بخش ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵

۳۴ بازديد
 

بخفت آن شب و بامداد پگاه
بيامد سوي دشت نخچيرگاه
همه راه و بي‌راه لشكر گذشت
چنان شد كه يك ماه ماند او به دشت
سراپرده و خيمه‌ها ساختند
ز نخچير دشتي بپرداختند
كسي را نيامد بران دشت خواب
مي و گوشت نخچير و چنگ و رباب
بيابان همي آتش افروختند
تر و خشك هيزم بسي سوختند
برفتند بسيار مردم ز شهر
كسي كش ز دينار بايست بهر
همي بود چندي خريد و فروخت
بيابان ز لشكر همي برفروخت
ز نخچير دشت و ز مرغان آب
همي يافت خواهنده چندان كباب
كه بردي به خروار تا خان خويش
بر كودك خرد و مهمان خويش
چو ماهي برآمد شتاب آمدش
همي با بتان راي خواب آمدش
بياورد لشكر ز نخچيرگاه
ز گرد سواران نديدند راه
همي رفت لشكر به كردار گرد
چنين تا رخ روز شد لاژورد
يكي شارستان پيشش آمد به راه
پر از برزن و كوي و بازارگاه
بفرمود تا لشكرش با بنه
گذارند و ماند خود او يك تنه
بپرسيد تا مهتر ده كجاست
سر اندر كشيد و همي رفت راست
شكسته دري ديد پهن و دراز
بيامد خداوند و بردش نماز
بپرسيد كاين خانه ويران كراست
ميان ده اين جاي ويران چراست
خداوند گفت اين سراي منست
همين بخت بد رهنماي منست
نه گاو ستم ايدر نه پوشش نه خر
نه دانش نه مردي نه پاي و نه پر
مرا ديدي اكنون سرايم ببين
بدين خانه نفرين به از آفرين
ز اسپ اندر آمد بديد آن سراي
جهاندار را سست شد دست و پاي
همه خانه سرگين بد از گوسفند
يكي طاق بر پاي و جاي بلند
بدو گفت چيزي ز بهر نشست
فراز آور اي مرد مهمان‌پرست
چنين داد پاسخ كه بر ميزبان
به خيره چرا خندي اي مرزبان
گر افگندني هيچ بودي مرا
مگر مرد مهمان ستودي مرا
نه افگندني هست و نه خوردني
نه پوشيدني و نه گستردني
به جاي دگر خانه جويي رواست
كه ايدر همه كارها بي‌نواست
ورا گفت بالش نگه كن يكي
كه تا برنشينم برو اندكي
بدو گفت ايدر نه جاي نكوست
همانا ترا شير مرغ آرزوست
پس‌انگاه گفتش كه شير آر گرم
چنان چون بيابي يكي نان نرم
چنين داد پاسخ كه ايدو گمان
كه خوردي و گشتي ازو شادمان
اگر نان بدي در تنم جان بدي
اگر چند جانم به از نان بدي
بدو گفت گر نيستت گوسفند
كه آمد به خان تو سرگين فگند
چنين داد پاسخ كه شب تيره شد
مرا سر ز گفتار تو خيره شد
يكي خانه بگزين كه يابي پلاس
خداوند آن خانه دارد سپاس
چه باشي به نزديكي شوربخت
كه بستر كند شب ز برگ درخت
به زر تيغ داري به زربر ركيب
نبايد كه آيد ز دزدت نهيب
ز يزدان بترس و ز من دور باش
به هر كار چون من تو رنجور باش
چو خانه برين‌گونه ويران بود
گذرگاه دزدان و شيران بود
بدو گفت اگر دزد شمشير من
ببردي كنون نيستي زير من
كديور بدو گفت زين در مرنج
كه در خان من كس نيابد سپنج
بدو گفت شاه اي خردمند پير
چه باشي به پيشم همي خيره خير
چنانچون گمانم هم از آب سرد
ببخشاي اي مرد آزادمرد
كديور بدو گفت كان آبگير
به پيش است كمتر ز پرتاب تير
بخور چند خواهي و بردار نيز
چه جويي بدين بي‌نوا خانه چيز
همانا بديدي تو درويش مرد
ز پيري فرومانده از كاركرد
چنين داد پاسخ كه گر مهتري
نداري مكن جنگ با لشكري
چه نامي بدو گفت فرشيدورد
نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد
بدو گفت بهرام با كام خويش
چرا نان نجويي بدين نام خويش
كديور بدو گفت كز كردگار
سرآيد مگر بر من اين روزگار
نيايش كنم پيش يزدان خويش
ببينم مگر بي‌تو ويران خويش
چرا آمدي در سراي تهي
كه هرگز نبيني مهي و بهي
بگفت اين و بگريست چندان به زار
كه بگريخت ز آواز او شهريار
بخنديد زان پير و آمد به راه
دمادم بيامد پس او سپاه
چو بيرون شد از نامور شارستان
به پيش اندر آمد يكي خارستان
تبر داشت مردي همي كند خار
ز لشكر بشد پيش او شهريار
بدو گفت مهتر بدين شارستان
كرا داني اي دشمن خارستان
چنين داد پاسخ كه فرشيدورد
بماند همه ساله بي‌خواب و خورد
مگر گوسفندش بود صدهزار
همان اسپ و استر بود زين شمار
زمين پر ز آگنده دينار اوست
كه مه مغز بادش بتن‌بر مه پوست
شكم گرسنه مانده تن برهنه
نه فرزند و خويش نه‌بار و بنه
اگر كشتمندش فروشد به زر
يكي خانه بومش كند پر گهر
شبانش همي گوشت جوشد به شير
خود او نان ارزن خورد با پنير
دو جامه نديدست هرگز به هم
ازويست هم بر تن او ستم
چنين گفت با خارزن شهريار
كه گر گوسفندش نداني شمار
بداني همانا كجا دارد اوي
شمارش بتو گفت كي يارد اوي
چنين گفت كاي رزم ديده سوار
ازان خواسته كس نداند شمار
بدان خارزن داد دينار چند
بدو گفت كاكنون شدي ارجمند
بفرمود تا از ميان سپاه
بيايد يكي مرد دانا به راه
كجا نام آن مرد بهرام بود
سواري دلير و دلارام بود
فرستاد با نامور سي سوار
گزين كرده شايسته مردان كار
دبيري گزين كرد پرهيزگار
بدان‌سان كه دانست كردن شمار
بدان خارزن گفت ز ايدر برو
همي خاركندي كنون زر درو
ازان خواسته ده يكي مر تراست
بدين مردمان راه بنماي راست
دل افرزو بد نام آن خارزن
گرازنده مردي به نيروي تن
گرانمايه اسپي بدو داد و گفت
كه با باد بايد كه گردي تو جفت
دل‌افروز بد گيتي افروز شد
چو آمد به درگاه پيروز شد
بياورد لشكر به كوه و به دشت
همي گوسفند از عدد برگذشت
شتر بود بر كوه ده كاروان
به هر كاروان بر يكي ساروان
ز گاوان ورز و ز گاوان شير
ز پشم و ز روغن ز كشت و پنير
همه دشت و كوه و بيابان كنام
كس او را به گيتي ندانست نام
بيابان سراسر همه كنده سم
همان روغن گاو در سم به خم
ز شيراز وز ترف سيصدهراز
شتروار بد بر لب جويبار
يكي نامه بنوشت بهرام هور
به نزد شهنشاه بهرام گور
نخست آفرين كرد بر كردگار
كه اويست پيروز و پروردگار
دگر آفرين بر شهنشاه كرد
كه كيش بدي (را) نگونسار كرد
چنين گفت كاي شهريار جهان
ز تو شاد يكسر كهان و مهان
كز اندازه دادت همي بگذرد
ازين خامشي گنج كيفر برد
همه كار گيتي به اندازه به
دل شاه ز انديشه‌ها تازه به
يكي گم شده نام فرشيدورد
نه در بزمگاه و نه اندر نبرد
ندانست كس نام او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
نه خسروپرست و نه يزدان‌شناس
ندانست كردن به چيزي سپاس
چنين خواسته گسترد در جهان
تهي‌دست و پر غم نشسته نهان
به بيداد ماند همي داد شاه
منه پند گفتار من بر گناه
پي افگن يكي گنج زين خواسته
سيوم سال را گردد آراسته
دبيران داننده را خواندم
برين كوه آباد بنشاندم
شمارش پديدار نامد هنوز
نويسنده را پشت برگشت كوز
چنين گفت گوينده كاندر زمين
ورا زر و گوهر فزونست زين
برين كوهسارم دو ديده به راه
بدان تا چه فرمان دهد پيشگاه
ز من باد بر شاه ايران درود
بمان زنده تا نام تارست و پود
هيوني برافگند پويان به راه
بدان تا برد نامه نزديك شاه
چو آن نامه برخواند بهرام‌گور
به دلش اندر افتارد زان كار شور
دژم گشت و ديده پر از آب كرد
بروهاي جنگي پر از تاب كرد
بفرمود تا پيش او شد دبير
قلم خواست رومي و چيني حرير
نخست آفرين كرد بر كردگار
خداوند پيروز و به روزگار
خداوند دانايي و فرهي
خداوند ديهيم شاهنشهي
نبشت آن كه گر دادگر بودمي
همين مرد را رنج ننمودمي
نياورد گرد اين ز دزدي و خون
نبد هم كسي را به بد رهنمون
همي بد كه اين مرد بد ناسپاس
ز يزدان نبودش به دل در هراس
يكي پاسبان بد برين خواسته
دل و جان ز افزون شدن كاسته
بدين دشت چه گرگ و چه گوسفند
چو باشد به پيكار و ناسودمند
به زير زمين در چه گوهر چه سنگ
كزو خورد و پوشش نيايد به چنگ
نسازيم ازان رنج بنياد گنج
نبنديم دل در سراي سپنج
فريدون نه پيداست اندر جهان
همان ايرج و سلم و تور از مهان
همان جم و كاوس با كيقباد
جزين نامداران كه داريم ياد
پدرم آنك زو دل پر از درد بود
نبد دادگر ناجوانمرد بود
كسي زين بزرگان پديدار نيست
بدين با خداوند پيكار نيست
تو آن خواسته گرد كن هرچ هست
ببخش و مبر زان به يك چيز دست
كسي را كه پوشيده دارد نياز
كه از بد همي دير يابد جواز
همان نيز پيري كه بيكار گشت
به چشم گرانمايگان خوار گشت
دگر هرك چيزيش بود و بخورد
كنون ماند با درد و با بادسرد
كسي را كه نامست و دينار نيست
به بازارگاني كسش يار نيست
دگر كودكاني كه بيني يتيم
پدر مرده و مانده بي زر و سيم
زناني كه بي‌شوي و بي‌پوشش‌اند
كه كاري ندانند و بي‌كوشش‌اند
بريشان ببخش اين همه خواسته
برافروز جان و روان كاسته
تو با آنك رفتي سوي گنج باد
همه داد و پرهيزگاريت باد
نهان كرده دينار فرشيدورد
بدو مان همي تا نماند به درد
مر او را چه دينار و گوهر چه خاك
چو بايست كردن همي در مغاك
سپهر گراينده يار تو باد
همان داد و پرهيز كار تو باد
نهادند بر نامه‌بر مهر شاه
فرستاد برگشت و آمد به راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد