بخش ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷

۳۴ بازديد


دگر روز چون تاج بفروخت هور
جهاندار شد سوي نخچير گور
كمان را به زه بر نهاده سپاه
پس لشكر اندر همي رفت شاه
چنين گفت هركو كمان را به دست
بمالد گشايد به اندازه شست
نبايد زدن تير جز بر سرون
كه از سينه پيكانش آيد برون
يكي پهلوان گفت كاي شهريار
نگه كن بدين لشكر نامدار
كه با كيست زين‌گونه تير و كمان
بدانديش گر مرد نيكي گمان
مگر باشد اين را گشاد برت
كه جاويد بادا سر و افسرت
چو تو تير گيري و شمشير و گرز
ازان خسروي فر و بالاي برز
همه لشكر از شاه دارند شرم
ز تير و كمانشان شود دست نرم
چنين داد پاسخ كه اين ايزديست
كزو بگذري زور بهرام چيست
برانگيخت شبديز بهرام را
همي تيز كرد او دلارام را
چو آمدش هنگام بگشاد شست
بر گور را با سرونش ببست
هم‌انگاه گور اندر آمد به سر
برفتند گردان زرين كمر
شگفت اندران زخم او ماندند
يكايك برو آفرين خواندند
كه كس پر و پيكان تيرش نديد
به بالاي آن گور شد ناپديد
سواران جنگي و مردان كين
سراسر برو خواندند آفرين
بدو پهلوان گفت كاي شهريار
مبيناد چشمت بد روزگار
سواري تو و ما همه بر خريم
هم از خروران در هنر كمتريم
بدو گفت شاه اين نه تير منست
كه پيروزگر دستگير منست
كرا پشت و ياور جهاندار نيست
ازو خوارتر در جهان خوار نيست
برانگيخت آن باركش را ز جاي
تو گفتي شد آن باره پران هماي
يكي گور پيش آمدش ماده بود
بچه پيش ازو رفته او مانده بود
يكي تيغ زد بر ميانش سوار
بدونيم شد گور ناپايدار
رسيدند نزديك او مهتران
سرافراز و شمشير زن كهتران
چو آن زخم ديدند بر ماده گور
خردمند گفت اينت شمشير و زور
مبيناد چشم بد اين شاه را
نماند بجز بر فلك ماه را
سر مهتران جهان زير اوست
فلك زير پيكان و شمشير اوست
سپاه از پس‌اندر همي تاختند
بيابان ز گوران بپرداختند
يكي مرد بر گرد لشكر بگشت
كه يك تن مباد اندرين پهن دشت
كه گوري فروشد به بازارگان
بديشان دهند اين همه رايگان
ز بر كوي با نامداران جز
ببردند بسيار ديبا و خز
بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو
نخواهند اگر چندشان بود تاو
ازان شهرها هرك درويش بود
وگر نانش از كوشش خويش بود
ز بخشيدن او توانگر شدند
بسي نيز با تخت و افسر شدند
به شهر اندر آمد ز نخچيرگاه
بكي هفته بد شادمان با سپاه
برفتي خوش‌آواز گويندهٔي
خردمند و درويش جويندهٔي
بگفتي كه اي دادخواهندگان
به يزدان پناهيد از بندگان
كسي كو بخفتست با رنج ما
وگر نيستش بهره از گنج ما
به ميدان خراميد تا شهريار
مگر بر شما نوكند روزگار
دگر هرك پيرست و بيكار و سست
همان كو جوانست و ناتن درست
وگر وام دارد كسي زين گروه
شدست از بد وام خواهان ستوه
وگر بي‌پدر كودكانند نيز
ازان كس كه دارد بخواهند چيز
بود مام كودك نهفته نياز
بدوبر گشايم در گنج باز
وگر مايه‌داري توانگر بمرد
بدين مرز ازو كودكان ماند خرد
گنه كار دارد بدان چيز راي
ندارد به دل شرم و بيم خداي
سخن زين نشان كس مداريد باز
كه از رازداران منم بي‌نياز
توانگر كنم مرد درويش را
به دين آورم جان بدكيش را
بتوزيم فام كسي كش درم
نباشد دل خويش دارد به غم
دگر هرك دارد نهفته نياز
همي دارد از تنگي خويش راز
مر او را ازان كار بي‌غم كنم
فزون شادي و اندهش كم كنم
گر از كارداران بود رنج نيز
كه او از پدرمردهٔي خواست چيز
كنم زنده بر دار بيداد را
كه آزرد او مرد آزاد را
گشادند زان پس در گنج باز
توانگر شد آنكس كه بودش نياز
ز نخچيرگه سوي بغداد رفت
خرد يافته با دلي شاد رفت
برفتند گردنكشان پيش اوي
ز بيگانه و آنك بد خويش اوي
بفرمود تا بازگردد سپاه
بيامد به كاخ دلاراي شاه
شبستان زرين بياراستند
پرستندگان رود و مي خواستند
بتان چامه و چنگ برساختند
ز بيگانه ايوان بپرداختند
ز رود و مي و بانگ چنگ و سرود
هوا را همي داد گفتي درود
به هر شب ز هر حجره يك دست‌بند
ببردند تا دل ندارد نژند
دو هفته همي بود دل شادمان
در گنج بگشاد روز و شبان
درم داد و آمد به شهر صطخر
به سر بر نهاد آن كيان تاج فخر
شبستاان خود را چو در باز كرد
بتان را ز گنج درم ساز كرد
به مشكوي زرين هرانكس كه تاج
نبودش بزير اندرون تخت عاج
ازان شاه ايران فراوان ژكيد
برآشفت وز روزبه لب گزيد
بدو گفت من باژ روم و خزر
بديشان دهم چون بياري بدر
هم‌اكنون به خروار دينار خواه
ز گنج ري و اصفهان باژ خواه
شبستان برين‌گونه ويران بود
نه از اختر شاه ايران بود
ز هر كشوري باژ نو خواستند
زمين را به ديبا بياراستند
برين‌گونه يك چند گيتي بخورد
به بزم و به رزم و به ننگ و نبرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد