من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰

۳۱ بازديد


سواري ز قنوج تازان برفت
به آگاهي رفتن شاه تفت
كه برزوي و ايرانيان رفته‌اند
همان دختر شاه را برده‌اند
شنيد اين سخن شنگل از نيك‌خواه
چو آتش بيامد ز نخچيرگاه
همه لشكر خويش را برنشاند
پس شاه بهرام لشكر براند
بدين‌گونه تا پيش دريا رسيد
سپينود و بهرام يل را بديد
غمي گشت و بگذاشت دريا به خشم
ازان سوي دريا چو بر كرد چشم
بديدش سپينود و بهرام را
مران مرد بي‌باك خودكام را
به دختر چنين گفت كاي بدنژاد
كه چون تو ز تخم بزرگان مباد
تو با اين فريبنده مرد دلير
ز دريا گذشتي به كردار شير
كه بي‌آگهي من به ايران شوي
ز مينوي خرم به ويران شوي
ببيني كنون زخم ژوپين من
چو ناگاه رفتي ز بالين من
بدو گفت بهرام كاي بدنشان
چرا تاختي باره چون بيهشان
مرا آزمودي گه كارزار
چنانم كه با باده و ميگسار
تو داني كه از هندوان صدهزار
بود پيش من كمتر از يك سوار
چو من باشم و نامور يار سي
زره‌دار با خنجر پارسي
پر از خون كنم كشور هندوان
نمانم كه باشد كسي با روان
بدانست شنگل كه او راست گفت
دليري و گردي نشايد نهفت
بدو گفت شنگل كه فرزند را
بيفگندم و خويش و پيوند را
ز ديده گرامي‌ترت داشتم
به سر بر همي افسرت داشتم
ترا دادم آن را كه خود خواستي
مرا راستي بد ترا كاستي
جفا برگزيدي به جاي وفا
وفا را جفا كي پسندي سزا
چه گويم تراكانك فرزند بود
به انديشهٔ من خردمند بود
كنون چون دلاور سواري شدست
گمانم كه او شهرياري شدست
دل پارسي باوفا كي بود
چو آري كند راي او ني بود
چنان بچهٔ شير بودي درست
كه از خون دل دايگانش بشست
چو دندان برآورد و شد تيز چنگ
به پروردگار آمدش راي جنگ
بدو گفت بهرام چون دانيم
بدانديش و بدساز چون خوانيم
به رفتن نباشد مرا سرزنش
نخواهي مرا بددل و بدكنش
شهنشاه ايران و توران منم
سپهدار و پشت دليران منم
ازين پس سزاي تو نيكي كنم
سر بدسگالت ز تن بركنم
به ايران به جاي پدر دارمت
هم از باژ كشور نيازارمت
همان دخترت شمع خاور بود
سر بانوان را چو افسر بود
ز گفتار او ماند شنگل شگفت
ز سر شارهٔ هندوي برگرفت
بزد اسپ وز پيش چندان سپاه
بيامد به پوزش به نزديك شاه
شهنشاه را شاد در بر گرفت
وزان گفتها پوزش اندر گرفت
به ديدار بهرام شد شادكام
بياراست خوان و بياورد جام
برآورد بهرام راز از نهفت
سخنهاي ايرانيان باز گفت
كه كردار چون بود و انديشه چون
كه بودم بدين داستان رهنمون
مي چند خوردند و برخاستند
زبان را به پوزش بياراستند
دو شاه دلاراي يزدان‌پرست
وفا را بسودند بر دست دست
كزين پس دل از راستي نشكنيم
همي بيخ كژي ز بن بركنيم
وفادار باشيم تا جاودان
سخن بشنويم از لب بخردان
سپينود را نيز پدرود كرد
بر خويش تار و برش پود كرد
سبك پشت بر يكدگر گاشتند
دل كينه بر جاي بگذاشتند
يكي سوي خشك و يكي سوي آب
برفتند شادان‌دل و پرشتاب


بخش ۴۴

۳۵ بازديد


چو باز آمد از راه بهرامشاه
به آرام بنشست بر پيش‌گاه
ز مرگ و ز روز بد انديشه كرد
دلش گشت پر درد و رخساره زرد
بفرمود تا پيش او شد دبير
سرافراز موبد كه بودش وزير
همي خواست تا گنجها بنگرد
زر و گوهر و جامه‌ها بشمرد
كه بااو ستاره‌شمر گفته بود
ز گفتار ايشان برآشفته بود
كه باشد ترا زندگاني سه بيست
چهارم به مرگت ببايد گريست
همي گفت شادي كنم بيست سال
كه دارم به رفتن به گيتي همال
دگر بيست از داد و بخشش جهان
كنم راست با آشكار و نهان
نمانم كه ويران شود گوشهٔي
بيابد ز من هركسي توشهٔي
سوم بيست بر پيش يزدان به پاي
بباشم مگر باشدم رهنماي
ستاره‌شمر شست و سه سال گفت
شمار سه سالش بد اندر نهفت
ز گفت ستاره‌شمر جست گنج
وگرنه نبودش خود از گنج رنج
خنك مرد بي‌رنج و پرهيزگار
به ويژه كسي كو بود شهريار
چو گنجور بشنيد شد پيش گنج
به كار شمردن همي برد رنج
به سختي چنان روزگاري ببرد
همه پيش دستور او برشمرد
چو دستور او برگرفت آن شمار
پرانديشه آمد بر شهريار
بدو گفت تا بيست و سه سال نيز
همانا نيازت نيايد به چيز
ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار
درمهاي اين لشكر نامدار
فرستادهٔي نيز كايد برت
ز شاهان وز نامور كشورت
بدين سال گنج تو آراستست
كه پر زر و سيمست و پر خواستست
چو بشنيد بهرام و انديشه كرد
ز دانش غم نارسيده نخورد
بدو گفت كوتاه شد داوري
كه گيتي سه روزست چون بنگري
چو دي رفت و فردا نيامد هنوز
نباشم ز انديشه امروز كوز
چو بخشيدني باشد و تاج و تخت
نخواهم ز گيتي ازين بيش رخت
بفرمود پس تا خراج جهان
نخواهند نيز از كهان و مهان
به هر شهر مردي پديدار كرد
سر خفته از خواب بيدار كرد
بدان تا نجويند پيكار نيز
نيايد ز پيكار افگار نيز
ز گنج آنچ بايستشان خوردني
ز پوشيدني گر ز گستردني
بدين پرخرد موبدان داد و گفت
كه نيك و بد از من نبايد نهفت
ميان سخنها ميانجي بويد
نخواهند چيزي كرانجي بويد
مرا از به و بتر آگه كنيد
ز بدها گمانيم كوته كنيد
پراگنده شد موبد اندر جهان
نماند ايچ نيك و بد اندر نهان
بران پر خرد كارها بسته شد
ز هر كشوري نامه پيوسته شد
كه از داد و پيكاري و خواسته
خرد شد به مغز اندرون كاسته
ز بس جنگ و خون ريختن در جهان
جوانان ندانند ارج مهان
دل آگنده گردد جوان را به چيز
نبيند هم از شاه و موبد به نيز
برين‌گونه چون نامه پيوسته شد
ز خون ريختن شاه دل خسته شد
به هر كشوري كارداري گزيد
پر از داد و دانش چنانچون سزيد
هم از گنج بد پوشش و خوردشان
ز پوشيدن و باز گستردشان
كه شش ماه ديوان بياراستي
وزان زيردستان درم خواستي
نهادي بران سيم نام خراج
به ديوان ستاننده با فر و تاج
به شش ماه بستد به شش باز داد
نبودي ستاننده زان سيم شاد
بدان چاره تا مرد پيكار خون
نريزد نباشد به بد رهنمون
وزان پس نوشتند كارآگهان
كه از داد وز ايمني در جهان
كه هر كش درم بد خراجش نبود
به سرش اندرون داوريها فزود
ز پري به كژي نهادند روي
پر از رنج گشتند و پرخاشجوي
چو آن نامه بر خواند بهرام گور
به دلش اندر افتاد زان كار شور
ز هر كشوري مرزباني گزيد
پر از داد دلشان چنانچون سزيد
به درگاه يكساله روزي بداد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
بفرمود كان را كه ريزند خون
گر آرند كژي به كار اندرون
برانند فرمان يزدان بروي
بدان تا شود هركسي چاره‌جوي
برآمد برين بر بسي روزگار
بكي نامه فرمود پس شهريار
سوي راستگويان و كارآگهان
كجا او پراگنده بد در جهان
كه اندر جهان چيست ناسودمند
كه آرد برين پادشاهي گزند
نوشتند پاسخ كه از داد شاه
نگردد كسي گرد آيين و راه
بشد راي و انديشهٔ كشت و ورز
به هر كشوري راست بيكار مرز
پراگنده بينيم گاوان كار
گيا رست از دشت وز كشت‌زار
چنين داد پاسخ كه تا نيم‌روز
كه بالا كند تاج گيتي فروز
نبايد كس آسود از كشت و ورز
ز بي‌ارز مردم مجوييد ارز
كه بي‌كار مردم ز بي‌دانشيست
به بي دانشان بر ببايد گريست
ورا داد بايد دو و چار دانگ
چو شد گرسنه تا نيايد به بانگ
كسي كو ندارد بر و تخم و گاو
تو با او به تندي و زفتي مكاو
به خوبي نوا كن مر او را به گنج
كس از نيستي تا نيايد به رنج
گر ايدونك باشد زيان از هوا
نباشد كسي بر هوا پادشا
چو جايي بپوشد زمين را ملخ
برد سبزي كشتمندان به شخ
تو از گنج تاوان او بازده
به كشور ز فرموده آواز ده
وگر بر زمين گورگاهي بود
وگر نابرومند راهي بود
كه ناكشته باشد به گرد جهان
زمين فرومايگان و مهان
كسي كو بدين پايكار منست
وگر ويژه پروردگار منست
كنم زنده در گور جايي كه هست
مبادش نشيمن مبادش نشست
نهادند بر نامه بر مهر شاه
هيوني برافگند هر سو به راه


بخش ۴۳

۳۴ بازديد


بيامد ز ميدان چو تير از كمان
بر دختر خويش رفت آن زمان
قلم خواست از ترك و قرطاس خواست
ز مشك سيه سوده انقاس خواست
سر عهد كرد آفرين از نخست
بران كو جهان از نژندي بشست
بگسترد هم پاكي و راستي
سوي ديو شد كژي و كاستي
سپينود را جفت بهرامشاه
سپردم بدين نامور پيشگاه
شهنشاه تا جاودان زنده باد
بزرگان همه پيش او بنده باد
چو من بگذرم زين سپنجي سراي
به قنوج بهرامشاهست راي
ز فرمان اين تاجور مگذريد
تن مرده را سوي آتش بريد
سپاريد گنجم به بهرامشاه
همان كشور و تاج و گاه و سپاه
سپينود را داد منشور هند
نوشته خطي هندوي بر پرند
به ايران همي بود شنگل دو ماه
فرستاد پس مهتري نزد شاه
به دستوري بازگشتن به جاي
خود و نامداران فرخنده‌راي
بدان شد شهنشاه همداستان
كه او بازگردد به هندوستان
ز چيزي كه باشد به ايران زمين
بفرمود تا كرد موبد گزين
ز دينار و ز گوهر شاهوار
ز تيغ و ز خود و كمر بي‌شمار
ز ديبا و از جامهٔ نابسود
كه آن را شمار و كرانه نبود
به اندازه يارانش را هم چنين
بياراست اسپان به ديباي چين
گسي كردشان شاد و خشنود شاه
سه منزل همي راند با او به راه
نبد هم بدين هديه همداستان
علف داد تا مرز هندوستان


بخش ۴۶

۳۴ بازديد

 

برين سان همي خورد شست و سه سال
كس اندر زمانه نبودش همال
سر سال در پيش او شد دبير
خردمند موبد كه بودش وزير
كه شد گنج شاه بزرگان تهي
كنون آمدم تا چه فرمان دهي
هرانكس كه دارد روانش خرد
به مال كسان از بنه ننگرد
چنين پاسخ آورد اين خود مساز
كه هستيم زين ساختن بي‌نياز
جهان را بدان باز هل كافريد
سر گردش آفرينش بديد
همي بگذرد چرخ و يزدان به جاي
به نيكي ترا و مرا رهنماي
بخفت آن شب و بامداد پگاه
بيامد به درگاه بي‌مر سپاه
گروهي كه بايست كردند گرد
بر شاه شد پور او يزدگرد
به پيش بزرگان بدو داد تاج
همان طوق با افسر و تخت عاج
پرستيدن ايزد آمدش راي
بينداخت تاج و بپردخت جاي
گرفتش ز كردار گيتي شتاب
چو شب تيره شد كرد آهنگ خواب
چو بنمود دست آفتاب از نشيب
دل موبد شاه شد پر نهيب
كه شاه جهان برنخيرد همي
مگر از كراني گريزد همي
بيامد به نزد پدر يزدگرد
چو ديدش كف اندر دهانش فسرد
ورا ديد پژمرده رنگ رخان
به ديباي زربفت بر داده جان
چنين بود تا بود و اين بود روز
تو دل را به آز و فزوني مسوز
بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ
هم ايدر ترا ساختن نيست برگ
بي‌آزاري و مردمي بايدت
گذشته چو خواهي كه نگزايدت
همي نو كنم بخشش و داد اوي
مبادا كه گيرد به بد ياد اوي
ورا دخمهٔي ساختند شاهوار
ابا مرگ او خلق شد سوكوار
كنون پرسخن مغزم انديشه كرد
بگويم جهان جستن يزدگرد


بخش ۴۵

۳۴ بازديد


ازان پس به هرسو يكي نامه كرد
به جايي كه درويش بد جامه كرد
بپرسيد هرجا كه بي‌رنج كيست
به هرجاي درويش و بي‌گنج كيست
ز كار جهان يكسر آگه كنيد
دلم را سوي روشني ره كنيد
بيامدش پاسخ ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
كه آباد بينيم روي زمين
به هرجاي پيوسته شد آفرين
مگر مرد درويش كز شهريار
بنالد همي از بد روزگار
كه چون مي گسارد توانگر همي
به سر بر ز گل دارد افسر همي
به آواز رامشگران مي خورند
چو ما مردمان را به كس نشمرند
تهي دست بي‌رود و گل مي خورد
توانگر همانا ندارد خرد
بخنديد زان نامه بيدار شاه
هيوني برافگند پويان به راه
به نزديك شنگل فرستاد كس
چنين گفت كاي شاه فريادرس
ازان لوريان برگزين ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
به ايران فرستش كه رامشگري
كند پيش هر كهتري بهتري
چو برخواند آن نامه شنگل تمام
گزين كرد زان لوريان به نام
به ايران فرستاد نزديك شاه
چنان كان بود در خور نيك‌خواه
چو لوري بيامد به درگاه شاه
بفرمود تا برگشادند راه
به هريك يكي گاو داد و خري
ز لوري همي ساخت برزيگري
همان نيز خروار گندم هزار
بديشان سپرد آنك بد پايدار
بدان تا بورزد به گاو و به خر
ز گندم كند تخم و آرد به بر
كند پيش درويش رامشگري
چو آزادگان را كند كهتري
بشد لوري و گاو و گندم بخورد
بيامد سر سال رخساره زرد
بدو گفت شاه اين نه كار تو بود
پراگندن تخم و كشت و درود
خري ماند اكنون بنه برنهيد
بسازيد رود و بريشم دهيد
كنون لوري از پاك گفتار اوي
همي گردد اندر جهان چاره‌جوي
سگ و كبك بفزود بر گفت شاه
شب و روز پويان به دزدي به راه


بخش ۳ - پادشاهي پيروز بيست و هفت سال بود

۴۰ بازديد


بيامد بتخت كيي برنشست
چنان چون بود شاه يزدان‌پرست
نخستين چنين گفت با مهتران
كه اي پرهنر پاكدل سروران
همي‌خواهم از داور بي‌نياز
كه باشد مرا زندگاني دراز
كه كه را به كه دارم و مه به مه
فراوان خرد باشدم روز به
سر مردمي بردباري بود
سبك سر هميشه بخواري بود
ستون خرد داد و بخشايشست
در بخشش او را چو آرايشست
زبان چرب و گويندگي فر اوست
دليري و مردانگي پر اوست
هران نامور كو ندارد خرد
ز تخت بزرگي كجا برخورد
خردمند هم نيز جاويد نيست
فري برتر از فر جمشيد نيست
چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد
نشست كيي ديگري را سپرد
نماند برين خاك جاويد كس
ز هر بد به يزدان پناهيد و بس
همي‌بود يك سال با داد و پند
خردمند وز هر بدي بي‌گزند
دگر سال روي هوا خشك شد
به جو اندرون آب چون مشك شد
سه ديگر همان و چهارم همان
ز خشكي نبد هيچكس شادمان
هوا را دهان خشك چون خاك شد
ز تنگي به جو آب ترياك شد
ز بس مردن مردم و چارپاي
پيي را نديدند بر خاك جاي
شهنشاه ايران چو ديد آن شگفت
خراج و گزيت از جهان برگرفت
به هر سو كه انبار بودش نهان
ببخشيد بر كهتران و مهان
خروشي برآمد ز درگاه شاه
كه اي نامداران با دستگاه
غله هرچ داريد پيدا كنيد
ز دينار پيروز گنج آگنيد
هر آنكس كه دارد نهاني غله
وگر گاو و گر گوسفند و گله
به نرخي فروشد كه او را هواست
كه از خوردني جانور بي‌نواست
به هر كارداري و خودكامه‌اي
فرستاد تازان يكي نامه‌اي
كه انبارها برگشايند باز
به گيتي برآنكس كه هستش نياز
كسي گر بميرد بنايافت نان
ز برنا و از پير مرد و زنان
بريزم ز تن خون انباردار
كجا كار يزدان گرفتست خوار
بفرمود تا خانه بگذاشتند
به دشت آمد و دست برداشتند
همي به آسمان اندر آمد خروش
ز بس مويه و درد و زاري و جوش
ز كوه و بيابان وز دشت و غار
ز يزدان همي‌خواستي زينهار
برين گونه تا هفت سال از جهان
نديدند سبزي كهان و مهان
بهشتم بيامد مه فوردين
برآمد يكي ابر با آفرين
همي در باريد بر خاك خشك
همي‌آمد از بوستان بوي مشك
شده ژاله برگل چو مل در قدح
همي‌تافت از ابر قوس قزح
زمانه‌برست از بد بدگمان
به هرجاي بر زه نهاده كمان
چو پيروز ازان روز تنگي‌برست
بر آرام بر تخت شاهي نشست
يكي شارستان كرد پيروز كام
بفرمود كو را نهادند نام
جهاندار گوينده گفت اين ريست
كه آرمام شاهان فرخ پيست
دگر كرد بادان پيروزنام
خنيده بهرجايش آرام و كام
كه اكنونش خواني همي اردبيل
كه قيصر بدو دارد از داد ميل
چو اين بومها يكسر آباد كرد
دل مردم پر خرد شاد كرد
درم داد با لشكر نامدار
سوي جنگ جستن برآراست كار
بدان جنگ هرمز بدي پيش‌رو
همي‌رفت با كارسازان نو
قباد از پس پشت پيروز شاه
همي‌راند چون باد لشكر به راه
كه پيروز را پاك فرزند بود
خردمند شاخي برومند بود
بلاش از بر تخت بنشست شاد
كه كهتر پسر بود با مهر و داد
يكي پارسي بود بس نامدار
ورا سوفزا خواندي شهريار
بفرمود پيروز كايدر بباش
چو دستور شايسته نزد بلاش
سپه را سوي جنگ تركان كشيد
همي تاج و تخت كيي را سزيد
همي‌راند با لشكر و گنج و ساز
كه پيكار جويند با خوشنواز
نشاني كه بهرام يل كرده بود
ز پستي بلندي برآورده بود
نبشته يكي عهد شاهنشهان
كه از ترك و ايرانيان در جهان
كسي زين نشان هيچ برنگذرد
كزان رود برتر زمين نشمرد
چو پيروز شيراوژن آنجا رسيد
نشان كردن شاه ايران بديد
چنين گفت يكسر بگردنكشان
كه از پيش تركان برين همنشان
مناره برآرم به شمشير و گنج
ز هيتال تا كس نباشد به رنج
چو باشد مناره به پيش برك
بزرگان به پيش من آرند چك
بگويم كه آن كرد بهرام گور
به مردي و دانايي و فر و زور
نمانم بجايي پي خوشنواز
به هيتال و ترك از نشيب و فراز
چو بشنيد فرزند خاقان كه شاه
ز جيحون گذر كرد خود با سپاه
همي‌بشكند عهد بهرام گور
بدان تازه شد كشتن و جنگ و شور
دبير جهانديده را خوشنواز
بفرمود تا شد بر او فراز
يكي نامه بنوشت با آفرين
ز دادار بر شهريار زمين
چنين گفت كز عهد شاهان داد
به گردي نخوانمت خسرونژاد
نه اين بود عهد نياكان تو
گزيده جهاندار و پاكان تو
چو پيمان آزادگان بشكني
نشان بزرگي به خاك افگني
مرا با تو پيمان ببايد شكست
به ناچار بردن بشمشير دست
به نامه ز هر كارش آگاه كرد
بسي هديه با نامه همراه كرد
سواري سراينده و سرفراز
همي‌رفت با نامهٔ خوشنواز
چو آن نامه برخواند پيروز شاه
برآشفت زان نامور پيشگاه
فرستاده را گفت برخيز و رو
به نزديك آن مرد ديوانه شو
بگويش كه تا پيش رود برك
شما را فرستاد بهرام چك
كنون تا لب رود جيحون تو راست
بلندي و پستي و هامون تو راست
من اينك بيارم سپاهي گران
سرافراز گردان جنگ آوران
نمانم مگر سايهٔ خوشنواز
كه باشد بروي زمين بر دراز
فرستاده آمد بكردار گرد
شنيده سخنها همه ياد كرد
همي‌گفت يك چند با خوشنواز
ازان شاه گردنكش و ديرساز
چو گفتار بشنيد و نامه بخواند
سپاه پراگنده را برنشاند
بياورد لشكر به دشت نبرد
همان عهد را بر سر نيزه كرد
كه بستد نيايش ز بهرامشاه
كه جيحون ميانجيست ما را به راه
يكي مرد بينادل و چرب‌گوي
ز لشكر گزين كرد با آبروي
بدو گفت نزديك پيروز رو
به چربي سخن‌گوي و پاسخ شنو
بگويش كه عهد نياي تو را
بلند اختر و رهنماي تو را
همي بر سر نيزه پيش سپاه
بيارم چو خورشيد تابان به راه
بدان تا هر آنكس كه دارد خرد
به منشور آن دادگر بنگرد
مرا آفرين بر تو نفرين بود
همان نام تو شاه بي‌دين بود
نه يزدان پسندد نه يزدان‌پرست
نه اندر جهان مردم زيردست
كه بيداد جويد كسي در جهان
بپيچد سر از عهد شاهنشهان
به داد و به مردي چو بهرام شاه
كسي نيز ننهاد بر سر كلاه
برين بر جهاندار يزدان گواست
كه او را گوا خواستن ناسزاست
كه بيداد جويد همي جنگ من
چنين با سپه كردن آهنگ من
نباشي تو زين جنگ پيروزگر
نيابي مگر ز اختر نيك بر
ازين پس نخواهم فرستاد كس
بدين جنگ يزدان مرا يار بس
فرستاده با نامه آمد چو گرد
سخنها به پيروز بر ياد كرد
چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز
پر از خشم شد شاه گردن فراز
فرستاده را گفت چندين سخن
نگويم جهانديده مرد كهن
كه از چاچ يك پي نهد نزد رود
به نوك سنانش فرستم درود
فرستاده آمد بر خوشنواز
فراوان سخن گفت با او به راز
كه نزديك پيروز ترس خداي
نديدم نبودش كسي رهنماي
همه ديدمش جنگ جويد همي
به فرمان يزدان نگويد همي
چو بشندي زو اين سخن خوشنواز
به يزدان پناهيد و بردش نماز
چنين گفت كاي داور داد و پاك
تويي آفرينندهٔ هور و خاك
تو داني كه پيروز بيدادگر
ز بهرام بيشي ندارد هنر
پي او ز روي زمين برگسل
مه نيرو مه آهنگ جانش مه دل
سخنهاي بيداد گويد همي
بزرگي به شمشير جويد همي
به گرد سپه بر يكي كنده كرد
سرش را بپوشيد و آگنده كرد
كمندي فزون بود بالاي اوي
همان سي ارش كرده پهناي اوي
چو اين كرده شد نام يزدان بخواند
ز پيش سمرقند لشكر براند
وزان روي سرگشته پيروز شاه
همي‌راند چون باد لشكر به راه
وزين روي پر بيم دل خوشنواز
چنين تا بركنده آمد فراز
برآمد ز هردو سپه بوق و كوس
هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
چنان تيرباران بد از هر دو روي
كه چون آب خون اندر آمد به جوي
چو نزديكي كنده شد خوشنواز
همي‌گفت با داور پاك راز
وزان روي چون باد پيروزشاه
همي‌تاخت با خوارمايه سپاه
چو آمد به نزديكي خوشنواز
سپهدار تركان ازو گشت باز
عنان را بپيچيد و بنمود پشت
پس او سپاه اندر آمد درشت
برانگيخت پس باره پيروزشاه
همي‌راند با گرز و رومي كلاه
به كنده در افتاد با چند مرد
بزرگان و شيران روز نبرد
چو نرسي برادرش و فرخ قباد
بزرگان و شاهان فرخ نژاد
برين سان نگون شد سر هفت شاه
همه نامداران زرين كلاه
وزان جايگه شاددل خوشنواز
به نزديكي كنده آمد فراز
برآورد زان كنده هر كس كه زيست
همان خاك بربخت ايشان گريست
بزرگان و پيكارجويان هران
كسي را كه در كنده آمد زمان
شكسته سر و پشت پيروزشاه
شه نامداران با تاج و گاه
ز شاهان نبد زنده جز كيقباد
شد آن لشكر و پادشاهي بباد
همي‌راند با كام دل خوشنواز
سرافراز با لشكر رزمساز
به تاراج داده سپاه و بنه
نه كس ميسره ديد و نه ميمنه
ز ايرانيان چند بردند اسير
چه افگنده بر خاك و خسته به تير
نبايد كه باشد جهانجوي زفت
دل زفت با خاك تيره‌ست جفت
چنين آمد اين چرخ ناپايدار
چه با زيردست و چه با شهريار
بپيچاند آن را كه خود پرورد
اگر تو شوي پاسبان خرد
نماند برين خاك جاويد كس
تو را توشه از راستي باد و بس
چو بگذشت بركنده بر خوشنواز
سپاهش شد از خواسته بي‌نياز
به آهن ببستند پاي قباد
ز تخت و نژادش نكردند ياد
چو آگاهي آمد به ايران سپاه
ازان كنده و رزم پيروز شاه
خروشي برآمد ز كشور بدرد
ازان شهر ياران آزادمرد
چو اندر جهان اين سخن گشت فاش
فرود آمد از تخت زرين بلاش
همه گوشت بازو به دندان بكند
همي‌ريخت بر تخت خاك نژند
سپاهي و شهري ز ايران بدرد
زن و مرد و كودك همي مويه كرد
همه كنده موي و همه خسته روي
همه شاه‌جوي و همه راه‌جوي
كه تا چون گريزند ز ايران زمين
گرآيند لشكر ازان دشت كين


بخش ۲ - پادشاهي هرمز يك سال بود

۳۴ بازديد


چو هرمز برآمد به تخت پدر
به سر برنهاد آن كيي تاج زر
چو پيروز را ويژه گفتي ز خشم
همي آب رشك اندر آمد به چشم
سوي شاه هيتال شد ناگهان
ابا لشكر و گنج و چندي مهان
چغاني شهي بد فغانيش نام
جهانجوي با لشكر و گنج و كام
فغانيش را گفت كاي نيك‌خواه
دو فرزند بوديم زيباي گاه
پدر تاج شاهي به كهتر سپرد
چو بيدادگر بد سپرد و بمرد
چو لشكر دهي مر مرا گنج هست
سليح و بزرگي و نيروي دست
فغاني بدو گفت كه آري رواست
جهاندار هم بر پدر پادشاست
به پيمان سپارم سپاهي تو را
نمايم سوي داد راهي تو را
كه باشد مرا ترمذ و ويسه گرد
كه خون عهد اين دارم از يزدگرد
بدو گفت پيروز كري رواست
فزون زان بتو پادشاهي سزاست
بدو داد شمشيرزن سي‌هزار
ز هيتاليان لشكري نامدار
سپاهي بياورد پيروزشاه
كه از گرد تاريك شد چرخ ماه
برآويخت با هرمز شهريار
فراوان ببودستشان كارزار
سرانجام هرمز گرفتار شد
همه تاجها پيش او خوار شد
چو پيروز روي برادر بديد
دلش مهر پيوند او برگزيد
بفرمود تا بارگي برنشست
بشد تيز و ببسود رويش بدست
فرستاد بازش بايوان خويش
بدو خوانده بد عهد و پيمان خويش


بخش ۱ - پادشاهي يزدگرد هجده سال بود

۳۳ بازديد


چو شد پادشا بر جهان يزدگرد
سپاه پراگنده را كرد گرد
نشستند با موبدان و ردان
بزرگان و سالاروش بخردان
جهانجوي بر تخت زرين نشست
در رنج و دست بدي را ببست
نخستين چنين گفت كن كز گناه
برآسود شد ايمن از كينه‌خواه
هر آنكس كه دل تيره دارد ز رشك
مر آن درد را دور باشد پزشك
كه رشك آورد آز و گرم و گداز
دژ آگاه ديوي بود ديرساز
هرآن چيز كنت نيايد پسند
دل دوست و دشمن بر آن برمبند
مدارا خرد را برابر بود
خرد بر سر دانش افسر بود
به جاي كسي گر تو نيكي كني
مزن بر سرش تا دلش نشكني
چو نيكي كنش باشي و بردبار
نباشي به چشم خردمند خوار
اگر بخت پيروز ياري دهد
مرا بر جهان كامگاري دهد
يكي دفتري سازم از راستي
كه بندد در كژي و كاستي
همي‌داشت يك چند گيتي بداد
زمانه بدو شاد و او نيز شاد
به هر سو فرستاد بي‌مر سپاه
همي‌داشت گيتي ز دشمن نگاه
ده و هشت بگذشت سال از برش
به پاييز چون تيره گشت افسرش
بزرگان و دانندگان را بخواند
بر تخت زرين به زانو نشاند
چنين گفت كين چرخ ناپايدار
نه پرورده داند نه پرودگار
به تاج گرانمايگان ننگرد
شكاري كه يابد همي بشكرد
كنون روز من بر سر آيد همي
به نيرو شكست اندر آيد همي
سپردم به هرمز كلاه و نگين
همه لشكر و گنج ايران زمين
همه گوش داريد و فرمان كنيد
ز پيمان او رامش جان كنيد
اگر چند پيروز با فر و يال
ز هرمز فزونست چندي به سال
ز هرمز همي‌بينم آهستگي
خردمندي و داد و شايستگي
بگفت اين و يك هفته زان پس بزيست
برفت و برو تخت چندي گريست
اگر صد بماني و گر بيست‌وپنج
ببايدت رفتن ز جاي سپنج
هران چيز كيد همي در شمار
سزد گر نخواني ورا پايدار


بخش ۱ - پادشاهي قباد چهل و سه سال بود

۳۱ بازديد


چو بر تخت بنشست فرخ قباد
كلاه بزرگي به سر برنهاد
سوي طيسفون شد ز شهر صطخر
كه آزادگان را بدو بود فخر
چو بر تخت پيروز بنشست گفت
كه از من مداريد چيزي نهفت
شما را سوي من گشادست راه
به روز سپيد و شبان سياه
بزرگ آنكسي كو به گفتار راست
زبان را بياراست و كژي نخواست
چو بخشايش آرد بخشم اندرون
سر راستان خواندش رهنمون
نهد تخت خشنودي اندر جهان
بيابد بدادآفرين مهان
دل خويش را دور دارد ز كين
مهان و كهانش كنند آفرين
هرانگه كه شد پادشا كژ گوي
ز كژي شود شاه پيكارجوي
سخن را ببايد شنيد از نخست
چو دانا شود پاسخ آيد درست
چو داننده مردم بود آزور
همي دانش او نيايد به بر
هرآنگه كه دانا بود پرشتاب
چه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم كه بايد دل لشكري
همه در نكوهش كند كهتري
توانگر كجا سخت باشد به چيز
فرومايه‌تر شد ز درويش نيز
چو درويش نادان كند مهتري
به ديوانگي ماند اين داوري
چو عيب تن خويش داند كسي
ز عيب كسان برنخواند بسي
ستون خرد بردباري بود
چو تندي كند تن بخواري بود
چو خرسند گشتي به داد خداي
توانگر شدي يكدل و پاكراي
گر آزاد داري تنت را ز رنج
تن مرد بي‌رنج بهتر ز گنج
هران كس كه بخشش كند با كسي
بميرد تنش نام ماند بسي
همه سر به سر دست نيكي بريد
جهان جهان را ببد مسپريد
همه مهتران آفرين خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند
جوان بود سالش سه پنج و يكي
ز شاهي ورا بهره بود اندكي
همي‌راند كار جهان سوفزاي
قباد اندر ايران نبد كدخداي
همه كار او پهلوان راندي
كس را بر شاه ننشاندي
نه موبد بد او را نه فرمان رواي
جهان بد به دستوري سوفزاي
چنين بود تا بيست و سه ساله گشت
به جام اندرون باده چون لاله گشت
بيامد بر تاجور سوفزاي
به دستوري بازگشتن به جاي
سپهبد خود و لشكرش ساز كرد
بزد كوس و آهنگ شيراز كرد
همي‌رفت شادان سوي شهر خويش
ز هر كام برداشته بهر خويش
همه پارس او را شده چون رهي
همي‌بود با تاج شاهنشهي
بدان بد كه من شاه بنشاندم
به شاهي برو آفرين خواندم
گر از من كسي زشت گويد بدوي
ورا سرد گويد براند ز روي
همي باژ جستي ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
چو آگاهي آمد بسوي قباد
ز شيراز وز كار بيداد و داد
همي‌گفت هر كس كه جز نام شاه
ندارد ز ايران ز گنج و سپاه
نه فرمانش باشد به چيزي نه راي
جهان شد همه بندهٔ سوفزاي
هرآنكس كه بد رازدار قباد
برو بر سخنها همي‌كرد ياد
كه از پادشاهي بنامي بسند
چرا كردي اي شهريار بلند
ز گنج تو آگنده‌تر گنج او
ببايد گسست از جهان رنج او
همه پارس چون بندهٔ او شدند
بزرگان پرستندهٔ او شدند
ز گفتار بد شد دل كيقباد
ز رنجش به دل برنكرد ايچ ياد
همي‌گفت گر من فرستم سپاه
سر او بگردد شود رزمخواه
چو من دشمني كرده باشم به گنج
ازو ديد بايد بسي درد و رنج
كند هر كسي ياد كردار اوي
نهاني ندانند بازار اوي
ندارم ز ايران يكي رزمخواه
كز ايدر شود پيش او با سپاه
بدو گفت فرزانه منديش زين
كه او شهرياري شود بفرين
تو را بندگانند و سالار هست
كه سايند بر چرخ گردنده دست
چو شاپور رازي بيايد ز جاي
بدرد دل بدكنش سوفزاي
شنيد اين سخن شاه و نيرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت
همانگه جهانديده‌اي كيقباد
بفرمود تا برنشيند چو باد
به نزديك شاپور رازي شود
برآواز نخچير و بازي شود
هم اندر زمان برنشاند ورا
ز ري سوي درگاه خواند ورا
دو اسبه فرستاده آمد بري
چو باد خزاني به هنگام دي
چو ديدش بپرسيد سالار بار
وزو بستد آن نامهٔ شهريار
بيامد به شاپور رازي سپرد
سوار سرافراز را پيش برد
برو خواند آن نامهٔ كيقباد
بخنديد شاپور مهرك‌نژاد
كه جز سوفزا دشمن اندر جهان
ورا نيست در آشكار و نهان
ز هر جاي فرمانبران را بخواند
سوي طيسفون تيز لشكر براند
چو آورد لشكر به نزديك شاه
هم اندر زمان برگشادند راه
چو ديدش جهاندار بنواختش
بر تخت پيروزه بنشاختش
بدو گفت زين تاج بي‌بهره‌ام
ببي بهره‌ئي در جهان شهره‌ام
همه سوفزا راست بهر از مهي
همي نام بينم ز شاهنشهي
ازين داد و بيداد در گردنم
به فرجام روزي بپيچد تنم
به ايران برادر بدي كدخداي
به هستي ز بيدادگر سوفزاي
بدو گفت شاپور كاي شهريار
دلت را بدين كار رنجه مدار
يكي نامه بايد نوشتن درشت
تو را نام و فر و نژادست و پشت
بگويي كه از تخت شاهنشاهي
مرا بهره رنجست و گنج تهي
تويي باژخواه و منم با گناه
نخواهم كه خواني مرا نيز شاه
فرستادم اينك يكي پهلوان
ز كردار تو چند باشم نوان
چو نامه بدين‌گونه باشد بدوي
چو من دشمن و لشكري جنگجوي
نمانم كه برهم زند نيز چشم
نگويم سخن پيش او جز بخشم
نويسندهٔ نامه را خواندند
به نزديك شاپور بنشاندند
بگفت آن سخنها كه با شاه گفت
شد آن كلك بيجاده با قار جفت
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه
بياورد شاپور لشكر به راه
گزين كرد پس هرك بد نامدار
پراگنده از لشكر شهريار
خود و نامداران پرخاشجوي
سوي شهر شيراز بنهاد روي
چو آگاه شد زان سخن سوفزاي
همانگه بياورد لشكر ز جاي
پذيره شدش با سپاهي گران
گزيده سواران و جوشنوران
رسيدند پس يك به ديگر فراز
فرود آمدند آن دو گردن‌فراز
چو بنشست شاپور با سوفزاي
فراوان زدند از بد و نيك راي
بدو داد پس نامهٔ شهريار
سخن رفت هرگونه دشوار و خوار
چو برخواند آن نامه را پهلوان
بپژمرد و شد كند و تيره‌روان
چو آن نامه برخواند شاپور گفت
كه اكنون سخن را نبايد نهفت
تو را بند فرمود شاه جهان
فراوان بناليد پيش مهان
بران سان كه برخوانده‌اي نامه را
تو داني شهنشاه خودكامه را
چنين داد پاسخ بدو پهلوان
كه داند مرا شهريار جهان
بدان رنج و سختي كه بردم ز شاه
برفتم ز زاولستان با سپاه
به مردي رهانيدم او را ز بند
نماندم كه آيد برويش گزند
مرا داستان بود نزديك شاه
همان نزد گردان ايران سپاه
گر اي دون كه بندست پاداش من
تو را چنگ دادن به پرخاش من
نخواهم زمان از تو پايم ببند
بدارد مرا بند او سودمند
ز يزدان وز لشكرم نيست شرم
كه من چند پالوده‌ام خون گرم
بدانگه كجا شاه در بند بود
به يزدان مرا سخت سوگند بود
كه دستم نبيند مگر دست تيغ
به جنگ آفتاب اندر آرم بميغ
مگر سر دهم گر سرخوشنواز
به مردي ز تخت اندر آرم بگاز
كنونم كه فرمود بندم سزاست
سخنهاي ناسودمندم سزاست
ز فرمان او هيچ گونه مگرد
چو پيرايه دان بند بر پاي مرد
چو بنشست شاپور پايش ببست
بزد ناي رويين و خود برنشست
بياوردش از پارس پيش قباد
قباد از گذشته نكرد ايچ ياد
بفرمود كو را به زندان برند
به نزديك ناهوشمندان برند
به شيراز فرمود تا هرچ بود
ز مردان و گنج و ز كشت و درود
بياورد يك سر سوي طيسفون
سپردش به گنجور او رهنمون
چو يك هفته بگذشت هرگونه راي
همي‌راند با موبد از سوفزاي
چنين گفت پس شاه را رهنمون
كه يارند با او همه طيسفون
همه لشكر و زيردستان ما
ز دهقان وز در پرستان ما
گر او اندر ايران بماند درست
ز شاهي ببايد تو را دست شست
بدانديش شاه جهان كشته به
سر بخت بدخواه برگشته به
چو بشنيد مهتر ز موبد سخن
بنو تاخت و بيزار شد از كهن
بفرمود پس تاش بيجان كنند
بروبر دل و ديده پيچان كنند
بكردند پس پهلوان را تباه
شد آن گرد فرزانه و نيك‌خواه
چو آگاهي آمد بايرانيان
كه آن پيلتن را سرآمد زمان
خروشي برآمد ز ايران بدرد
زن و مرد و كودك همي مويه كرد
برآشفت ايران و برخاست گرد
همي هر كسي كرد ساز نبرد
همي‌گفت هركس كه تخت قباد
اگر سوفزا شد به ايران مباد
سپاهي و شهري همه شد يكي
نبردند نام قباد اندكي
برفتند يكسر بايوان شاه
ز بدگوي پردرد و فريادخواه
كسي را كه بر شاه بدگوي بود
بدانديش او و بلاجوي بود
بكشتند و بردند ز ايوان كشان
ز جاماسب جستند چندي نشان
كه كهتر برادر بد و سرفراز
قبادش همي‌پروريدي بناز
ورا برگزيدند و بنشاندند
به شاهي برو آفرين خواندند
به آهن ببستند پاي قباد
ز فر و نژادش نكردند ياد
چنينست رسم سراي كهن
سرش هيچ پيدا نبيني ز بن
يكي پور بد سوفزا را گزين
خردمند و پاكيزه و به آفرين
جواني بي‌آزار و زرمهر نام
كه از مهر او بد پدر شادكام
سپردند بسته بدو شاه را
بدان گونه بد راي بدخواه را
كه آن مهربان كينهٔ سوفزاي
بخواهد بدرد از جهان كدخداي
بي‌آزار زرمهر يزدان‌پرست
نسودي ببد با جهاندار دست
پرستش همي‌كرد پيش قباد
وزان بد نكرد ايچ بر شاه ياد
جهاندار زو ماند اندر شگفت
ز كردار او مردمي برگرفت
همي‌كرد پوزش كه بدخواه من
پرآشوب كرد اختر و ماه من
گر اي دون كه يابم رهايي ز بند
تو را باشد از هر بدي سودمند
ز دل پاك بردارم آزار تو
كنم چشم روشن بديدار تو
بدو گفت زر مهر كاي شهريار
زبان را بدين باز رنجه مدار
پدر گر نكرد آنچ بايست كرد
ز مرگش پسر گرم و تيمار خورد
تو را من بسان يكي بنده‌ام
به پيش تو اندر پرستنده‌ام
چو گويي به سوگند پيمان كنم
كه هرگز وفاي تو را نشكنم
ازو ايمني يافت جان قباد
ز گفتار آن پر خرد گشت شاد
وزان پس بدو راز بگشاد و گفت
كه انديشه از تو تخواهم نهفت
گشادست بر پنج تن راز من
جزين نشنود يك تن آواز من
همين تاج و تخت از تو دارم سپاس
بوم جاودانه تو را حق‌شناس
چو بشنيد زر مهر پاكيزه‌راي
سبك بند را برگشادش ز پاي
فرستاد و آن پنج تن را بخواند
همه رازها پيش ايشان براند
شب تيره از شهر بيرون شدند
ز ديدار دشمن به هامون شدند
سوي شاه هيتال كردند روي
ز انديشگان خسته و راه جوي
برين گونه سرگشته آن هفت مرد
باهواز رفتند تازان چو گرد
رسيدند پويان به پرمايه ده
بده در يكي نامبردار مه
بدان خان دهقان فرود آمدند
ببودند و يك هفته دم برزدند
يكي دختري داشت دهقان چو ماه
ز مشك سيه بر سرش بر كلاه
جهانجوي چون روي دختر بديد
ز مغز جوان شد خرد ناپديد
همانگه بيامد بزرمهر گفت
كه باتو سخن دارم اندر نهفت
برو راز من پيش دهقان بگوي
مگر جفت من گردد اين خوبروي
بشد تيز و رازش به دهقان بگفت
كه اين دخترت را كسي نيست جفت
يكي پاك انبازش آمد به جاي
كه گردي بر اهواز بر كدخداي
گرانمايه دهقان بزرمهر گفت
كه اين دختر خوب را نيست جفت
اگر شايد اين مرد فرمان تو راست
مرين را بدان ده كه او را هواست
بيامد خردمند نزد قباد
چنين گفت كين ماه جفت تو باد
پسنديدي و ناگهان ديديش
بدان سان كه ديدي پسنديديش
قباد آن پري روي را پيش خواند
به زانوي كنداورش برنشاند
ابا او يك انگشتري بود و بس
كه ارزش به گيتي ندانست كس
بدو داد و گفت اين نگين را بدار
بود روز كاين را بود خواستار
بدان ده يكي هفته از بهر ماه
همي‌بود و هشتم بيامد به راه
بر شاه هيتال شد كيقباد
گذشته سخنها بدو كرد ياد
بگفت آنچ كردند ايرانيان
بدي را ببستند يك يك ميان
بدو گفت شاه از بد خوشنواز
همانا بدين روزت آمد نياز
به پيمان سپارم تو را لشكري
ازان هر يكي بر سران افسري
كه گر باز يابي تو گنج و كلاه
چغاني بباشد تو را نيكخواه
مرا باشد اين مرز و فرمان تو را
ز كرده نباشد پشيمان تو را
زبردست را گفت خندان قباد
كزين بوم هرگز نگيريم ياد
چو خواهي فرستمت بي‌مر سپاه
چغاني كه باشد كه يازد بگاه
چو كردند عهد آن دو گردن فراز
در گنج زر و درم كرد باز
به شاه جهاندار دادش رمه
سليح سواران و لشكر همه
بپذرفت شمشيرزن سي‌هزار
همه نامداران گرد و سوار
ز هيتاليان سوي اهواز شد
سراسر جهان زو پر آواز شد
چو نزديكي خان دهقان رسيد
بسي مردم از خانه بيرون دويد
يكي مژده بردند نزد قباد
كه اين پور بر شاه فرخنده باد
پسرزاد جفت تو در شب يكي
كه از ماه پيدا نبود اندكي
چو بشنيد در خانه شد شادكام
همانگاه كسريش كردند نام
ز دهقان بپرسيد زان پس قباد
كه اي نيكبخت از كه داري نژاد
بدو گفت كز آفريدون گرد
كه از تخم ضحاك شاهي ببرد
پدرم اين چنين گفت و من اين چنين
كه بر آفريدون كنيم آفرين
ز گفتار او شادتر شد قباد
ز روزي كه تاج كيي برنهاد
عماري بسيجيد و آمد به راه
نشسته بدو اندرون جفت شاه
بياورد لشكر سوي طيسفون
دل از درد ايرانيان پر ز خون
به ايران همه سالخورده ردان
نشستند با نامور بخردان
كه اين كار گردد به ما بر دراز
ميان دو شهزاد گردن‌فراز
ز روم و ز چين لشكر آيد كنون
بريزند زين مرز بسيار خون
ببايد خراميد سوي قباد
مگر كان سخنها نگيرد بياد
بياريم جاماسب ده ساله را
كه با در همتا كند ژاله را
مگرمان ز تاراج و خون ريختن
به يك سو گراييم ز آويختن
برفتند يكسر سوي كيقباد
بگفتند كاي شاه خسرونژاد
گر از تو دل مردمان خسته شد
بشوخي دل و ديدها شسته شد
كنون كامراني بدان كت هواست
كه شاه جهان بر جهان پادشاست
پياده همه پيش او در دوان
برفتند پر خاك تيره‌روان
گناه بزرگان ببخشيد شاه
ز خون ريختن كرد پوزش به راه
ببخشيد جاماسب را همچنين
بزرگان برو خواندند آفرين
بيامد به تخت كيي برنشست
ورا گشت جاماسب مهترپرست
برين گونه تا گشت كسري بزرگ
يكي كودكي شد دلير و سترگ
به فرهنگيان داد فرزند را
چنان بار شاخ برومند را
همه كار ايران و توران بساخت
بگردون كلاه مهي برفراخت
وزان پس بياورد لشكر بروم
شد آن بارهٔ او چو يك مهره موم
همه بوم و بر آتش اندر زدند
همه روميان دست بر سر زدند
همي‌كرد زان بوم و بر خارستان
ازو خواست زنهار دو شارستان
يكي منديا و دگر فارقين
بيامختشان زند و بنهاد دين
نهاد اندر آن مرز آتشكده
بزرگي بنوروز و جشن سده
مداين پي افگند جاي كيان
پراگنده بسيار سود و زيان
از اهواز تا پارس يك شارستان
بكرد و برآورد بيمارستان
اران خواند آن شارستان را قباد
كه تازي كنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جاي رودي ز آب
زمين شد پر از جاي آرام و خواب


بخش ۴ - پادشاهي بلاش پيروز چهار سال بود

۳۵ بازديد


چو بنشست با سوگ ماهي بلاش
سرش پر ز گرد و رخش پرخراش
سپاه آمد و موبد موبدان
هر آنكس كه بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند
سخنها كه بودي ورا سودمند
بران تخت شاهيش بنشاندند
بسي زر و گوهر برافشاندند
چو بنشست بر گاه گفت اي ردان
بجوييد راي و دل بخردان
شما را بزرگيست نزديك من
چو روشن شود راي تاريك من
به گيتي هر آنكس كه نيكي كند
بكوشد كه تا راي ما نشكند
هر آنكس كجا باشد او بدسگال
كه خواهد همي كار خود را همال
نخستين به پندش توانگر كنم
چو نپذيرد از خونش افسر كنم
هرآنگه كه زين لشكر دين‌پرست
بنالد بر ما يكي زيردست
دل مرد بيدادگر بشكنم
همه بيخ و شاخش ز بن بركنم
مباشيد گستاخ با پادشا
بويژه كسي كو بود پارسا
كه او گاه زهرست و گه پاي‌زهر
مجوييد از زهر ترياك بهر
ز گيتي تو خوشنودي شاه‌جوي
مشو پيش تختش مگر تازه‌روي
چو خشم آورد شاه پوزش گزين
همي خوان به بيداد و دادآفرين
هرآنگه كه گويي كه دانا شدم
به هر دانشي بر توانا شدم
چنان دان كه نادان‌تري آن زمان
مشو بر تن خويش بر بدگمان
وگر كار بنديد پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا
ز شاهان داننده يابيد گنج
كسي را ز دانش نديدم به رنج
برو مهتران آفرين خواندند
ز دانايي او فرو ماندند
برفتند خشنود ز ايوان اوي
به يزدان سپرده تن و جان اوي
بدآنگه كه پيروز شد سوي جنگ
يكي پهلوان جست با راي و سنگ
كه باشد نگهبان تخت و كلاه
بلاش جوان را بود نيكخواه
بدان كار شايسته بد سوفزاي
يكي نامور بود پاكيزه‌راي
جهانديده از شهر شيراز بود
سپهبددل و گردن‌افراز بود
هم او مرزبان بد بزابلستان
ببست و بغزنين و كابلستان
چو آگاهي آمد سوي سوفزاي
ز پيروز بي‌راي و بي‌رهنماي
ز مژگان سرشكش برخ برچكيد
همه جامهٔ پهلوي بردريد
ز سر برگرفتند گردان كلاه
به ماتم نشستند با سوگ شاه
همي‌گفت بر كينهٔ شهريار
بلاش جوان چون بود خواستار
بدانست كان كار بي‌سود شد
سر تاج شاهي پر از دود شد
سپاه پراگنده را گرد كرد
بزد كوس وز دشت برخاست گرد
فراز آمدش تيغزن صد هزار
همه جنگجوي از در كارزار
درم داد و آن لشكر آباد كرد
دل مردم كينه‌ور شاد كرد
فرستاده‌اي خواند شيرين‌زبان
خردمند و بيدار و روشن‌روان
يكي نامه بنوشت پر داغ و درد
دو ديده پر از آب و رخسار زرد
به نامه درون پندها ياد داد
ز جمشيد و كيخسرو كيقباد
وزان پس فرستاد نزد بلاش
كه شاها تو از مرگ غمگين مباش
كه اين مرگ هر كس نخواهد چشيد
شكيبايي و نام بايد گزيد
ز باد آمده باز گردد بدم
يكي داد خواندش و ديگر ستم
كنون من به دستوري شهريار
بسيجم برين گونه بر كارزار
كزين كينه و خون پيروز شاه
بنالد ز چرخ روان هور و ماه
فرستاده زين روي برداشت پاي
وزان سوي گريان بشد باز جاي
بياراست لشكر چو پر تذرو
بيامد ز زاولستان سوي مرو
يكي مرد بگزيد بيداردل
كه آهسته دارد به گفتار دل
نويسندهٔ نامه را گفت خيز
كه آمد سر خامه را رستخيز
يكي نامه بنويس زي خوشنواز
كه اي بي‌خرد روبه ديوساز
گنهكار كردي به يزدان تنت
شود مويه گر بر تو پيراهنت
به شاه آنك تو كردي اي بيوفا
ببيني كنون زور تيغ جفا
به كشتي شهنشاه را بي‌گناه
نبيره جهاندار بهرام شاه
يكي كين نو ساختي در جهان
كه آن كينه هرگز نگردد نهان
چرا پيش او چون يكي چابلوس
نرفتي چو برخاست آواي كوس
نياي تو زين خاندان زنده بود
پدر پيش بهرام پاينده بود
من اينك به مرو آمدم كينه‌خواه
نماند به هيتاليان تاج و گاه
اسيران و آن خواسته هرچ هست
كه از رزمگاه آمدستت بدست
همه بازخواهم به شمشير كين
بخ مرو آورم خاك توران زمين
نمانم جهان را بفرزند تو
نه بر دوده و خويش و پيوند تو
بفرمان يزدان ببرم سرت
ز خون همچو دريا كنم كشورت
نه كين باشد اين چند گويم دراز
كه از كين پيروز با خوشنواز
شود زير خاك پي من تباه
به يزدان روانش بود دادخواه
فرستاده با نامهٔ سوفزاي
بيامد چو شير دلاور ز جاي
چو آشفته آمد بر خوشنواز
بشد پيش تخت و ببردش نماز
بدو داد پس نامهٔ سوفزاي
همي‌بود يك چند پيشش بپاي
نويسندهٔ نامه را داد و گفت
كه پنهان بگوي آنچ نرمست و زفت
به مهتر چنين گفت مرد دبير
كه اين نامه پر گرز و تيغست و تير
شكسته شد آن مرد جنگ‌آزماي
ازان پر سخن نامهٔ سوفزار
هم اندر زمان زود پاسخ نبشت
سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت
نخستين چنين گفت كز كردگار
بترسيم وز گردش روزگار
كه هر كس كه بودست يزدان‌پرست
نياورد در عهد شاهان شكست
فرستادمش نامهٔ پندمند
دگر عهد آن شهريار بلند
برو خوار بود آنچ گفتم سخن
هم انديشهٔ روزگار كهن
چو او كينه‌ور گشت و من چاره‌جوي
سپه را چو روي اندر آمد به روي
به پيروز بر اختر آشفته شد
نه بركام من شاه تو كشته شد
چو بشكست پيمان شاهان داد
نبود از جوانيش يك روز شاد
نيامد پسند جهان‌آفرين
تو گويي كه بگرفت پايش زمين
هر آنكس كه عهد نيا بشكند
سر راستي را بپاي افگند
چو پيروز باشد به دشت نبرد
شكسته بكنده درون پر ز گرد
گر آيي تو ايدر هم آراستست
نه جنگ و نه جنگ‌آوران كاستست
فرستاده با نامه تازان ز جاي
به يك هفته آمد سوي سوفزاي
چو برخواند آن نامه را پهلوان
به دشنام بگشاد گويا زبان
ز ميدان خروشيدن گاودم
شنيدند و آواي رويينه خم
بكش ميهن آورد چندان سپاه
كه بر چرخ خورشيد گم كرد راه
برين همنشان روز بگذاشتند
همي راه را خانه پنداشتند
چو آگاهي آمد سوي خوشنواز
به دشت آمد و جنگ را كرد ساز
به پيكند شد رزمگاهي گزيد
كه چرخ روان روي هامون نديد
وزين روي پر كينه دل سوفزاي
به كردار باد اندر آمد ز جاي
چو شب تيره شد پهلوان سپاه
به پيلان آسوده بربست راه
طلايه همي‌گشت بر هر دو سوي
جهان شد پر آواز پرخاشجوي
غو پاسبانان و بانگ جرس
همي‌آمد از دور بر پيش و پس
چنين تا پديد آمد از ميغ شيد
در و دشت شد چون بلور سپيد
دو لشكر همي جنگ را ساختند
درفش بزرگي برافراختند
از آواز گردان پرخاشخر
بدريد مر اژدها را جگر
هوا دام كركس شد از پر تير
زمين شد ز خون سران آبگير
ز هر سو ز مردان تلي كشته بود
