بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۴ بازديد


چنان بد كه روزي به نخچير شير
همي رفت با چند گرد دلير
بشد پير مردي عصايي به دست
بدو گفت كاي شاه يزدان‌پرست
به راهام مرديست پرسيم و زر
جهودي فريبنده و بدگهر
به آزادگي لنبك آبكش
به آرايش خوان و گفتار خوش
بپرسيد زان كهتران كاين كيند
به گفتار اين پير سر بر چيند
چنين گفت با او يكي نامدار
كه اي با گهر نامور شهريار
سقاايست اين لنبك آبكش
جوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به يك نيم روز آب دارد نگاه
دگر نيمه مهمان بجويد ز راه
نماند به فردا از امروز چيز
نخواهد كه در خانه باشد به نيز
به راهام بي‌بر جهوديست زفت
كجا زفتي او نشايد نهفت
درم دارد و گنج و دينار نيز
همان فرش ديبا و هرگونه چيز
مناديگري را بفرمود شاه
كه شو بانگ زن پيش بازارگاه
كه هركس كه از لنبك آبكش
خرد آب خوردن نباشدش خوش
همي بود تا زرد گشت آفتاب
نشست از بر باره بي‌زور و تاب
سوي خانهٔ لنبك آمد چو باد
بزد حلقه بر درش و آواز داد
كه من سركشي‌ام ز ايران سپاه
چو شب تيره شد بازماندم ز شاه
درين خانه امشب درنگم دهي
همه مردمي باشد و فرهي
ببد شاد لنبك ز آواز اوي
وزان خوب گفتار دمساز اوي
بدو گفت زود اندر آي اي سوار
كه خشنود باد ز تو شهريار
اگر با تو ده تن بدي به بدي
همه يك به يك بر سرم مه بدي
فرود آمد از باره بهرامشاه
همي داشت آن باره لنبك نگاه
بماليد شادان به چيزي تنش
يكي رشته بنهاد بر گردنش
چو بنشست بهرام لنبك دويد
يكي شهره شطرنج پيش آوريد
يكي كاسه آورد پر خوردني
بياورد هرگونه آوردني
به بهرام گفت اي گرانمايه مرد
بنه مهره بازي از بهر خورد
بديد آنك كلنبك بدو داد شاه
بخنديد و بنهاد بر پيش گاه
چو نان خورده شد ميزبان در زمان
بياورد جامي ز مي شادمان
همي خورد بهرام تا گشت مست
به خوردنش آنگه بيازيد دست
شگفت آمد او را ازان جشن اوي
وزان خوب گفتار وزان تازه روي
بخفت آن شب و بامداد پگاه
از آواز او چشم بگشاد شاه
چنين گفت لنبك به بهرام گور
كه شب بي نوا بد همانا ستور
يك امروز مهمان من باش وبس
وگر يار خواهي بخوانيم كس
بياريم چيزي كه بايد به جاي
يك امروز با ما به شادي بپاي
چنين گفت با آبكش شهريار
كه امروز چندان نداريم كار
كه ناچار ز ايدر ببايد شدن
هم اينجا به نزد تو خواهم بدن
بسي آفرين كرد لنبك بروي
ز گفتار او تازه‌تر كرد روي
بشد لنبك و آب چندي كشيد
خريدار آبش نيامد پديد
غمي گشت و پيراهنش دركشيد
يكي آبكش را به بر بركشيد
بها بستد و گوشت بخريد زود
بيامد سوي خانه چون باد و دود
بپخت و بخوردند و مي خواستند
يكي مجلس ديگر آراستند
بيود آن شب تيره با مي به دست
همان لنبك آبكش مي‌پرست
چو شب روز شد تيز لنبك برفت
بيامد به نزديك بهرام تفت
بدو گفت روز سيم شادباش
ز رنج و غم و كوشش آزاد باش
بزن دست با من يك امروز نيز
چنان دان كه بخشيده‌اي زر و چيز
بدو گفت بهرام كين خود مباد
كه روز سه ديگر نباشيم شاد
برو آبكش آفرين خواند و گفت
كه بيداردل باش و با بخت جفت
به بازار شد مشك و آلت ببرد
گروگان به پرمايه مردي سپرد
خريد آنچ بايست و آمد دوان
به نزديك بهرام شد شادمان
بدو گفت ياري ده اندر خورش
كه مرد از خورشها كند پرورش
ازو بستد آن گوشت بهرام زود
بريد و بر آتش خورشها فزود
چو نان خورده شد مي‌گرفتند و جام
نخست از شهنشاه بردند نام
چو مي خورده شد خواب را جاي كرد
به بالين او شمع بر پاي كرد
به روز چهارم چو بفروخت هور
شد از خواب بيدار بهرام گور
بشد ميزبان گفت كاي نامدار
ببودي درين خانهٔ تنگ و تار
بدين خانه اندر تن‌آسان نه‌اي
گر از شاه ايران هراسان نه‌اي
دو هفته بدين خانهٔ بي‌نوا
بباشي گر آيد دلت را هوا
برو آفرين كرد بهرامشاه
كه شادان و خرم بدي سال و ماه
سه روز اندرين خانه بوديم شاد
كه شاهان گيتي گرفتيم ياد
به جايي بگويم سخنهاي تو
كه روشن شود زو دل و راي تو
كه اين ميزباني ترا بر دهد
چو افزون دهي تخت و افسر دهد
بيامد چو گرد اسپ را زين نهاد
به نخچيرگه رفت زان خانه شاد
همي كرد نخچير تا شب ز كوه
برآمد سبك بازگشت از گروه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد