انديشه من جوان
مرا طبع نشگفت اگر تيز گشت
به پيري چنين آتش‌آميز گشت
ز منبر چومحمود گويد خطيب
بدين محمد گرايد صليب
همي‌گفتم اين نامه را چند گاه
نهان بد ز خورشيد و كيوان و ماه
چو تاج سخن نام محمود گشت
ستايش به آفاق موجود گشت
زمانه بنام وي آباد باد
سپهر ازسرتاج او شاد باد
جهان بستد از بت پرستان هند
به تيغي كه دارد چو رومي پرند


بخش ۸ - داستان كليله ودمنه

۳۱ بازديد


نگه كن كه شادان برزين چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشين روان
كه نامش بماناد تا جاودان
زهردانشي موبدي خواستي
كه درگه بديشان بياراستي
پزشك سخنگوي وكنداوران
بزرگان وكارآزموده سران
ابرهردري نامور مهتري
كجا هرسري رابدي افسري
پزشك سراينده برزوي بود
بنيرو رسيده سخنگوي بود
زهردانشي داشتي بهره‌اي
بهربهره‌اي درجهان شهره‌اي
چنان بد كه روزي بهنگام بار
بيامد برنامور شهريار
چنين گفت كاي شاه دانش‌پذير
پژوهنده ويافته يادگير
من امروز دردفتر هندوان
همي‌بنگريدم بروشن روان
چنين بدنبشته كه بركوه هند
گياييست چيني چورومي پرند
كه آن را چو گردآورد رهنماي
بياميزد ودانش آرد بجاي
چو بر مرده بپراگند بي‌گمان
سخنگوي گرددهم اندر زمان
كنون من بدستوري شهريار
بپيمايم اين راه دشوار خوار
بسي دانشي رهنماي آورم
مگر كين شگفتي بجاي آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست
كه نوشين روان برجهان پادشاست
بدو گفت شاه اين نشايد بدن
مگر آزموده راببايد شدن
ببر نامهٔ من بر راي هند
نگر تاكه باشد بت آراي هند
بدين كارباخويشتن يارخواه
همه ياري ازبخت بيدار خواه
اگر نوشگفتي شود درجهان
كه اين گفته رمزي بود درنهان
ببر هرچ بايد به نزديك راي
كزو بايدت بي‌گمان رهنماي
درگنج بگشاد نوشين روان
زچيزي كه بد درخور خسروان
ز دينار و ديبا و خز و حرير
ز مهر و ز افسر ز مشك و عبير
شتروار سيصد بياراست شاه
فرستاده برداشت آمد به راه
بيامد بر راي ونامه بداد
سربارها پيش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه راي
بدو گفت كاي مرد پاكيزه راي
زكسري مرا گنج بخشيده نيست
همه لشكر وپادشاهي يكيست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه
وزان روشني بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاك
كه گر مردگان را برآرد زخاك
برهمن بكوه اندرون هرك هست
يكي دارد اين راي رابا تودست
بت آراي وفرخنده دستور من
هم آن گنج وپرمايه گنجور من
بدونيك هندوستان پيش تست
بزرگي مرا دركم وبيش تست
بياراستندش به نزديك راي
يكي نامور چون ببايست جاي
خورشگر فرستاد هم خوردني
همان پوشش نغز وگستردني
برفت آن شب وراي زد با ردان
بزرگان قنوج با بخردان
چوبرزد سر از كوه رخشنده روز
پديد آمد آن شمع گيتي فروز
پزشكان فرزانه را خواند راي
كسي كو بدانش بدي رهنماي
چو برزوي بنهاد سرسوي كوه
برفتند بااو پزشكان گروه
پياده همه كوهساران بپاي
بپيمود با دانشي رهنماي
گياها ز خشك و ز تر برگزيد
ز پژمرده و آنچ رخشنده ديد
ز هرگونه دارو ز خشك و ز تر
همي بر پراگند بر مرده بر
يكي مرده زنده نگشت ازگيا
همانا كه سست آمد آن كيميا
همه كوه بسپرد يك يك بپاي
ابر رنج اوبرنيامد بجاي
بدانست كان كار آن پادشا ست
كه زنده است جاويد و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشوير شاه
هم ازنامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نيز كورده بود
زگفتار بيهوده آزرده بود
زكارنبشته ببد تنگدل
كه آن مرد بيدانش و سنگدل
چرا خيره بر باد چيزي نبشت
كه بد بار آن رنج گفتار زشت
چنين گفت زان پس بران بخردان
كه‌اي كارديده ستوده ردان
كه دانيد داناتر از خويشتن
كجا سرفرازد بدين انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن
كه داننده پيرست ايدر كهن
به سال و خرد او ز ما مهترست
به دانش ز هر مهتري بهترست
چنين گفت برزوي با هندوان
كه اي نامداران روشن روان
برين رنجها برفزوني كنيد
مرا سوي او رهنموني كنيد
مگر كان سخنگوي داناي پير
بدين كار باشد مرا دستگير
ببردند برزوي رانزد اوي
پرانديشه دل سرپرازگفت وگوي
چونزديك اوشد سخنگوي مرد
همه رنجها پيش او ياد كرد
زكار نبشته كه آمد پديد
سخنها كه ازكاردانان شنيد
بدو پير دانا زبان برگشاد
ز هر دانشي پيش اوك رد ياد
كه من در نبشته چنين يافتم
بدان آرزو تيز بشتافتم
چو زان رنجها برنيامد پديد
ببايست ناچار ديگر شنيد
گيا چون سخن دان و دانش چو كوه
كه همواره باشد مر او راشكوه
تن مرده چون مرد بيدانشست
كه دانا بهرجاي با رامشست
بدانش بود بي‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانايي آيد ستوه
گياچوكليله ست ودانش چوكوه
كتابي بدانش نماينده راه
بيابي چوجويي توازگنج شاه
چو بشنيد برزوي زو شاد شد
همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرين كرد وشد نزد شاه
بكردار آتش بپيمود راه
بيامد نيايش كنان پيش راي
كه تا جاي باشد توبادي بجاي
كتابيست اي شاه گسترده كام
كه آن را بهندي كليله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه
براي وبدانش نماينده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج
سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه
بپيچيد برخويشتن چندگاه
ببرزوي گفت اين كس از ما نجست
نه اكنون نه از روزگار نخست
وليكن جهاندار نوشين روان
اگر تن بخواهد ز ما يا روان
نداريم ازو باز چيزي كه هست
اگر سرفرازست اگر زيردست
وليكن بخواني مگر پيش ما
بدان تا روان بدانديش ما
نگويد به دل كان نبشتست كس
بخوان و بدان و ببين پيش و پس
بدو گفت برزوي كاي شهريار
ندارم فزون ز آنچ گويي مدار
كليله بياورد گنجور شاه
همي‌بود او را نماينده راه
هران در كه ازنامه بو خواندي
همه روز بر دل همي‌راندي
ز نامه فزون ز آنك بوديش ياد
ز برخواندي نيز تا بامداد
همي‌بود شادان دل و تن درست
بدانش همي جان روشن بشست
چو زو نامه رفتي بشاه جهان
دري از كليله نبشتي نهان
بدين چاره تا نامهٔ هندوان
فرستاد نزديك نوشين روان
بدين گونه تا پاسخ نامه ديد
كه درياي دانش برما رسيد
ز ايوان بيامد به نزديك راي
بدستوري بازگشتن به جاي
چو بگشاد دل راي بنواختش
يكي خلعت هندويي ساختش
دو ياره بهاگير و دو گوشوار
يكي طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندي و تيغ هند
همه روي آهن سراسر پرند
بيامد ز قنوج برزوي شاد
بسي دانش نوگرفته بياد
ز ره چون رسيد اندر آن بارگاه
نيايش كنان رفت نزديك شاه
بگفت آنچ از راي ديد و شنيد
بجاي گيا دانش آمد پديد
بدو گفت شاه‌اي پسنديده مرد
كليله روان مرا زنده كرد
تواكنون ز گنجور بستان كليد
ز چيزي كه بايد ببايد گزيد
بيامد خرد يافته سوي گنج
به گنج‌ور بسيار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست
جز از جامهٔ شاه چيزي نخواست
گرانمايه دستي بپوشيد و رفت
بر گاه كسري خراميد تفت
چو آمد به نزديك تختش فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهريار
كه بي بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتي اي رنج ديده ز گنج
كسي را سزد گنج كو ديد رنج
چنين پاسخ آورد برزو بشاه
كه اي تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنكس كه او پوشش شاه يافت
ببخت و بتخت مهي راه يافت
دگر آنك با جامهٔ شهريار
ببيند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ
بماند رخ دوست با آب و رنگ
يكي آرزو خواهم از شهريار
كه ماند ز من در جهان يادگار
چو بنويسد اين نامه بوزرجمهر
گشايد برين رنج برزوي چهر
نخستين در از من كند يادگار
به فرمان پيروزگر شهريار
بدان تا پس از مرگ من در جهان
ز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه اين بزرگ آروزست
بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
وليكن به رنج تو اندر خورست
سخن گرچه از پايگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
كه اين آرزو را نشايد نهفت
نويسنده از كلك چون خامه كرد
ز بر زوي يك در سرنامه كرد
نبشت او بران نامهٔ خسروي
نبود آن زمان خط جز پهلوي
همي‌بود با ارج در گنج شاه
بدو ناسزا كس نكردي نگاه
چنين تا بتازي سخن راندند
ورا پهلواني همي‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه كرد
خور روز بر ديگر اندازه كرد
دل موبدان داشت و راي كيان
ببسته بهر دانشي بر ميان
كليله به تازي شد از پهلوي
بدين سان كه اكنون همي‌بشنوي
بتازي همي‌بود تا گاه نصر
بدانگه كه شد در جهان شاه نصر
گرانمايه بوالفضل دستور اوي
كه اندر سخن بود گنجور اوي
بفرمود تا پارسي و دري
نبشتند و كوتاه شد داوري
وزان پس چو پيوسته راي آمدش
بدانش خرد رهنماي آمدش
همي‌خواست تا آشكار و نهان
ازو يادگاري بود درجهان
گزارنده را پيش بنشاندند
همه نامه بر رودكي خواندند
بپيوست گويا پراگنده را
بسفت اينچنين در آگنده را
بدان كو سخن راند آرايشست
چو ابله بود جاي بخشايشست
حديث پراگنده بپراگند
چوپيوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد
زمان و زمين پيش او بنده باد
از انديشه دل را مدار ايچ تنگ
كه دوري تو از روزگار درنگ
گهي برفراز و گهي بر نشيب
گهي با مراد و گهي با نهيب
ازين دو يكي نيز جاويد نيست
ببودن تو را راه اميد نيست
نگه كن كنون كار بوزرجمهر
كه از خاك برشد به گردان سپهر
فراز آوريدش بخاك نژند
همان كس كه بردش با بر بلند