كرا از جهان روز برگشته بود
بجنبيد بر قلبگه سوفزاي
يكايك سپاه اندر آمد ز جاي
وزان روي با تيغ كين خوشنواز
بپيچيد و آمد به تنگي فراز
يكي تيغ زد بر سرش سوفزاي
سپاه اندر آمد به تندي ز جاي
بجست از كف تيغزن خوشنواز
به شيب اندر انداخت اسب از فراز
بديد آنك شد روزگارش درشت
عنان را بپيچيد و بنمود پشت
چو باد دمان از پسش سوفزاي
همي‌تاخت با نيزهٔ سرگراي
بسي كرد زان نامداران اسير
بسي كشته شد هم بپيكان و تير
همي‌تاخت تا پيش لشكر رسيد
بره بر بسي كشته و خسته ديد
ز بالا نگه كرد پس خوشنواز
سپه را به هامون نشيب و فراز
همه دشت پركشته و خواسته
شده دشت چون چرخ آراسته
سليح و كمرها و اسب و رهي
ستام و سنان و كلاه مهي
همي‌برد هر كس بر سوفزاي
تلي گشته چون كوه البرز جاي
ببخشيد يكسر همه بر سپاه
نكرد اندر آن چيز تركان نگاه
به لشكر چنين گفت كامروز كار
به كام ما بد از روزگار
چو خورشيد بنمايد از چرخ دست
برين دشت خيره نبايد نشست
به كين شهنشاه ايران شويم
برين دز به كردار شيران شويم
همه لشكرش دست بر برزدند
همي هر كسي راي ديگر زدند
برين همنشان تا ز خم سپهر
پديد آمد آن زيور تاج مهر
تبيره برآمد ز پرده‌سراي
نشست از بر باره بر سوفزاي
فرستاده‌اي آمد از خوشنواز
به نزديك سالار گردن‌فراز
كه از جنگ و پيكار و خون ريختن
نباشد جز از رنج و آويختن
دو مرد خردمند نيكو گمان
به دوزخ فرستيم هر دو روان
اگر بازجويي ز راه ردي
بداني كه آن كار بد ايزدي
نه بر باد شد كشته پيروزشاه
كز اختر سرآمد بدو سال و ماه
گنهكار شد زانك بشكست عهد
گزين كرد حنظل بينداخت شهد
كنون بودني بود و بر ما گذشت
خنك آنك گرد گذشته نگشت
اسيران وز خواسته هرچ بود
ز سيم و زر و گوهر نابسود
ز اسب و سليح و ز تاج و ز تخت
كه آن روز بگذاشت پيروزبخت
فرستم همه نزد سالار شاه
سراپرده و گنج و پيل و سپاه
چو پيروزگر سوي ايران شوي
به نزديك شاه دليران شوي
نباشد مرا سوي ايران بسيچ
تو از عهد بهرام گردن مپيچ
شهنشاه گيتي ببخشيد راست
مرا ترك و چين است و ايران تو راست
چو بشنيد پيغام او سوفراز
بياورد لشكر به پرده‌سراي
فرستاده را گفت پيش سپاه
بگوي آنچ بشنيدي از رزمخواه
بيامد فرستادهٔ خوشنواز
بگفت آنچ بود آشكارا و راز
چنين گفت لشكر كه فرمان تو راست
بدين آشتي راي و پيمان تو راست
به ايران نداند كسي از تو به
بما بر تويي شاه و سالار و مه
چنين گفت با سركشان سوفزاي
كه امروز ما را جزين نيست راي
كزيشان ازين پس نجوييم جنگ
به ايران بريم اين سپه بي‌درنگ
كه در دست ايشان بود كيقباد
چو فرزند پيروز خسرو نژاد
همان موبد موبدان اردشير
ز لشكر بزرگان برنا و پير
اگر جنگ سازيم با خوشنواز
شودكار بي‌سود بر ما دراز
كشد آنك دارد ز ايران اسير
قباد جهانجوي چون اردشير
اگر نيستي در ميانه قباد
ز موبد نكردي دل و مغز ياد
گر او را ز تركان بد آيد بروي
نماند به ايران جز از گفت و گوي
يكي ننگ باشد كه تا رستخيز
بماند ميان دليران ستيز
فرستاده را نغز پاسخ دهيم
درين آشتي راي فرخ نهيم
مگر باز بينيم روي قباد
كه بي او سر پادشاهي مباد
همان موبد پاكدل اردشير
كسي را كه بينيد برنا و پير
فرستاده را خواند پس پهلوان
سخن گفت با او به شيرين زبان
چنين گفت كاين ايزدي بود و بس
جهان بد سگالد نگويد بكس
بزرگان ايران كه هستند اسير
قبادست با نامدار اردشير
دگر هر كه داريد بر ناي بند
فرستيد سوي منش ارجمند
دگر خواسته هرچ داريد نيز
ز دينار وز تاج و هرگونه چيز
يكايك فرستيد نزديك من
به پيش بزرگان اين انجمن
به تاراج و كشتن نيازيم دست
كه ما بي‌نيازيم و يزدان‌پرست
ز جيحون به روز دهم بگذريم
وزان پس پيي خاك را نسپريم
همه هرچ گفتم تو را گوش‌دار
چو رفتي يكايك برو برشمار
فرستاده هم در زمان گشت باز
بيامد گرازان بر خوشنواز
بگفت آنچ بشنيد وزو گشت شاد
همانگاه برداشت بند قباد
همان خواسته سر به سر گرد كرد
كجا يافت از خاك و دشت نبرد
همان تخت با تاج پيروز شاه
چو چيز پراگندهٔ آن سپاه
فرستاد يكسر سوي سوفزاي
به دست يكي مرد پاكيزه‌راي
چو لشكر بديدند روي قباد
ز ديدار او انجمن گشت شاد
بزرگان همه خيمه بگذاشتند
همه دست بر آسمان داشتند
كه پور شهنشاه را بي‌گزند
بديدند با هرك بد ارجمند
همانگه فروهشت پرده‌سراي
سپهبد باسب اندر آورد پاي
ز جيحون گذر كرد پيروز و شاد
ابا نامور موبد و كيقباد
چو آگاهي آمد به ايران زمين
ازان نيك‌پي مهتر بفرين
همان جنگ و پيكار با خوشنواز
ز راي چنان مرد نيرنگ‌ساز
همان موبد موبدان اردشير
اسيران كه بودند برنا و پير
كه از جنگ برگشت پيروز و شاد
گشاده شد از بند پاي قباد
بياورد و اكنون ز جيحون گذشت
ز ايران سپاهست بر كوه و دشت
خروشي ز ايران برآمد كه گوش
تو گفتي همي كر شود زان خروش
بزرگان فرزانه برخاستند
پذيره شدن را بياراستند
بلاش آن زمان تخت زرين نهاد
كه تا برنشيند برو كيقباد
چو آمد به شهر اندرون سوفزاي
بزرگان برفتند يك سر ز جاي
پذيره شدن را بياراست شاه
همي‌رفت با آنك بودش سپاه
بلاش آن زمان ديد روي قباد
رها گشته از بند پيروز و شاد
مر او را سبك شاه در برگرفت
ز هيتال و چين دست بر سر گرفت
ز راه اندر ايوان شاه آمدند
گشاده‌دل و نيك‌خواه آمدند
بفرمود تا خوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
همي‌بود جشني نه بر آرزوي
ز تيمار پيروز آزاده‌خوي
همه چامه گر سوفزا را ستود
ببربط همي رزم تركان سرود
مهان را همه چشم بر سوفزاي
ازو گشته شاد و بدو داده راي
همه شهر ايران بدو گشت باز
كسي را كه بد كينهٔ خوشنواز
بدان پهلوان دل همي شاد كرد
روان را ز انديشه آزاد كرد
ببد سوفزاي از جهان بي‌همال
همي‌رفت زين گونه تا چار سال
نبودي جز آن چيز كو خواستي
جهان را به راي خود آراستي
چر فرمان او گشت در شهر فاش
به خوبي بپرداخت گاه از بلاش
بدو گفت شاهي نراني همي
بدان را ز نيكان نداني همي
همي پادشاهي به بازي كني
ز پري وز بي‌نيازي كني
قباد از تو در كار داناترست
بدين پادشاهي تواناترست
به ايوان خويش اندر آمد بلاش
نيارست گفتن كه ايدر مباش
همي‌گفت بي‌رنج تخت اين بود
كه بي‌كوشش و درد و نفرين بود