بخش ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹

۳۴ بازديد


همي بود يك چند با مهتران
مي روشن و جام و رامشگران
بهار آمد و شد جهان چون بهشت
به خاك سيه بر فلك لاله كشت
همه بومها پر ز نخجير گشت
بجوي آبها چون مي و شير گشت
گرازيدن گور و آهو به شخ
كشيدند بر سبزه هر جاي نخ
همه جويباران پر از مشك دم
بسان گل نارون مي به خم
بگفتند با شاه بهرام گور
كه شد دير هنگام نخچير گور
چنين داد پاسخ كه مردي هزار
گزين كرد بايد ز لشكر سوار
سوي تور شد شاه نخچيرجوي
جهان گشت يكسر پر از گفت‌وگوي
ز گور و ز غرم و ز آهو جهان
بپرداختند آن دلاور مهان
سه ديگر چو بفروخت خورشيد تاج
زمين زرد شد كوه و دريا چو عاج
به نخچير شد شهريار دلير
يكي اژدها ديد چون نره شير
به بالاي او موي زير سرش
دو پستان بسان زنان از برش
كمان را به زه كرد و تير خدنگ
بزد بر بر اژدها بي‌درنگ
دگر تيز زد بر ميان سرش
فروريخت چون آب خون از برش
فرود آمد و خنجري بركشيد
سراسر بر اژدها بردريد
يكي مرد برنا فروبرده بود
به خون و به زهر اندر افسرده بود
بران مرد بسيار بگريست زار
وزان زهر شد چشم بهرام تار
وزانجا بيامد به پرده‌سراي
مي آورد و خوبان بربط سراي
چو سي روز بگذشت ز ارديبهشت
شد از ميوه پاليزها چون بهشت
چنان ساخت كايد به تور اندرون
پرستنده با او يكي رهنمون
به شبگير هرمزد خرداد ماه
ازان دشت سوي دهي رفت‌شاه
ببيند كه اندر جهان داد هست
بجويد دل مرد يزدان‌پرست
همي راند شبديز را نرم‌نرم
برين‌گونه تا روز برگشت گرم
همي‌راند حيران و پيچان به راه
به خواب و به آب آرزومند شاه
چنين تا به آباد جايي رسيد
به هامون به نزد سرايي رسيد
زني ديد بر كتف او بر سبوي
ز بهرام خسرو بپوشيد روي
بدو گفت بهرام كايدر سپنج
دهيد ار نه بايد گذشتن به رنج
چنين گفت زن كاي نبرده سوار
تو اين خانه چون خانهٔ خويش دار
چو پاسخ شنيد اسپ در خانه راند
زن ميزبان شوي را پيش خواند
بدو گفت كاه آر و اسپش بمال
چو گاه جو آيد بكن در جوال
خود آمد به جايي كه بودش نهفت
ز پيش اندرون رفت و خانه برفت
حصيري بگسترد و بالش نهاد
به بهرام بر آفرين كرد ياد
سوي خانهٔ آب شد آب برد
همي در نهان شوي را برشمرد
كه اين پير و ابله بماند به جاي
هرانگه كه بيند كس اندر سراي
نباشد چنين كار كار زنان
منم لشكري‌دار دندان كنان
بشد شاه بهرام و رخ را بشست
كزان اژدها بود ناتن درست
بيامد نشست از بر آن حصير
بدر خانه بر پاي بد مرد پير
بياورد خواني و بنهاد راست
برو تره و سركه و نان و ماست
بخورد اندكي نان و نالان بخفت
به دستار چيني رخ اندر نهفت
چو از خواب بيدار شد زن بشوي
همي گفت كاي زشت ناشسته روي
بره كشت بايد ترا كاين سوار
بزرگست و از تخمهٔ شهريار
كه فر كيان دارد و نور ماه
نماند همي جز به بهرامشاه
چنين گفت با زن گرانمايه شوي
كه چندين چرا بايدت گفت‌وگوي
نداري نمكسود و هيزم نه نان
چه سازي تو برگ چنين ميهمان
بره‌كشتي و خورد و رفت اين سوار
تو شو خر به انبوهي اندر گذار
زمستان و سرما و باد دمان
به پيش آيدت يك زمان بي‌گمان
همي گفت انباز و نشنيد زن
كه هم نيك‌پي بود و هم راي‌زن
به ره كشته شد هم به فرجام كار
به گفتار آن زن ز بهر سوار
چو شد كشته ديگي هريسه بپخت
برند آتش از هيزم نيم‌سخت
بياورد چيزي بر شهريار
برو خايه و تره جويبار
يكي پاره بريان ببرد از بره
همان پخته چيزي كه بد يكسره
چو بهرام دست از خورشها بشست
همي بود بي‌خواب و ناتن‌درست
چو شب كرد با آفتاب انجمن
كدوي مي و سنجد آورد زن
بدو گفت شاه اي زن كم‌سخن
يكي داستان گوي با من كهن
بدان تا به گفتار تو مي خوريم
به مي درد و اندوه را بشكريم
بتو داستان نيز كردم يله
ز بهرامت آزاديست ار گله
زن كم‌سخن گفت آري نكوست
هم آغاز هر كار و فرجام ازوست
بدو گفت بهرام كاين است و بس
ازو دادجويي نبينند كس
زن برمنش گفت كاي پاك‌راي
برين ده فراوان كس است و سراي
هميشه گذار سواران بود
ز ديوان و از كارداران بود
يكي نام دزدي نهد بر كسي
كه فرجام زان رنج يابد بسي
ز بهر درم گرددش كينه‌كش
كه ناخوش كند بر دلش روز خوش
زن پاك‌تن را به آلودگي
برد نام و آرد به بيهودگي
زياني بود كان نيابد به گنج
ز شاه جهاندار اينست رنج
پرانديشه شد زان سخن شهريار
كه بد شد ورا نام زان مايه‌كار
چنين گفت پس شاه يزدان‌شناس
كه از دادگر كس ندارد سپاس
درشتي كنم زين سخن ماه چند
كه پيدا شود داد و مهر از گزند
شب تيره ز انديشه پيچان بخفت
همه شب دلش با ستم بود جفت
بدانگه كه شب چادر مشك‌بوي
بدريد و بر چرخ بنمود روي
بيامد زن از خانه با شوي گفت
كه هر كاره و آتش آر از نهفت
ز هرگونه تخم اندرافگن به آب
نبايد كه بيند ورا آفتاب
كنون تا بدوشم ازين گاو شير
تو اين كار هر كاره، آسان مگير
بياورد گاو از چراگاه خويش
فراوان گيا برد و بنهاد پيش
به پستانش بر دست ماليد و گفت
به نام خداوند بي‌يار و جفت
تهي بود پستان گاوش ز شير
دل ميزبان جوان گشت پير
چنين گفت با شوي كاي كدخداي
دل شاه گيتي دگر شد بران
ستمكاره شد شهريار جهان
دلش دوش پيچان شد اندر نهان
بدو گفت شوي از چه گويي همي
به فال بد اندر چه جويي همي
چنين گفت زن كاي گرانمايه شوي
مرا بيهده نيست اين گفت‌وگوي
چو بيدادگر شد جهاندار شاه
ز گردون نتابد ببايست ماه
به پستانها در شود شيرخشك
نبودي به نافه درون نيز مشك
زنا و ربا آشكارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد
خردمند بگريزد از بي‌خرد
شود خايه در زير مرغان تباه
هرانگه كه بيدادگر گشت شاه
چراگاه اين گاو كمتر نبود
هم آبشخورش نيز بتر نبود
به پستان چنين خشك شد شيراوي
دگرگونه شد رنگ و آژير اوي
چو بهرامشاه اين سخنها شنود
پشيماني آمدش ز انديشه زود
به يزدان چنين گفت كاي كردگار
توانا و دانندهٔ روزگار
اگر تاب گيرد دل من ز داد
ازين پس مرا تخت شاهي مباد
زن فرخ پاك يزدان‌پرست
دگر باره بر گاو ماليد دست
به نام خداوند زردشت گفت
كه بيرون گذاري نهان از نهفت
ز پستان گاوش بباريد شير
زن ميزبان گفت كاي دستگير
تو بيداد را كرده‌اي دادگر
وگرنه نبودي ورا اين هنر
ازان پس چنين گفت با كدخداي
كه بيداد را داد شد باز جاي
تو باخنده و رامشي باش زين
كه بخشود بر ما جهان‌آفرين
به هركاره چون شيربا پخته شد
زن و مرد زان كار پردخته شد
به نزديك مهمان شد آن پاك‌راي
همي برد خوان از پسش كدخداي
نهاده بدو كاسهٔ شيربا
چه نيكو بدي گر بدي زيربا
ازان شيربا شاه لختي بخورد
چنين گفت پس با زن رادمرد
كه اين تازيانه به درگاه بر
بياويز جايي كه باشد گذر
نگه كن يكي شاخ بر در بلند
نبايد كه از باد يابد گزند
ازان پس ببين تا كه آيد ز راه
همي كن بدين تازيانه نگاه
خداوند خانه بپوييد سخت
بياويخت آن شيب شاه از درخت
همي داشت آن را زماني نگاه
پديد آمد از راه بي‌مر سپاه
هرانكس كه اين تازيانه بديد
به بهرامشاه آفرين گستريد
پياده همه پيش شيب دراز
برفتند و بردند يك يك نماز
زن و شوي گفت اين بجز شاه نيست
چنين چهره جز درخور گاه نيست
پر از شرم رفتند هر دو ز راه
پياده دوان تا به نزديك شاه
كه شاها بزرگا ردا بخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا
بدين خانه درويش بد ميزبان
زني بي‌نوا شوي پاليزبان
بران بندگي نيز پوزش نمود
همان شاه ما را پژوهش نمود
كه چون تو بدين جاي مهمان رسيد
بدين بي‌نوا خانه و مان رسيد
بدو گفت بهرام كاي روزبه
ترا دادم اين مرز و اين خوب ده
هميشه جز از ميزباني مكن
برين باش و پاليزباني مكن
بگفت اين و خندان بشد زان سراي
نشست از بر بارهٔ بادپاي
بشد زان ده بي‌نوا شهريار
بيامد به ايوان گوهرنگار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد