بخش ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۸

۳۵ بازديد


دگر هفته تنها به نخچير شد
دژم بود با تركش و تير شد
ز خورشيد تابنده شد دشت گرم
سپهبد ز نخچير برگشت نرم
سوي كاخ بازارگاني رسيد
به هر سو نگه كرد و كس را نديد
ببازارگان گفت ما را سپنج
توان داد كز ما نبيني تو رنج
چو بازارگانش فرود آوريد
مر او را يكي خوابگه برگزيد
همي بود نالان ز درد شكم
به بازارگان داد لختي درم
بدو گفت لختي نبيد كهن
ابا مغز بادام بريان بكن
اگر خانگي مرغ باشد رواست
كزين آرزوها دلم را هواست
نياورد بازارگان آنچ گفت
نبد مغز بادامش اندر نهفت
چو تاريك شد ميزبان رفت نرم
يكي مرغ بريان بياورد گرم
بياراست خوان پيش بهرام برد
به بازارگان گفت بهرام گرد
كه از تو نبيد كهن خواستم
زبان را به خواهش بياراستم
نياوردي و داده بودم درم
كه نالنده بودم ز درد شكم
چنين داد پاسخ كه اي بي‌خرد
نداري خرد كو روان پرورد
چو آوردم اين مرغ بريان گرم
فزون خواستن نيست آيين و شرم
چو بشنيد بهرام زو اين سخن
بشد آرزوي نبيد كهن
پشيمان شد از گفت خود نان بخورد
برو نيز ياد گذشته نكرد
چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت
به بازارگان نيز چيزي نگفت
ز درياي جوشان چو خور بردميد
شد آن چادر قيرگون ناپديد
همي گفت پرمايه بازارگان
به شاگرد كاي مرد ناكاردان
مران مرغ كارزش نبد يك درم
خريدي به افزون و كردي ستم
گر ارزان خريدي ابا اين سوار
نبودي مرا تيره شب كارزار
خريدي مر او را به دانگي پنير
بدي با من امروز چون آب و شير
بدو گفت اگر اين نه كار منست
چنان دان كه مرغ از شمار منست
تو مهمان من باش با اين سوار
بدين مرغ با من مكن كارزار
چو بهرام برخاست از خواب خوش
بشد نزد آن بارهٔ دست‌كش
كه زين برنهد تا به ايوان شود
كلاهش ز ايوان به كيوان شود
چو شاگرد ديدش به بهرام گفت
كه امروز با من به بد باش جفت
بشد شاه و بنشست بر تخت اوي
شگفتي فروماند از بخت اوي
جوان رفت و آورد خايه دويست
به استاد گفت اي گرامي مه‌ايست
يكي مرغ بريان با نان گرم
نبيد كهن آر و بادام نرم
بشد نزد بهرام گفت اي سوار
همي خايه كردي تو دي خواستار
كنون آرزوها بياريم گرم
هم از چندگونه خورشهاي نرم
بگفت اين و زان پس به بازار شد
به ساز دگرگون خريدار شد
شكر جست و بادام و مرغ و بره
كه آرايش خوان كند يكسره
مي و زعفران برد و مشك و گلاب
سوي خانه شد با دلي پرشتاب
بياورد خوان با خورشهاي نغز
جوان بر منش بود و پاكيزه‌مغز
چو نان خورده شد جام پر مي‌ببرد
نخستني به بهرام خسرو سپرد
بدين‌گونه تا شاد و خرم شدند
ز خردك به جام دمادم شدند
چنين گفت با ميزبان شهريار
كه بهرام ما را كند خواستار
شما مي گساريد و مستان شويد
مجنبيد تا مي پرستان شويد
بماليد پس باره را زين نهاد
سوي گلشن آمد ز مي گشته شاد
به بازارگان گفت چندين مكوش
از افزوني اين مرد ارزان فروش
به دانگي مرا دوش بفروختي
همي چشم شاگرد را دوختي
كه مرغي خريدي فزون از بها
نهادي مرا در دم اژدها
بگفت اين به بازارگان و برفت
سوي گاه شاهي خراميد تفت
چو خورشيد بر تخت بنمود تاج
جهانبان نشست از بر تخت عاج
بفرمود خسرو به سالار بار
كه بازارگان را كند خواستار
بيارند شاگر با او بهم
يكي شاد ازيشان و ديگر دژم
چو شاگرد و استاد رفتند زود
به پيش شهنشاه ايران چو دود
چو شاگرد را ديد بنواختش
بر مهتران شاد بنشاختش
يكي بدره بردند نزديك اوي
كه چون ماه شد جان تاريك اوي
به بازارگان گفت تا زنده‌اي
چنان دان كه شاگرد را بنده‌اي
همان نيز هر ماهياني دوبار
درم شست گنجي بروبر شمار
به چيز تو شاگرد مهمان كند
دل مرد آزاده خندان كند
به موبد چنين گفت زان پس كه شاه
چو كار جهان را ندارد نگاه
چه داند كه مردم كدامست به
چگونه شناسد كهان را ز مه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد